تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت چهاردهمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت چهاردهمღ

شنبه 29 خرداد 1395 02:47 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *
سلام اینم از قسمت چهاردهم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر: میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت 14ادامه
لباس صورتی-سفید ی که پوشیده بودم خیلی بهم میمود لپ تاپم رو پام بوده و روی تخت نشسته بودم اون دختره که فکر کنم عاشق رنگ سفیده ی لباس آبی آسمونی- سفید پوشیده بود و رو تخت کناریم نشسته بود و با لپ تاپش کار میکرد همونجوری که سرش تو لپ تاپ بود گفت:مرز کدراستای بدتر از هرجاییه که فکرشو کنی مرز مرگ و زندگی ، بدبختی و خوشبختی،همه چی بودن و هیچی شدنه همه موجودات پلید دنیا اونجا زندانی شدن که البته داستنی طولانی و غم انگیز داره و... نمی خوام بترسونمت اما تعداد افراد کمی راهی اونجا شدن و تعداد بسیار اندکی به اونجا رسیدن و... تو 2000 سال اخیر کسی تا حالا از اونجا زنده برنگشته
گفتم:خیلی ممنون تمام ترسم از بین رفت
-نه انتظار داری بگم میخوای بری پارک
شکلکی گرفتمو گفتمو:نه فقط ی جوری...نمیدونم
برگشتم طرف لپ تاپم ساعت 8 شب بود:اسمت چیه؟
ابرو شو بالا برد و گفت:بله؟
تکرار کردم:اسمت چیه؟
قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:میدونم میدونم نمیخوای اسمت رو بدونم...
تصحیح کرد:نمیشه اسممو بدونی
ادامه دادم:...ولی خب بلاخره باید ی چیزی صدات کنم دیگه
- باشه،باشه قبول بهم بگو کلارا
مشتاقانه پرسیدم:اسم واقعیته؟
جواب نداد و شاید هم به همین خاطر بود که حس کردم اسمش واقعا کلاراست
کلارا-یا کسی که بهم گفت بهش بگم کلارا-بلند شد و با دوتا سینی غذا برگشت محتویات غذا شامل بود از:
پوره سیب زمینی-استیک- چیز برگر و آب پرتقال
تشکر کردمو غذا رو گرفتم از پوره متنفر بودم ولی حاظر بودم اسیک رو به
هر غذایی (به جزء میگو) ترجیح بدم
غذا رو خوردم
گفت:بهتره بگیری بخوابی
گفتم:تازه ساعت 8:45 دقیقس
- فردا نمیشه تا هرموقع بخوای بخوابی باید زود بیدار شی
-ساعت چند؟
-5 صبح
بلند گفتم:خیــــــــــــــــــلی زوده
-تازه با محاسبات من به شبم میخوری و این خیلی بده
با پوزخند گفتم:چی جوری به شب نمیخورم؟
یکم با لب تاپش کار کردو گفت:10 دقیقه دیگه
ی جوری داد زدم که فکر کنم حنجرم خش برداشت:چییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
کلارا دستش رو گرفت جلوی بینیش و گفت:هیسسسسسسسسسسسسس همینی که گفتم پس دیدی دارم بهت ارفاق میکنم؟
در حالی که لپتاپم رو روی پاتختی میزاشتم و آماده میشدم بگیرم بخوابم گفتم:شب بخیر
بعد از اینکه رفتم دستشویی حرف دیگه ای نزدیم در نتیجه خوابیبدم و خوابیو دیدم که هزار بار آرزو کردم ای کاش اصلن نمی خوابیدم رزا و ماریا و تام رودیدم تام از پاش خون میمود و آرنجشو محکم گرفته بود ماریا داشت گریه میکرد و دستش زخم بدی داشت و رزا هم خون دماغ شده بود و صورتش پراز خراش جن ها و چند موجود دیگه هم اونجا بودن تصویرهاشون رو یادم نمیاد قبل از اینکه کلارا بیدارم کنه با پیشونی خیس عرق چشمام رو باز کردم و نشستم روی تخت با تمام وجودم داشتم دعا میکردم اونجا مثل خوابم نباشه بلند شدم برم ی لیوان آب قند بخورم هوا هنوز تاریک بود ترجیح دادم چراغ رو روشن نکنم یکهو ی چیز پشمالو از بین پاهم ردشد با تمام وجود جیغ کشیدم صدای دویدن کلارا رو شنیدم و بعد چراغ روشن شد چشماش پر از وحشت و نگرانی بود با صدای گرفته گفت:چی شده لیندا؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:هیچی فکر کنم ی گربه بود
پوفی کرد و اومد سمتمو گفت:دیووووونه
-ببخشید اگه بیدارت کردم
نگاهی به ساعتش کردو گفت:نه 4:53 دقیقس دیگه باید بیدار میشدم
رفت که دوش بگیره منم آب قند و صبحنمو خوردم و بعد اون دوش گرفتم وقتی اومده بودم بیرون صبحونشو خورده بود و منتظرم نشسته بود:بهتره آماده شی و یک کوله پرت کرد سمتم و اضافه کرد:فقط چیزای ضروری
در کوله مشکی جلو پامو باز کردم:چاقو -چراغ قوه-پول-غذا-لباس-آب-پتو-چادر-طناب-نقشه-مدادو.... قبل از اینکه بگم اوهوم زیپ کیفو بستم رفتم سمت لباسم ی بلوز آستین حلقه ای آبی سبز و روش ی سوئیشرت سورمه ای با ی شلوار لی پوشیدم و کتونی صورتی-توسیم رو پام کردم و رفتم تا ازش خداحافظی کنم درسته اولین بار بود که ازش خداحافظی میکردم اما شایدم آخرین بار... تو آغوشم فشردمش حس دوستی شدیدی بهم دست داد درحالی که سعی میکردم بغض توی گلمو فرو بدم گفتم:خداحافظ با صدای لرزون گفت:خداحافظ مراقب باش مطمئنم برمیگردی اونم زود توی دلم گفتم :امیدوارم و برگشتم سمت درخروج و رد شدم و تا جایی که میشد خونه و کلارا رو دید یعنی سرپیچ براش دست تکون دادم و طوری که انگار آخرین باریست که میبینمش بهش خیره شدم و از پیچ رد شدم نقشه توی کوله رو در اوردم تا دوباره مرز رو ببینم باید چند مایل پیاده میرفتم بعد با ماشین پیاده روی خوبی بود اما نه این موقع از روز ساعت 5 صبح شروع کردم به جلو رفتن به چپ راست راست راست چپ پیچیدم ساعت 7 شده بود و داشتم از خستگی میمردم حالا خارج شهر بودم به سمت ی منطقه چمنی رفتم کلمو در اوردم و آب خوردم دوباره به نقشه نگاه کردم چیز خیلی کمی اومده بودم با صدای  گوشیم نقشه رو گذاشتم زمین:الو؟
-کجایی؟
-اولاٌ سلام دوماٌ باید جواب سلام بدی سوماٌ ی خسته نباشی ای چیزی چهارماٌ شمارمو از کجا اوردی پنجماٌ خودمم نمیدونم
-اُه ه ه ه ه حالا نمکیخواد فلسفه بگی شمارتو از مامانت گرفتم
تقریبا داد زدم:بلــــــــههههههههههههههههه؟؟؟؟؟ شماره مامانمو از کجا میدونی؟
-میدونم دیگه(بعد تقریبا آروم گفت)بعدا میگم
-اینم جز هزار مواردیه که بعدا میگی
به نشانه اعتراض گفت:لینـــــــــــــــــــــــدا!!!
-بلــــــــــــــــــه؟
-حالا بگو ببینم کجایی
-دوباره ی نگاه به نقشه کردمو گفتم: 2مایل از شهر دورم
-خوبه
از تو کیفم ی بیسکویت در اوردم و شروع کردم به خوردن:مامان و بابام میدونن اینجام؟
با پته پته گفت:امممممممم راستش...خب ...لیندا...اونا..
نگران شدم بیسکویت گذاشتم زمینو گفتم:اونا چی؟ اتفاقی براشون افتاده؟مریض شدن؟
-نه نه
-پس چی؟
-باید بیام ببینمت
-چی؟مگه نمیتونی از اونجا بهم بگی؟
-نه 5 دقیقه صبر کن الان میرسم
گوشیو قطع کرده بود نگران شده بودم یعنی چی شده بود و اشتهام کور دراز کشیدم رو چمنا و به آسمون صبح خیره شدم و به فکر اتفاقات اخیر افتادم به فکر اردو و اتفاقات بعدش اگه پامو توی اون هواپیما لعنتی نمیذاشتم هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد اگه اون هواپیما سقوط نکرده بود اگه دنبال معلما نمیرفتیم اگه نمیرفتم با تام اگه..اگه...اگه...اگه های زیادی بود ولی حالش مهم بود اینکه چی شده بودو کجا بودیم نمیدونم چقدر به آسمون خیره بودم که ی صدای ملایم و پرمحبت منو از فکر اورد بیرون:لیندا!!!
برگشتم کلارا بود دو زانو نشست کنارم :خوبی؟ دوباره روم رو برگردوندم به آسمون: نمیدونم
دستمو گرفت تو دستای گرمش:به چی فکر میکنی؟
-به اتفاقاتی که افتاد
دراز کشید کنارم وخیره شد به آسمون و با صدای لرزون گفت:بعضی از اتفاق ها حتی مسیر زندگی آدموهم تغییر میدن
با تعجب بهش نگاه کردم چشماش پر اشک بود دسشو گرفتم:چی شده کلارا؟ اشک ها رو صورتش ریختن باورم نمی شد یکی مثل کلارا داشت گریه میکرد نشستم سرشو روگذاشت تو بغلم و های های گریه کرد گذاشتم خودشو تخلیه کنه 10 دقیقه ای گریه کرد بعد  نشست و خیره شد به روبه رو: همه چیز از 10 سال پیش شروع شد؛ما ی خانواده شاد بودیم فکر میکردم همه چیز تا ابد عالیه و هیچ وقت هیچی خراب نمیشه اما این آرزو 10 سال پیش فرو ریخت من ی خواهر داشتم هم سن خودم و ی برادر بزرگتر ی روز قرار بود بریم ی مسافرت دریایی شب هوا طوفانی شد یادمه منو خواهرم چه طور جیغ میکشیدیم مادر و پدرم تو اون حادثه مردن ولی منو خواهرمو برادرم شنا بلد بودیم و فرار کردیم سعی کردیم اونا هم به ساحل برسونیم ولی نشد تو اون حادثه کسی جز ما سه تا زنده نموند ما با کمک برادرم برگشتیم و رفتیم توی یتیم خونه روزگارم سیاه و تاریک بود تا اینکه ی خوانواده اومدن مارو به فرزندی قبول کردن فکر کردم زندگیم بهتر میشه ولی نه تنها بهتر بلکه بدتر هم شد اون خانواده دائم مارو اذیت میکردن و کتکمون می زدن تا اینکه تصمیم به فرار گرفتیم یبار نصفه شب از خونه زدیم بیرون حالا که فکرشو میکنم دلم میخواست تا ابد تو اون خونه بمونیم ولی اون اتفاق نیفته ما رفتیم تو راه ی مشت دزد گیرمون انداختن دزدا از منو خواهرم خوششون اومد و میخواستن بلا سرمون بیارن برادرم با هاشون گلاویز شد یکیشون برادرم  رو با تیر زد(بعد از گفتن این جمله نفسش بند اومد و قطرات درشت اشک از تو چشماش سرازیر شدن بعد دوباره ادامه داد)اون مرد میخواستم همونجا بمونم و تا ابد اشک بریزم که خواهرم دستمو کشید چشماش خون بود و نگاشو قفل شده بود رو برادرم داشت برای آخرین بار بدن بی جونشو نگاه میکرد با هم چند کیلومتر دویدیم تا از دست اون لعنتیا خلاص شیم و گممون کنن پاهامون برهنه زخمیو بی جون بود ولی تای یتیم خونه دویدیم شدیم مثل قبل بدبختو بیچاره تو یتیم خونه ولی ایندفعه بدون برادرم چند روز بعد یتیم خونه جسد برادرمون رو پیدا کرد و اونو خاک کرد یادمه کارمون رفتن سر قبر دادشمو مامان بابام شده بود ی ماه بعد ی خانواده  ای خواهرمو قبول کرد خواهرم نمیخواست جدا شه و بره ولی نشد اونو بردن شناسنامه و همچیشو تغییر دادن تا یادش بره  همچیو و من همونجا موندم تا اینکه پول در اوردم رفتم دانشگاه اونجا خیلی حمایت شدم بعد ی خونه گرفتم و زندگیمو ادامه دادم و همه جا رو گشتم تا خواهرمو پیدا کنم.بعد ازگفتن این جمله ساکت شد صورتش خیس و دامنش هم پر از اشک دااستان غم انگیزی بود تا جایی که چند قطره اشک رو صورتم خط کشید دستای سردش تو دستام بود نمیدونم چرا ولی بدجور باهاش احساس همدردی میکردم 10 دقیقه ای ساکت بودیم بعد از ته دل گفتم :واقعا متاسفم
سرشو تکون داد گفتم:اسماشون چی بود؟اسم خواهرو برادر و مامان بابات؟
با صدای دورگه گفت:دادشم فرد بود مامانم هم کیت و بابام چارلی خواهرمم لیـــ...
حرفشو نصفه کاره گذاشت چیزی نگفتم و بازشو فشردم دلم سوخت زندگی چی براش رقم زده بود...

نظرای دفعه پیش کامل نشدولی میدونم به خاطر امتاحانت بوده خیلی زیاد گذاشتم کامنتای ثابت1500



دیدگاه ها : نچچچچ
آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 تیر 1395  07:24 ب.ظ