تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت سیزدهمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت سیزدهمღ

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 03:00 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *


キラキラ のデコメ絵文字سلام اینم از قسمت  سیزدهمキラキラ のデコメ絵文字

キラキラ のデコメ絵文字نام:اشباحی به رنگ خواب キラキラ のデコメ絵文字

キラキラ のデコメ絵文字نویسنده:میس آبنباتキラキラ のデコメ絵文字

キラキラ のデコメ絵文字پوستر: میس آبنباتキラキラ のデコメ絵文字

キラキラ のデコメ絵文字ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجوییキラキラ のデコメ絵文字

キラキラ のデコメ絵文字تعداد فصل ها:نا معلومキラキラ のデコメ絵文字

キラキラ のデコメ絵文字تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تاキラキラ のデコメ絵文字

キラキラ のデコメ絵文字خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....キラキラ のデコメ絵文字

キラキラ のデコメ絵文字قسمت 13ادامهキラキラ のデコメ絵文字
روی کاناپه نشسته بودم و داشتم به حرفاش گوش میدادم:
-لیندا خانوم فالنس میخواست همتونو باهم بفرسته به مرز کدراساتی منم درست همون موقع رسیدم اونجا تا بهتون کمک کنم خب من فقط تونستم کاری کنم که تو نری رزاو ماریا و تام اونجان و خب تو واقعا وضیعت بدی هستن به احتمال زیاد صدمه دیدن مخصوصا تام و حالا تو تنها کسی هستی که میتونه اونا رو نجات بده و میدونم این کار اصلن راحت نیست تو با موانع خیلی سختی مواجه خواهی شد 100 برابر سخت تر از روحا اونجا نباید به هیچکس اعتماد داشته باشی حتا به نزدکترین افراد بهت و باید بهت بگم تو این ماموریت هیچکس نمیتونه بهت کمک کنه هیچکس فقط تنها کاری که از دستم برمیاد اینکه تورو ببرم به مرز
خیلی شیک و مجلسی پرسیدم:تموم شد
نفس عمیقی کشید گفت:آره
شروع کردم: چندتا سوال داشتم: مرز کدراساتی کجاست؟تو کی هستی؟چرا کمکم کردی و میکنی؟چرا تام زیاد صدمه دیده؟چرا من تنها نفری هستم که میتونم نجاتشون بدم؟چرا نمیتونم به هیچکس اعتماد داشته باشم؟چرا خودمم فقط؟تو اینا رو ازکجا میدونی؟
پشت چشم نازکی کرد و گفت:میفهمی میفهمی میفهمی
داد زدم:کی؟چرا الان نباید بدونم؟؟؟؟؟؟؟
با عصبانیت گفت:لینـــــــــــدا!
از رو کاناپه بلند شدم کولمو انداختم روشنوم و گفتم:خسته شدم مدام میگی بعدا میفهمی..بعدا میگم...بعدا.. بعدا..کی میخوای همچیو بگی؟هان؟انتظار داری فقط گوش کنم بعدا درعین اینکه هیچی نمیدونم منظورت بفهمم و انجام بدم من حتی اسمتم نمیدونم بس کن
نشوندم رو کاناپه و با حس همدردی گفت:میفهمم میدونم گیج شدی لیندا ولی باور کن نمیشه خیلی چیز رو الان بهت بگم باورکن اگه میتونستم میگفتم
نفسی گرفتو ادامه داد:اگه میخوئای نری من اصرار ندارم لیندا ولی اینکارت بسه به جون دوستات تو برای دوستات این کارو میکنی این تصمیم خودته
چشمامو محکم بستم بعد به صورتش نگاه کردم آشنا بود ازهمون اولم فهمیدم آشناست انگار تو بچگیم دیده بودمش:باشه فقط بگو باید چی کارکنم؟
لبخندی از رضایت رو لبای سرخش نشست محکم بغلم کردو توگوشم گفت:ممنون
رفت و با چند تا نقشه برگشت گذاشت رو میز جلو کاناپه و نشست خم شدیم جلو دستشو رو ی نقطه دور افتاده گذاشت:اینجا مرز کدراساتیه
بعد دستشو رو از اون نقطه تای نقطه دیگه که با ضبدر مشخص شده بود کشید و ادامه داد:مااینجاییم تو باید این مسیر که البته اصلن مسیر آسونی نیست طی کنیبعد اونجا بری دوستات نجات بدیو برگردی
-کی باید برم
-هرچقدر زودتر بهتر
-باشه بعد ی استراحت کوتاه میرم
-چند روزه؟
-5 روزه
-تا اون موقع به قطع و یقین دوستات پوسیدن
-3 روزه
- زیاده
-هی نکنه منظورت این که بار و بندیلمو جمع کنم فردا عازم شم
-امروزم بری بد نیست
-دیوونه ای
-ممنون
-پوف!فردا
بلند شدم که برم بلند شد گفت کجا با این عجله؟ با تجعب گفتم:معلومه خونه
خندید و گفت :امشب اینجا بمون
ابرومو بالا انداختم و گفتم:امر دیگه ای ندارین؟
-باید ببینم چی جوری پیش میره
گفتم:مامان و بابام نگران میشن
باحالتی که انگار چیز پیش پا افتاده ای گفت:خب بهشون زنگ بزن
پرسیدم:دقیقا بگم کجام؟ خونه ی غریبه؟ یا..؟
جواب داد:دوستت
ی سوال دیگه پرسیدم:چرا باید بمونم؟
-میخوام آمادت کنم باسه فردا
-گفتم میخوام استراحت کنم
-منم گفتم باید آمادت کنم
مظلوم نگاش کردم و التماس کنان گفتم:خواهش
-نچ نچ
تسلیم شدم:گوشی؟
موبایلشو داد آخرین مدل سامسونگ بود..
-الو
مامانم:بله
-منم لیندا
مامانم:اوه لیندا کجایی؟
-خونه یکی از دوستام (ی نگاه به دختره انداختم)میخوام شب بمونم
مامانم:کیه؟ من میشناسمش؟
-نه تازه باهاش آشنا شدم
مامانم:باشه خداحافظ
-خداحافظ
بهش نگاه کردم
-چی کارکنم
-برو لباسات عوض کن کارت دارم
گفتم:طبق معمول




به خاطر نبودم بسی زیاد گذاشتم کامنتا ثابت 10200 



دیدگاه ها : بالا
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 خرداد 1395  04:49 ب.ظ