تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت هفدهمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت هفدهمღ

سه شنبه 5 مرداد 1395 02:45 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *



سلام اینم از قسمت هفدهم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر: میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت هفده در ادامه

بعد از رفتن چندین مایل پیداه رسیدم به دریا ای که جلوی نور خورشید رنگ طلایی گرفته بود و موج هاشو آروم به ساحل میکبوند و شن و ماسه هارو خیس میکرد و به عقب میروند مر غای دریایی هم بر فراز دریای بیکران روبه روم پرواز میکردن صحنه محسور کننده ای و عجیبی بود در طول ساحل یک آدم هم وجود نداشت نقشه رو از توی کوله در اوردم پس از گذروندن این دریا وارد مرز میشدم و این عالی بود فقط به ی قایق نیاز داشتم به اطرافم نگاه کردم تا بلکه چیزی به ذهنم برسه چند درخت کنارم بر اثر طوفان کنده و روی زمین افتاده بودند چاقومو در اوردم و دست به کار شدم بعد چند دقیقه کار به خاطر گرمای شدید سوئیشرتمو در اوردم و لباسامو بای تاپ قرمز و شلوارک جین عوض کردم و موهامو با کلیپسم بالاسرم جمع کردم حدود 1 یا 2 ساعت چند تا الوار از درخت بریدم و توسط نخ توی کولمو و چندتا جلبک محکم به هم بستمش و روی آب گذاشتم تا مطمئا شم شناور میمونه بعد از روی آب اوردمش توی خشکی و ی پارو درست کردم و دوباره الوارا رو توی اب انداختم اول کوله رو روی الوارا انداختم و خودم اروم روش نشستم بعد با کمک پارو اروم اروم از ساحل ساکت و اروم دور شدم پاروم اب زلال رو میشکافت و منو به جلو هدایت میکردم باد موهامو نوازش میکرد و کم کم خورشید داشت جاشو با ماه عوض میکرد و هوا هم خنک تر میشد موهامو باز کردم و به فکر این افتادم که الان رزا و ماریا و تام کجان و درچه وضعیتی و این فکر باعث شد یاد خواب چند وقت پیشم بیفتم و اشک تو چشمام حلقه زد باد ملایمی که به صورتم میخورد اشکامو پس میزد خیلی خسته بودم اروم دراز کشیدم رو الوارا و چشمامو بستم و خوابیدم خوابم ی خاطره بود.. ی خاطره ازبچگیام...وقتی خیلی کوچیک بودم 2 یا 3 سالم بود... با ی زنو مرد رفته بودم پیک نیک ولی... یادم نمیومد پدرو مادرم بودن یانه... من تنها نبودم ی دختره مو بلند خوشگل که انگار رنگ موهاش کرمی بود کنارم وایساده بود دوتا پسر خوشتیپم بودن یکیشون کنار من وایساده بود یکیشون کنار اونیکی دختره قیافه پسر کنار من اشنا بود ولی نتونستم تشخیص بدم تو همون سن کمش خیلی جذاب بود همشون هم سن من بودن دختر کنار من گفت بچه ها بیاید بازی برگشتم سمتش و گفتم چه بازی؟ شروع کرد به فکر کردن بعد گفت:دو گروه شیم یکی بدوه دنبال اونیکی پسر بغلیم خیلی سریع دستمو گرفت و منو بیشتر سمت خودش کشید و گفت:من و لیندا با هم
 با تعجب رو بهش گفتم:من؟؟؟
دختر بغلیم رو به ما گفت : پس منو فرد با هم
منو پسر بغلیم باهم سرمانو تکون دادیم فرد شروع کرد به شمارش 3 ..2..1...شروع
سریع از پسری که قرار بود دنبالم کنه فاصله گرفتم اونم سریع اومد دنبالم تند تند میدویدم و دور درختا میچرخیدم مستقیم جلو میرفتم و ناگهانی تغییر مسیر میدادم کم کم از مکان قبلیم دور شدم و پس از چند لحظه متوجه شدم گم شدم سر جام وایسادم و شروع کردم به گریه کردن پسره سریع اومد پیشم و دید که دارم گریه میکنم گفت:لیندا چی شده؟
با هق هق گفتم:گـ....گم شدیم...
پسر بغلیم به اطراف نگاه کرد و بعد چند لحظه دستمو کشید و گفت:باید برگردیم مسیر زیادی طی نکردیم میتونیم برگردیم و درحالی که میدوید منو دنبال خودش کشوند دنبالش دویدم مسیرایی که به نظرمون اشنا بود میپچیدیم ولی بازم انگار به جاهای اشتباه میخوردیم دستمو ول کرد و گفت:لیندا چیکار کنیم هرچه قدر میریم انگار بیشتر گم میشیم به چشمای نگرانش نگاه کردم خواستم چیزی بگم که ی صدایی از پشتمون اومد ی صدای وحشتناک همزمان جیغ کشیدیم و دویدیم پاهمون خسته شده بودن ولی بازم میدویدیم ناگهان ی چاله جلوی روم سبز شد خواستم وایسم ولی سرعتم خیلی زیاد بود و افتادم داخل چاله درحالی که دستامو تکون میدادم جیغ میکشیدم پسره سریع برگشت عقب و داد زد:لیندا خم شد روی چاله و سعی کرد دستمو بگیره ولی نشد و من سر خوردم صدای پسره رو شنیدم که گفت:نههههههههه
من داشتم سر میخوردم و سر میخوردم بعد محکم خوردم به ی زمین سخت با گیجی بلند شدم من کجا بودم؟ اطرافم تاریک بود ولی میدونستم تو ی فضای بازم از سمت چپم صدای ملایم ی زن اومد:لینداا...
برگشتم به روی تاریکی سمت چپم و با ترس داد زدم:کیه؟؟؟
زن با وقار و اروم از تاریکی خارج شد اول پایین دامنش بعد لباسشو...در اخر صورت خوشگلش از تاریکی بیرون اومد:نترس لیندااا...چیزی برای ترس وجود نداره.... (عکسش)
صداش منعکس میشد...
با صدای لرزون داد زدم:تو کی هستی؟
دستش گذاشت روی لبش و امد به سمت من تنها منبع نور خودش بود انگار ازش نور ساطح میشد وقتی به نزدیکیم رسید چرخی زد و اطراف روشن شد و من فهمیدم توی باغ خوشگل و بزرگم درست زیر زمین بالا سرم اسمون بود و اثری از چاله ای که از توش اومده بودم نبود پروانه ها دور گلا میچرخیدن و صدای پرنده ها میومد دوباره صدای ارمش بخش زن اومد:لیندای عزیز تو در آینده موفقیت های بزرگی به دست میاری.....
-مـ....ن....
-... به اونی که میخوای میرسی...
-اما......
-....پدرو مادرت رو پیدا میکنی...
. بعد اروم چشماشو باز کرد و خیره شد به من و گفت:
-.....تو یکی از ما میشی
-نـ..نـــ...نمیفهممم
با لبخند جواب داد:خواهی فهمید
کم کم ازم دور شد و صداش بلند تر میشد تا بشنوم:برگرد لیندا....دنیا بهت احتیاج داره...دوستات بهت احتیاج دارن....خودتو نشون بده لیندا
بعد ناگهان فضا نورانی شد و من چشمامو بستم وقتی چشمامو باز کردم بیرون چاه بودم و کنار پسر ولی قبل از زمانی بود که تو چاه بیفتم ناگهان صدای زن تو گوشم پیچید:برو به چپ
نمی دونم چرا ولی حس کردم داره راهنماییم میکنه رو به پسره گفتم:بیا و به سمت چپ پیچیدم به حرفای زنی که تو ذهنم بود گوش میدادم و چند دقیقه بعد رسیدیم جای اول دختر مو کرمی و فرد اونجا منتظر ما بودن صدای زن اخرین جمله رو توی گوشم گفت:موفق باشی.... نفس عمیقی کشیدم و به سمت فرد و دختره حرکت کردم دختره رو به پسر نزدیک من گفت:خب...گرفتیش؟؟
پسره یه نگاه به من و بعد دختره کرد و بالاخره گفت:نه
با تعجب نگاش کردم ولی فقط لبخند زد
 و بعد با تکانی محکم از خواب پریدم...توی قایق بودم و خواب میدیم دریا طوفان شده بود........






ببخشید نتونستم بیشتر بنویسم ولی پست بعدی زیاده برای قسمت بعد کامنتای ثابت 12200



دیدگاه ها : نـُـــــ
آخرین ویرایش: شنبه 16 مرداد 1395  10:37 ب.ظ