تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت پانزدهمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت پانزدهمღ

دوشنبه 7 تیر 1395 06:29 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *



ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字سلام اینم از قسمت
پانزدهمドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字

ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字نام:اشباحی به رنگ خواب ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字

ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字نویسنده:میس آبنباتドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字

ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字پوستر: میس آبنباتドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字

ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجوییドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字

ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字تعداد فصل ها:نا معلومドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字

ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تاドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字

ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字

ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字قسمت پانزدهم در ادامهドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字
در حالی که دستمو دور فنجون نسکافم حلقه شده بود ازش پرسیدم:چرا باید انقدر راهو پیاده بیام ؟
لبخند زد و گفت:لیندا اگه تو به ی نفر بگی من میخوام برم مرز فکر میکنن دشمنی یا قصد نابودی دنیا رو داری ممکن دشمنا با ی ظاهر دیگه بهت نزدیک شن به همین خاطره که میگم به هیچکس اعتماد نکن دو پیچ اون ورتر که بریی ی علامتی هست از اونجا به بعده که موجودات پلید میتونن تغییر شکل بدن حتی خیلی بهتر از روح لیندا اونا میتونن به راحتی صداشونم تغییر بدن از اونجا به بعد به حرفای هیچکس اعتماد نکن مگر اینکه مطمئا مطمئا باشی خودشه در غیر این صورت ی حرفشم باور نکن حتی اگه من بودم موجودات پلید خیلی خوب کمیتونن احساساتت رو بخونن و خودشونو به ظاهر طرف مد نظر در بیارن ولی ی جا هایی نقص دارن نمیتونن احساسات انسان رو انجام بدن یا بعضی نقص عضو یا علامت های طرف مقابل رو درست به نمایش بزارن به هرکسی رسیدی با ی علامت شناسایش کن و نزار اونا فکرت و ذهنت رو تحت کنترل بگیرن تموم این مدت ساکت بودم ولی یکهو یکه خوردم فکرمو تحت کنترل بگیرن ! با تعجب گفتم:فکرمو؟ به چشای آبیم خیره شد و بعد چند لحضه گفت:آره لیندا میمات ها توانایی این کارو دارن
تکرار کردم:میمات؟چه موجودات عجیب-پلید دیگه ای وجود دارن؟
چشماشو چرخوند و با بیحوصلگی گفت:خیلی،خیلی لیندا اونقدر که نمیتونی فکرشو کنی:میمات ها- کازسین ها -هکیس ها و...
آب دهنمو با صدای بلند قورت دادم رفتم به مرز یعنی روبه رو شدن با همه اینا
کلارا ادامه داد:ولی تو بیشتر با میمات ها و هکیس ها سرو کار داری البته تا اونجا که من میدونم
گفتم:وقتی باهاشون روبه رو شدم...باید چی کارکنم؟...چه طوری از دستشون جون سالم به درببرم؟
-لیندا هرطوری هیچ چیز ثابتی نیست و وجود نداره که اونا رو متوقف کنی باید از ذهن خودت استفاده کنید
جفتمون به آسمون نگاه کردیم بعد چند لحضه سکوت ترسناک توسط کلارا شکست:پاشو بلند شو دیگه وقت رفتنه هوا تاریک میشه و به بد جاهایی میخوری بلند شدم و وسایلمو ریختم تو کوله و سویشرتم رو تکوندم و آماده رفتن شدم ی بار دیگه محکم کلارایی که حالا میدونستم چه دردایی داره رو بغل کردم و اشک تو چشمم حلقه زد  آروم گفتم :خداحافظ اونم زمزمه کرد:خداحافظ و مراقب باش بعد آروم تر گفت درباره مامان بابات بعدا میگم فعلا وقت مناسبی نیست یهو یادم اومد میخواستم سوال پیچش کنم ولی میدونستم وقت رفتنه پس به باشه زیرلبی کفایت کردم از هم دل کندیم آروم آروم به سمت جلو رفتم اونم عقب دوباره تحمل بریدم وبا اشکایی که از تو چشمام به روی صورتم میریختم دویدم طرفش برگشت و آغوشش رو باز گذاشت من مثل یه دختر بچه ای که بعد سالها خواهر یا مادرشو پیدا میکنم پریدم بغلش و باصدای گرفته گفتم:کلارا کلارا نمیتونم ترکت کنم
باصدایی گرفته تر از صدای من گفت:میفهمم لیندا میفهمم و محکم بغلم کرد
سرمو بیشتر بردم تو بغلش بعد چند دقیقه دستش رو از روم برداشت و گفت:لیندا برو برو داره دیر میشه خودمو بیشتر بهش چسبوندم و داد زدم:نه نه دیر شه مهم نیست شاید آخرین باری باشه که میبینمت نه نه منو به زور ازز خودش جدا کرد و گفت:اوا این چه حرفی لیندا برمیگردی وقتی چشماش رو دیدم فهمیدم شاید وضعش از منم بدتر باشه بعد به چشمام خیره نگاه کرد و باصدای آروم گفت:بگو برمیگردی سرمو انداختم پاین دستشو گذاشت زیر چونم و آروم اوردش بالا:بگو
زمزمه وار گفتم:سعی میکنم
باصدای لرزون گفت:قول بده
 بعد چندین لحضه سکوت نجوا کردم:قول میدم
لبخند بی رمقی زد و هولم داد:برو برو
و خودش به پشت قدم قدم رفت میدونستم سخته برای اینکه دوباره برنگردم درحالی که موهام درحال پرواز بودن و اشکام میریخت به جلو دویدوم انتقدر دویدم که دیگه از خستگی ول شدم وسط چمن نمیدونم چه قدر یا چنددقیقه دویده بودم از دوتا پیچ رد شده بودم باید حواسم جمع جمع میکردم گوشیم زنگ خورد:بله؟
-سلام
نزدیک بود پس بیفتم....پشت گوشی...مـ...ما..مامانم بود...
داد زدم:مامان؟
-لینی کر شدم
سعی کردم صدام پایین بیارم:مامان خودتی؟وای باورم نمیشه کی کنارته؟
-بابات و اممم خالت و پسر خالت و شوهر خالت
-به به پس جمعتون جمعه
-راستش اینا برای ی کاری اومدن
-چی کار؟؟
-امممممم...اممم
-مامان بگو دیگه
-باشه،اومدن تو رو برای پسر خالت خواستگاری کردن
از روی چمنا بلند شدم و فریاد کشیدم:چـــــــــــــــی؟؟؟ خواستگـــــــاری؟؟مـــــــــــــــن؟؟؟؟؟
-آروم لیندا حالا که زمین آسمون نیموده بهم کاری نداره بیا اینجا ی دقیقه و جواب منفیتو بگو
-نمیشه از پشت گوشی بهش بگم
-کدوم مراسم خواستگاریه که توش عروس حضور نداره؟
-عررروس!!!مامان من...
-باشه باشه حالا بیا اینجا
-باشه
-مراقب خودت باش
-خداحافظ
کولو رو انداختم و با بدبختی به راهی که بایست پیداه برمیگشتم فکر کردم هنوز 10 قدم بیشتر نرفته بودم که پیچ اومد جلو چشمم و صدای کلارا اکو شد:«...
اونا میتونن به راحتی صداشونم تغییر بدن از اونجا به بعد به حرفای هیچکس اعتماد نکن مگر اینکه مطمئا مطمئا باشی...» یعنی ممکن بود؟ ممکن بود یکی از میمات ها باشه؟یا هیکس ها؟ یا شاید واقعا مامانم بود وای تو چه برزخی گیر افتاده بودم!دوباره گوشیمو در اوردم و زنگ زدم به مامانم نمیدونستم چی میخوام بهش بگم یا اینکه  چه طور بفهمم خودش یا نه بعد چند بوق برداشت
-بله
از بس غرق فکر بودم صداشو نشنیدم
اینبار بلند تر گفت:بله؟
صداش کمی به خشنی میزد باید امتحان میکردم و میدیدم احساسش مثل مامانم یا نه
اینبار صدا پرخاش کرد و نعره ای زد که به هیچ وجه شبیه صدای مامانم حتی مواقعی که فریاد میکشید نبود:چه کسی پشت گوشیه؟
نتونستم مقوامت کنم و داد کشیدم:عوضی چرا میخواستی منو گول بزنی؟تو اصلن شبیه مامانم نیستی!با مامان بابام چی کار کردی؟؟؟
و درحالی که دستام میلرزید گوشیو پرت کردم
بعد چند نفس عمیق آروم آروم سمت گوشی رفتم و کنار گوشم گرفتمش
بوق بوق بوق یا بر اثر پرتاپ یا واقعا کسی اونو خاموش کرده بود ولی قطع شده بود گوشیرو گذاشتم تو جیبم و آماده شدم برم اینم از اولین اخطار 10 مایل حداقل پیاده رفتم بعد کوله رو انداختم زمین و نشستم و از قمقمم آب خردم و مشغول نگاه کردن نقشه شدم بیش از نصف راه مونده بودم هوا تاریک شده بود و بیشتر از این نمیتونستم برم باید میخوابیدم دور و اطراف رو گشتم بلاخره ی درخت بید مجنون دیدم جای خوبی برای گزارن شب بود چادرو از تو کوله در اوردم و به سختی سرهمش کردم داخلش شدم و روی همه توری ها پارچه انداختم و آماده شدم برای خواب ولی با اینکه چندین مایل پیاده اومده بودم اصلن خوابم نمی برد نگران بودم نگران مامانم و بابام ترسیده بودم از اینکه شب یکی از همین میمات ها یا کازسین ها بیان اینجا بعد از چندین بار دنده به دنده شدن خوابم برد صبح با نوری که به چادر میتابید بلند شدم ساعت 7 بود خیلی دلم میخواست زنگ بزنم کلارا یا مامانم ولی ممکن گول بخورم پس وسایلمو سریع جمع کردم و آماده رفتن شدم بعد 2 ساعت راه رفتن طبق نقشه پیچیدم تو جاده فرعی که میخورد به ی روستا وقتی رسیدم به روستا ساعت حدودای 1:30 بعد از ظهر بود و من واقعا تشنه بودم و آب قمقمم هم تقریبا تموم شده بود راهمو کج کردم توی روستا و رفتم ی آب معدنی بخرم وقتی وارد شدم فروشنده طوری برخورد کرد که انگار من مشتری ثابتشم وقتی آب معدنیو گرفتم فروشنده گفت:به نظر خیلی خسته میای میخوای ی خورده استراحت کنی؟ پیشنهادشو قبول کردم حدودا نیم ساعت تو مغازه منتظر رفتن به خونش شدم مشتری هایی که توی اون نیم ساعت اومدن رفتارشون درست مثل فروشنده خیلی گرم و صمیمی بود خونه فروشنده ی خونه کاه گلی قدیمی بود ولی داخلش خیلی تمیز و شیک بود اتاقی به من داد که میگفت زمنی برای دخترش بوده  بعد از حموم  وارد اتاق شدم همه وسایل اتاق دخترونه و شیک بودن و در کمد رو باز کردم در کمال تعجب لباس ها به نظر اندازم بود یک دقیه به مرد شک کردم ولی یادم اومد تو مغازه گفت دخترش وقتی همسن من بوده گم شده خب همسنا بعضی اوقات هم اندازن ولی به نظرم هنوز یک جای کار ایراد داشت دراز کشیدم روی تخت ساعت 3:20 دقیقه بود و من برعکس شب قبل خیلی خوب به خواب رفتم...به زور چشمام که به سنگین سرب بود باز کردم و چند دقیقه طول کشید که بفهمم کجام به ساعت نگاه کردم تازه 3و نیم بود همش 10 دقیقه خوابیده بودم خوب بوده کیفم رو انداختم و آماده رفتن شدم وقتی از اتاق بیرون رفتم دیدم که فروشنده تو آشپزخونس و درحالی که سوت میزد غذایی درست میکرد باصدای بلند گفتم:مرسی عالی بود من دیگه میرم مرد به محض تموم شدن جمله به من نگاه کرد و با ابروهای در هم رفته گفت:تازه برایت غذای مخصوص روستا رو درست کردم
-نه دیگه من میرم
-اوه، ی لقمه که چیزی نمیشه اینجوری برای سفرت حالت بهتره
با سو ظن اول به مرد و بعد غذا نگاه کردم و گفتم باشه و رفتم روی میز دو نفره نشستم و کوله رو کنار پام گذاشتم با دقت مشغول وارسی شدم بعد متوجه چیزی شدم میز!! میز دونفره بود! این غلط بود اگر این مرد زمانی بچه ای داشته باید میز 3 نفره باشه با صدایی که سعی میکردم لحنش عادی باشه گفتم:همسرتون کجاست؟
-آه،اون اون مشغول کار و شب برمیگرده
ابرو بالا انداحتم و گفتم:چه زن پرکار و زحمت کشی!
شب!شب! حداقل برای شام که برمیگشت میز اشکال داشت و این تنها چیز اشکال دار نبود چیز بعدی ای که متوجه شدم:پرده ها!
همشون کشیده بودن و لامپ ها روشن بودن مردی که فقیره چرا باید پردها رو بکشه و لامپ بزنه تو همین افکار بودم که مرد کنارم نشست.......





زیاد بود دیگه کامنتای ثابت10900



دیدگاه ها : نچ
آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 تیر 1395  01:42 ق.ظ