تبلیغات
. - رمان هــــــــوای عشــــــق قسمت سوم

رمان هــــــــوای عشــــــق قسمت سوم

شنبه 2 مرداد 1395 10:53 ق.ظ

نویسنده : elahe atash
ارسال شده در: هوای عشق *
خب آجی ها 

اینم از پست  سوم رمان"هوای عشق"

تعداد فصل هاش نا معلومه

تعداد شخصیت هاش نامعلومه آخه خیلی زیاده

ولی قشنگه حتما بخونید


ハート の デコメ 絵文字خب اینم از قسمت سومشハート の デコメ 絵文字

ハート の デコメ 絵文字برید ادامه مطـلبハート の デコメ 絵文字

وقتی برگشتم خونه میز ناهار رو کمک مامان ندا چیدم.ناهار و خوردیم و جمع کردیم . بابا حمید و  مسنا و محسن و مرجان داشتند tv نگاه میکردند.من که حوصله نداشتم و بااینکه خواب آلود بودم بازم نمیتونستم بخوابم.بلکه خیلی خیلی خسته باشم شـــــــــاید تازه خوابم ببره. رفتم توی اتاقم و 10 دقیقه ای با ساناز و ژاله و مریم اس بازی کردم و بعد هم که تا 1 ساعت داشتم در و دیوار و نگاه میکردم.صدای در اتاقم اومد. مینا بود.کلا ما چهار تا بچه بودیم، من و مینا و مرجان و محسن، من که الان 18 سالمه و دانشجوی رشته مدیریت بازرگانی هستم ، چون پدرم شرکت بازرگانی داشت و میتونستم کارم و از اونجا شروع کنم. مینا هم که 19 سالش بود و دانشجوی رشته هنر و مرجان هم 22 سالش و دانشجوی رشته ریاضی بود. و داداش محسن هم 24 سالشه و دانشجوی رشته ادبیات که خیلی علاقه داشت. من: بیا تو. مینا با نیش باز اومد توی اتاق و یه نگاه  به اتاق و یه نگاه به من کرد. دیدم همین جوری میخواد من و نگاه کنه و چیزی نگه. کلافه شدم. گفتم:آجی مینا کاری داشتی؟نیشش بازتر شد و یه سر تکون داد ولی باز هم چیزی نگفت.پووووف باحرص گفتم: میگی چته یا نه؟! مینا دوباره سر تکون داد. من:بگو دیگه. خانم بالاخره افتخار دادند دو کلام حرف بزنند.
مینا:"آره میگم، نگاه کن امشب تولد یکی از دوستامه، اسمش رهاست. من به  مرجان و محسن گفتم که بیان و به دوستانشون هم یه چند تا شون بگند که بیان جشن تولد. توهم امشب بیا به چند تا از رفقات هم بگو که بیان. "
آخ جون دیگه بقیه روز بیکار نیستم.در  یک آنچنان از روی تخت پریدم پایین که مینا ترسید و یه قدم رفت عقب.من:آخ جون ، حتما میام، برو بیرون. راستی کی باید بیایم؟ 
مینا:ساعت هفت اونجا باش، آدرس و رو کاغذ نوشتم. بیا بگیر.
من که حسابی شارژ شده بودم یه تلفن به ساناز،صدف،ژاله و مریم کردم که باهم بریم تولد. اون ها هم سریع قبول کردند. خوب حالا چی بپوشم؟؟ وای نمیدونم.مشکل همیشگی من. ولی بالاخره یه جوری باهاش کنار میام. رفتم در کمد لباس ها رو باز کردم و یه لباس قشنگ انتخاب کردم. یه لباس خیلی سبز خیلی پر رنگ که دامنی بود و تا بکمی بالای زانو هام بود و قسمت پایین دامنش پیله های ساده ی چروک میخورد و یه تور سیاه که پایینش چین داشت هم روش زده شده بود. و لباسم تا زیر گردنم بود و پوشیده و یه بند بلند سبز خوش رنگ هم که دورش بسته میشد و قشنگ ترش میکرد هم بود و آستین های لباس که کمی بالاتر از مچ دستم بود و سیاه بودند.یه کت قشنگ و صاف و راحتم داشت که یقه گرد بود و دو طرف نزدیک اطراف یقه ی کت دو تا گل سیاه قشنگ با یه الماس تزئینی وسطشون بود و لبه های کت دوخت های تزئینی داشت که به چشم میومد و البته مدلش دکمه نداشت . یه ساق شلواری سیاه هم کردم به همراه کفش ورنی سیاه براقم که وسطش یه پاپیون داشت. خودم و توی آینه نگاه کردم ، خوشمان آمد.خوب هلویی شدم، قربون خودم، ماچ بوس، چشمای قهوه ای، میشی رنگم به همراه موهام که قهوه ای و طلایی و خرمایی بود " کلا قاطی" قشنگم کرده بودند. خوب چیه نمیتونم بگم زشتم که...خب نازم دیگه( یعنی اعتماد به سقفم و برم.یه مانتو سبز ابی قشنگ پوشیدم و یه شلوار لی ابی ساده هم کردم. با کفش ورنی بدون پاشنه . کیف ست مانتو ام رو برداشتم و یه لبخند توی آینه به خودم زدم...وای آرایش نکردم. حواس ندارم که.یه خط چشم نازک کشیدم با یه کم سایه سبز و قهوه ای و یه رژ جیگری رنگ. بسه دیگه، منم که آرایش کردن بلد نیستمراستی روسری چیزی هم میخوام، درسته جشنه ولی من این طور راح ترم.امم... خوب دیگه یه شال حریر رنگ سبز و طلایی و سیاه سرم کردم، خب اینم برای جشن خوبه،شالذو کفش و گذاشتم توی کیفم تا بعد تو مهمونی رفتم بپوشم. حالا یه روسری ساتن ابی سرم میکنم. به به. سوئیچ و برداشتم نزدیک در هال بودم که گوشیم زنگ زد.جواب دادم ساناز بود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 شهریور 1395  10:49 ب.ظ