تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت هجدهمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت هجدهمღ

پنجشنبه 14 مرداد 1395 05:16 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *



سلام اینم از قسمت هجدهم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر: میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت هجده در ادامه
هنوز به خاطر خوابی که چند دقیقه پیش تموم شد تو شوک بودم ولی وقتی برای شوکه بودن نداشتم مثل یک توپ از اینور قایق به اونطرف حرکت میکردم حالم اصلا خوب نبود و هر لحضه ممکن بود حالم بهم بخوره در اثر موجهای بلند خیس شده بودم و قایق کوچکمم در حال خراب شدن بود شب شده بود ولی دریا سبز لجنی رنگ بود و عجیب این بود که ماه توی اسمون نبود تا حالا حتی تو فیلما هم دریا به این مطلاتمی ندیده بودم! بعد جلوی روم دریا شکافت به زور به رو برو نگاه کردم که علت این واقعه عجیب رو بفهمم بین دو دیواری که از اب به وجود اومده بود تاریک تاریک بود و چیزیو نمیشد دید بیشتر خم شدم کم کم داشتم میفتادم که یکهو انگار ی درخت با تنه ی سرخ از تو دل تاریک سریع رشد کرد انقدر سریع که باد خیلی محکمی ایجاد کرد و باد باعث شد با پشت به باقیمونده قایق بخورم به موجود به وجود اومده نگاه کردم همچنان داشت بالا میرفت و بالا می رفت وقتی متوقف شد که سرش در اسمون تاریک و پر از ابر خاکستری و سیاه فرو رفته بود با ترس به چیز قرمزی که حالا میدونستم گردنشه خیره شدم اروم اروم سرش خم کرد و بعد چند ثانیه سرش درست روبه روم بود از ترس به چوبا چسبیده بودم و نفسم تو سینم حبس شده بود سر ارغوانی رنگی داشت چشماش سرخ بود پوستش مثل اژدها و بقیه صورتش مثل بقیه هیولا ها بود با چشماش بهم نگاه میکرد و لبخند زشتی روی صورتش بود صورتشو اروم اروم عقب برد مثل تیر توی کمان که انرژیشو ذخیره میکنه و بعد با شدت خالیش میکنه دور خیز کرد و عقب رفت زمانی که به اندازه کافی عقب رفت ایستاد و لحضات رعب انگیزی به وجود اومد و بعد همون کاریو کرد که انتظار داشتم:حمله! جیغ کشیدم و تنها کار ممکنو کردم پریدم و درست پشت گوشاش فرود اومدم از ترسم گوشاشو چسبیدم کاملا بی دفاع بودم کولم توی همون تیکه چوب مونده بود میخواست منو بندازه و باتمام قوا سرشو تکون میداد نمیتونستم بیشتر از چند دقیه رو سرش بمونم فکر کردم چه چیز به درد بخوری دارم و تنها چیز ممکن یعنی کیلپسم که تو جیبم بود رو دراوردم میدونستم به پوستش اسیب نمیروسنه چشمامو بستم و نوک تیز کلیپس رو کردم تو چشمش جیغ گوشخراشی کشید کلیپس خونیو دراوردم و کردم تو اونیکی چشمش جیغاش واقعا کرکننده بود بعد چند دقیه جیغاش خاموش شد و من فهمیدم کور شده داشت بو میکرد تا بلکه پیدام کنه از روی کلش پریدم و با صدای بلندی توی اب افتادم به خاطر ارتفاع و سرعت شدیدم خون دماغ شدم ولی اهمیت ندادم سرمو از اب بالا اوردم داشت به سمت نقطه ای که افتاده بودم هجوم میبرد فقط چند ثانیه وقت داشتم دسته کوله رو گرفتم و دوباره رفتم تو اب اونم سرش زیر اب بود از زیر چوب رد شدم اونم بوم میکرد و دنبالم میمود داشتم با تمام وجودم شنا میکردم میدونستم نفس کم میارم چیزی نمونده بود که خفه شم سریع به سطح اب شنا کردم دوباره نفس گرفتم و موقعیتو سنجیدم با جیغ گوشخراشی از اب اومد بیرون اب دهنمو قورت دادم نمی تونستم از دستش فرار کنم نفسمو نگه داشته بودم بوم در اثر ابتنی ای که کرده بودم قابل تشخیص نبود چون بوی خون تو کل دریا پخش شده بود اروم به سمتم میومد و دهنشو باز تر میکرد .....خدایا کمکم کن....... از ترس داشتم میردم دهنشو کاملا باز کرد بود و حالا نفساش به صورتم میخورد زیپ کوله رو تو اب باز کردم و اولین چیزی که دستم گرفتمو برداشتم و پرتش کردم....تق!!...هیولا دهنشو محکم بست و دنبال چیزی که پرت کرده بودم رفت با بیشترین سرعت ممکن و کمترین صدای ممکن نقشه رو در اوردم و نگاش کردم باید تو سوراخ به وجود اومده میرفتم ولی این اشتباه محض بود نقشه رو دوباره چک کردم و هیولا داشت دوباره نزدیک میشد ترس و عقلو گذاشتم کنار و به سمت دیوار اب شنا کردم سر و صدای شنام هیولا رو دنبالم میکشید سریعتر شنا میکردم مجبور بودم دیوارو دور بزنم با بیشترن سرعت شنا میکردم .....خدایا خودت کمکم کن...... تنها انرژی باقی موندمو جمع کردم و مستقیم به سمت تاریکی پریدم سردم شد...یخ زدم...اب شدم...از گرما پختم...کر شدم....دوباره همه صدا هارو شنیدم....از درد زجه زدم....اروم شدم........ولی زنده موندم!!!!!!! از زیر دریا دیگه ای سر در اوردم وقتی از اب بیرون اومدم عجیب بود برخلاف دریای قبلی اینجا به صورت عجیب و ترسناکی اروم بود درست مثل شیشه! تنه ی ی درخت رو اب بود ولی ابو موج دار نکرده بود اب راکد راکد ولی شفاف و تمیز بود رفتم روی تنه ی درخت نشستم بالای سرم اسمون سبز لجنی ای که  خورشید سفید رنگی داشت بود به نقشه نگاه کردم.........تموم شده بود......گذشته بودم........زنده بودم و گذشته بودم.........از مرز رد شده بودم....... جایی که توش بودم دریا نبود... در واقع ی جور دریاچه بود....ی دریاچه وسیع...به سختی میشد خشکیو دید....معلوم بود فاصلش زیاد کم کمش 20،25 کیلومتری بود یعنی باید این فاصله رو شنا میکردم؟عمراً درواقع عملی کردنش کاملا غیر ممکن بود متوجه بلیزم شدم کاملا خونی بود!اوه نه!لابد 1 لیتری ازم خون رفته دنبال ی دستمال تو کوله گشتم و گرفتمش جلو بینیم بعد از 5 دقیقه خون دماغم تموم شد توی ی دریاچه مثل  شیشه شناور بودم و نمیدونستم باید چی کار کنم قبل از اینکه ی روز دیگم هم هدر بده فهمیدم چند به تنه چند شاخه وصل بود یکی از شاخه هارو کندم و به عنوان پارو ازش استفاده کردم و در دریای بی موج پیش رفتم بعد یک روز سرگردونی توی دریا به خشکی رسیدم پیاده شدم هوا به طرز عجیبی سرد بود انگار وارد ی منطقه پلید شدم لباسامو در اوردم و ی بلیز راه راه طوسی بنفش و مشکی استین بلند به همراه ی سویشرت طوسی و سیاه و ی شلوار طوسی ورزشی پوشیدم و رفتم به دنبال رزا و تامو لیندا کلارا راست میگفت یک لحظه همه چیزای خوب همه جشنا شادیت و لبخندات پدرو مادرت دوستات و لحضات خوشت میومد جلو چشمات و بعد همه اون شادیا سرد میشد و جاشو با گریه هات لحظاتی که عصبی بودی و نارحت با دعواهات عوض میکرد و باعث میشد فکر کنی همچی پوچه و زندگی بی معناست نمی دونست چه طوری باید برم پس فقط مستقیم رفتم و رفتم بعد به نقطه اصلی مرز و بدترین جا رسیدم....روبه روی مرز.....ی خط پهن بزرگ کشیده شده بود اون طرف دنیا سیاه و تاریک بود و صدای ناله اشباح و روحا میمود همه دخت خشک و سوخته بودن طرفی که من وایستاده بودم بیابونی بی روح بود که حتی کاکتوسم نداشت از فکر اینکه تام یا رزا و یا لیندا اونطرف باشن تنم لرزید با این حال به سوی اونطرف رفتم ولی نتونستم رد شم  دوباره سعی کردم ولی بازم نشد انگار دیواری نامرئی جلوم بود یا هاله ای که جلو ورودمو میگرفت یک لحظه گیج موندم ولی متوجه شدم نمیشد رد شم چون زنده بودم اونطرف مرز دنیای مرده ها بود تنها شرط ورود به اونجا مردن بود. ناخوداگاه زدم زیر گریه اگه رزا یا هرکدومشون اونطرف بودن یعنی.... یعنی....دیر رسیده بودم....... خیلی دیر........ باید تموم راهو دوباره برمیگشتم بدون هیچ موفقیتی....نه....نمیتونستم....این همه زحمت.....دیر رسیده بودم.....نـــــــــــــــــــــــه....







قسمت بعدی قسمت اخره یا قمت بعدیش پس برای قسمت اخر ثابت 12500



دیدگاه ها : -
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 شهریور 1395  11:34 ب.ظ