تبلیغات
. - رمان هــــــــوای عشــــــق قسمت اول

رمان هــــــــوای عشــــــق قسمت اول

پنجشنبه 10 تیر 1395 12:13 ب.ظ

نویسنده : elahe atash
ارسال شده در: هوای عشق *
خب آجی ها 

اینم از پست اول رمان "هوای عشق"

تعداد فصل هاش نا معلومه

تعداد شخصیت هاش نامعلومه آخه خیلی زیاده

ولی قشنگه حتما بخونید


ハート の デコメ 絵文字خب اینم از قسمت اولشハート の デコメ 絵文字

ハート の デコメ 絵文字برید ادامه مطـلبハート の デコメ 絵文字

  • مهربان...مهربـــــــــان جـــــــــــان ...بیدارشو... پاشو دیگه...
اه بازم صدای این قزپیتــــــــــه. ای بابا،مگه خواب برای آدم میزاره!!!سرصبحی مهربان مهربان راه انداخته، البته این که کارشه کرم میریزه...دیگه خوابی برام نذاشت بیدار شم بهتره.اَه. چشمام و با حرص باز کردم. به به بله دیگه محسن خان هستند، مگه کس دیگه ای هم هست اول صبحی این طوری غوغا به پا کنه؟!تا چشمام و بازکردم محسن نیشش شل شد و گفت:سلام به روی نشستت،خبرمبری داری ساعت چنده؟ بیحال پرسیدم: خــــب حالا مگه ساعت چنده؟ محسن:یه ربع به قنده، خانم نیم ساعت به 8.کلاس ملاسی نداری احیاناً؟ تا این و گفت یهو چشمام گرد شد و به ساعت نگاه کردم. یه دونه زدم توی سرم و دِ برو که رفتیم. محسن و از اتاق بیرون کردم و رفتم زودی توی سرویس بهداشتی اتاقم ، دست و صورتم و شستم و با عجله یه مانتو سبز و سیاه مدل چروک و شلوار کتون سیاه کردم و یه مقنعه سورمه ای رو پوشیدم و رفتم توی آشپز خونه.مامانم یه میزی چیده بود بیا و ببین. یه نگاه به ساعت انداختم . وای دیرم شده...سریع رفتم سر میز و یه لقمه برای خودم گرفتم و چپوندم توی دهنم و با دهن پر از مامان خداحافظی کردم. رفتم و کفش های ال استار سورمه ایم و پوشیدم چون حال بستن بند هاشو نداشتم کردمشون توی کفش و رفتم سمت ماشین و در و بازکردم و سوار شدم. توی راه هر30ثانیه یه بار یه نگاه به ساعت مینداختم و یه نگاه به جلو.بالاخره به هر جون کندنی بود خودم و رسوندم. چند  دقیقه دیگه کلاس شروع میشد . شانس اوردم ترافیکی در کار نبود البته فعلا.زودی کیفم و برداشتم و ماشین و قفل کردم و بدو بدو به طرف در دانشگاه رفتم.هنوز عده  ای  بیرون بودند. ایستادم ویه نفس تازه کردمو بازم بدو البته سرعتم کم شده بود . از بس که دویدم،  نفسم بالا نمیومد. تو راه پام زیر چیزی گیر کرد و پیچ خورد و بین زمین  و آسمون معلق موندم. چشمام و که از ترس بسته بودم و باز کردم . با تعجب یهنفر رو روبرویخودم دیدم. چشمام تا حد ممکن باز شده بود و تو چشماش زل زده بودم و اونم خیره خیره تو چشمام نگاه میکرد.دیدم وسط دانشگاه زشته داریم زل زل هم و نگاه می کنیم. یه تکونی به خودم دادم ، تا اینکه پسره دستهاشوبرای اینکه نیفتم برام حلقه کرده بود و از دور کمرم شل شد و از دورم برداشته شد. تــــــــــــازه فهمیدم من تو بغل یارو بــــــــــــــــــــــودم!!!! وای خدا چی کار کنم؟!یهو چنان  سرخشدم که داشتم از گرما می پختم و احتمال میدادم هر لحظه ممکنه کلوچه بشم. سرمو پایین گرفتم و لب پایینم و از خجالت گاز گرفتم و به هر جون کندنی بود گفتم: مم..ممنون.بعد از این حرف نفسم و که حبس کردن بودم و بلند آزاد کردم.دیدم هیچی نمیگه یه کمی سرم و بلند  کردم و یه نگاه بهش انداختم . بدون حرفی گذاشت که بره. توی یه لحظه با خودم گفتم اصلا چه معنی داشت این یارو بغلم کنه که نیفتم؟!!! پرو، بی شعور، بی فرهنگ، بی...نمیدونم چی بهش بگم ، اَه...

ولی یهو گفتم: آهای کجا؟ اصلا تو چرا به من دست زدی؟  پر رویبی فرهنگ ، نمیخواست کمک کنی. میذاشتی خرد شم ،به شما چه؟ پر رو...چشماش یهو گرد شد و دهنش مثل سکته ای ها باز موند.

حتما با خودش گفته:دختره چه پر روهه، بیا اینم جای تشکرشه. محلش نذاشتم و با اخم به طرف کلاس رفتم 

گرچه دیر شد. ولی خداییش اگه این پسره من و نمیگرفت با مخ رو زمین بودم .عامل این اتفاق هم این بند کفش مزخرفه کهتوی دست و پابود و نبسته بودمش.در و زدم و از استاد اجازه ورود خواستم که بالاخره آقا رضایت دادند بیام داخل. تا وارد شدم یه جای خالی کار یه دختر بانمک پیدا کردم.حالا همه ی این ها توی چند ثانیه رخ داد . هم جا پیدا کردن و هم تشخیص با نمکی چهره ی دختره. تا نشستم صدای در کلاس بلند شد. صدای یه نفر بود که اجازه ورود میخواست.تا اومد داخل و چشمم بهش افتاد دیگه هیچـــــــــی...

این، اینکه همون پسره است که کمکم کرد که...!!! اونم تا اومد داخل چشمش افتاد به من . اول یکم تعجب کرد ولی بعد بی تفاوت شد و سر جاش نشست. روز اولی چه گندی زده بودما.هم دیر اومدنم و هم اینکه نزدیک بود مخم بپاشه رو زمین. تمام مدتیکه استاد حرف میزد ، من فقط و فقط خوابم میومد و بــــــس.

وقتی کلاس تموم شد ، نیم ساعت وقت استراحت داشتم. کیفم و برداشتم ،برم که یه دستی جلوم دراز شد. سرم و که بلند کردم دختر با نمکه رو دیدم.یه لبخند زد، گفت: من  ساناز محبی هستم. دو تا ابرو هام پرید بالا. دستم و دراز کردم و یه لبخند قشنگ دندون نما زدم و گفتم: من هم مهربان فروزان هستم. خوشبختم.نیش ساناز باز ترشد و گفت: افتخار میدید با هم دوست بشیم. منم یه چشمکی حوالش کردم و گفتم: چرا که نه. من و ساناز باهم به طرف بوفه دانشگاه رفتیم. رو یکی از میز و صندلی های همون جا نشستیم و کلی بگو و بخند کردم. اون روز هم به خوبی گذشت و تونستم روز اولی یه دوست با معرفت رو گیر بیارم. وقتی رسیدم خونه در هال و که باز کردم یه نگاه به چپ و یه نگاه به راست کردم و پاور چین ، پاور چین به سمت اتاقم راه افتادم. هر کی نم دونست فکر می کرد، دزدم ولی به خاطر اینکه صبح و دیر کردم تصمیم گرفتم فعلا آفتابی نشم.همین طور یواش یواش می رفتم که ...بابا: بَه ســـــلام دختر گلم، جایی میرفتید؟وای از همین می ترسیدم.یه لبخند دندون نما زدم و خودم و صاف کردم و به طرف بابا برگشتم و گفتم:

سلااام بابایی گلم، اِ شما اینجا بودید؟! ندیدمتون.!بابا یه لبخندی زد که یعنی برو خودت و سیاه کن ، من خودم ذغال فروشم.به طرفش رفتم و بغلش کردم و سلام علیک که صدای مامانی هم اومد:بسه بسه جمع کنید بساط رو ببینم. و یه چشم غره توپ به ما پدر و دختررفت. منم زود جیم شدم تو اتاقم. مامان جان خــــــــــــــــیلی رو شوهرشون غیرتینااااا...◠‿◠




دیدگاه ها : کامنت
آخرین ویرایش: دوشنبه 14 تیر 1395  12:10 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30