تبلیغات
. - سلام-داستان جدید

سلام-داستان جدید

پنجشنبه 20 خرداد 1395 04:03 ب.ظ

نویسنده : ℳɨss craZy
ارسال شده در: آخه مگه من شیطونم *
سلام خب انگاری مدرسه ها بسته ودسرسی ها باز شد!خب خوش حال می باشم پس داستان جدید نی نویسم چون قبلی هیچ طرفدار نباش اسم این داستان هست:آخه من شیطونم؟
اگه می شه یکی یه جلد برام بسازه فعلا خودم نمی تونم قسمت اول ادامه....

-مامان!مامان کجایی؟
درحالی که بادستام موهام رو که قهوه ای روشن بود وتاکمرم می رسید شونه می زدم مامانمو صدا کردم
-ای بابا دوباره تلفن.....اه
مامانم تلفن رو قطع کرد وگفت:اممم....مهسا حقیقتا خالت اینا دارن میان
-وااای نه بعدشم مامان من پریسا* ام نه مهسا*(مهسا وپریسا خواهر دوقلو می باشند)من دوست...
-خودم می دونم از اونا خوشت نمیاد ولی...دختر خاله وپسرخالت اونام قراره بیان
-جانمممممم؟امروز بهترین روز زندگی منه!
بعدشم دویدم تو اتاق ودر رو به هم کوبیدم
-مهسااااا باورت می شه؟اونا دارن میان
-فهمیدم می دونم چیکار کنیم!
صدای مامان از بیرون به گوش رسید:کاری نمی کنیدا!
من ومهسا لبخند وحشتناکی بهم زدیم وگفتیم باشه مامان.بعدشم سریع رفتیم سراغ کارامون...
آخرین بار که اون احمقا اومدن یه سطل اب رو سرشون خالی کردیم!خب حالا .....
-مهسا باید درو ببندیم و بشینیم سر جامون به اونا کاری نداریم مگر اینه...
-اونا با ما کار داشته باشن
-دقیقا!حالا تنها کاری که می کنیم اینه که...
-یکم اینجا رو بهم بریزیم و...
-همین دیگه شروع می کنیم اول باید...وایسا یه سری لباس داشتیم که قرار بود بندازیم دور بایه صابون بو گندو که از خریدنش پشیمون شدیم اون لباسارو طوری می زاریم که در باز شه بعدش اون صابونم یکم خیس می کنیم و
-می زاریم اونجا از اونجاییم که این جا موزایکه راحت نقشمون می گیره.اره همینه!بریم شروع کنیم
بعد از نیم ساعت کارمون تموم شد واز اتاق رفتیم بیرون رفتیم از پله ها پایین که زنگ زدن ما ام خیلی شیک با ملایمت رفتیم تو اتاقمون ومنتظر این عزیزان موندم....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 تیر 1395  03:50 ب.ظ