تبلیغات
. - رمان هــــــــوای عشــــــق قسمت چهارم

رمان هــــــــوای عشــــــق قسمت چهارم

یکشنبه 31 مرداد 1395 03:48 ب.ظ

نویسنده : elahe atash
ارسال شده در: هوای عشق *
خب آجی ها 

اینم از پست  سوم رمان"هوای عشق"

ببخشید دیر شد

ハート の デコメ 絵文字خب اینم از قسمت  چهارمشハート の デコメ 絵文字

ハート の デコメ 絵文字برید ادامه مطـلبハート の デコメ 絵文字

جواب دادم ساناز بود:الو مهربان کجایی تو دختر ؟!! دیر شد مگه جشن ساعت هفت نیست؟!! یه ساعت دیگه شروع میشه ها...پس کی میای؟ ای  بابا زود باش دیگه ...منتظرما...زودتر بیا.خداحافظ.بــــــــوق بـــوق...این قدر زود حرف زد که مهلت حرف زدن رو هم بهم نداد و زود قطع کرد. نه سلامی نه علیکی...وا!!حالا انگار ده ساله جایی نرفته، دیونه ی مسخره!! حالا انگار عروسیشه این قدر هول کرده...!!
سوار ماشین بی ام و خودم شدم و گاز دادم و رفتم که تک تک بچه ها رو سوار کنم و بریم.مریم،صدف و ژاله خونه ی ساناز بودند و منتظر این جناب ... رسیدم توی کوچشون، دم در خونه منتظر بودند و مثل این بچه ها که از عموشون آبنبات میخوان بالا و پایین می پریدند. نیشم خود به خود باز شد...تا من و دیدن چنان دویدن به سمت ماشین که گفتم الانه که خفتم کنند.ولی خیلی قشنگ در و باز کردند و مریم و صدف و ژاله عقب و ساناز هم جلو نشست. من هنوز تو شک بودم.نه پس هنوز که کاری نکردند، یعنی فعلا زنده میمونم...اوخـــــی... با صدای مریم به خودم اومدم:مهربان،مهربــــــان... من: هان...؟! ساناز حرصی شد و گفت : کوفت و هان...چرا حرکت نمیکنی؟رفتی تو هپروت؟

من:هان...آها هیچی همچین اومدین سمت ماشین ولی بعد خیلی قشنگ سوار شدید،اولش فکر کردم چون دیر کردم میخواین تیکه تیکه ام کنین. خو آدم میترسه...
ساناز:برای دیر کردنت که به موقع ادب میشی، فعلا راه بیفت دیر شد.
بفرمایید دیدین گفتم این آخر میخواد جنازه من و بندازه جلو خونه مون...ایـــش قاتل، وای منم که مقتــــول...
مـــــــــهـــــربـــــــان... با صدای داد بچه ها از هپروت اومدم بیرون و راه افتادم که بریم... نیم ساعت بعد  جلوی در خونه رها دوست مینا بودیم...ای جــــان چه خوش بگذره امشـــــب...شاد و شنگول راه افتادیم سمت خونه...
بچه ها که یه لبخند عریضی داشتند که تا حلزون گوششون معلوم بود. یکی بیاد این ها رو جمع کنه...آیفون و زدیم و در و باز کردند...وقتی رفتیم داخل یه دختره که موهای بلند سیاهی داشت و چشماشم سیاه درشت و سیاه بود و یه لباس خاکستری آستین گرد  کرده بود و تا بالاتر از زانوش بود ، با یه ساپورت مخملی سیاه و کفش های پاشنه بلند سیاه ...
اصلا کلا زده بود رو مد سیاه....ولی خداییش قشنگ شده بود...حالا مونده بودم این کیه که داره میاد سمت ما ؟ یه لبخند دندون نما زد و اومد سمتمون: سلام من رها هستم شما هم حتما مهربان خواهر مینا هستید، درسته؟ آهان پس بگو رها اینه... منم نیشم شل شد و دست و دادیم وحال و احوال کردیم. اتاق رو نشونمون داد و گفت که بریم ولباسامون و عوض کنیم. رفتیم و لباسامون و عوض کردیم. خداییش بچه ها خیلی ناز شده بودند، به خصوص با اون قیافه با نمکش...
خب منم که آماده بودم .شال حریر و سرم کردم رفتیم بیرون. موهام از زیر شال باز بود و حالت خاصی رو بهم می داد.
رفتیم و روی صندلی هایی که اطراف چیده بودند نشستیم.دنبال خواهرا و برادر گلم میگشتم... حالا این قدر شلوغ شده بود مگه پیدا می شدند...یهو مرجان و دیدم که داشت میومد سمت ما...اومد و چنان خوش آمد گویی کرد و دوستام وچلوند که هر کی نمی دونست فکر میکرد این صاحب مجلسه...
من:مرجان، مینا و محسن کجان؟!
مرجان: مینا که سر میز پذیرایی هست محسن هم اون وسط داره می رقصه... 
سری تکون دادم . نشسته بودم و داشتم رقص بقیه رو نگاه میکردم که یهو سه چهار تا هیکل و جلوی دیدم  و رو گرفتن 
سرم و اوردم بالا که مینا و ژاله ، مریم و صدف و ساناز و به ترتیب کنار هم دیدم که صاف، طلبکار و حرصی زل زدن به من...
تعجب کردم یه نگاه به خودم کردم و یه نگاه هم به اطرافم کردم ولی چیزی که باعث بشه حرصشون در بیاد و ندیدم. سوالی نگاهشون کردم...
مینا طاقت نیاورد و گفت: اد  دختر پاشو دیگه بیا وسط برقص... نشسته من و نگاه میکنه ...
تازه دریافتم چه مرگشونه . چشم هام و چرخوندم و گفتم: حوصله ندارم . خودتون برید. 
ولی اون ها گوششون به این حرف ها بدهکار نبود که نبود، همگی با هم چنان دست هام و کشیدن  که گفتم الانه که از جا در بیان... بردن من و وسط و مجبور شدم برقصم . بعد از یکمی که رقصیدم ولشون کردم و اومدم نشستم سرجام.
ولی خوب شد یکمی رقصیدم  وگرنه تا آخر عمر تو دلم میموندااا...راستی برم یکمی خوراکی بخورم... به به . یه گوشه از سالن یه میز خیلی بزرگ بود که تا خرخرش پر بود از نوشیدنی ها و شیرینی ها و انواع کیک ها...
رفتم سر وقت نوشیدنی ها و یه آب آلبالو برداشتم . خیلی خوشمزه بود... داشتم شربتم و می خوردم که دیدم رها خوشحال  داره به سمتم میاد.ابروهام نا خودآگاه رفتند بالا... نزدیکم شده بود که متوجه کسی کنارش شدم . مثل اینکه یه پسر بود. وای این و نگاه کن چه مقتدرانه قدم بر می داره...چشم نخوری یه وقت...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1395  05:30 ب.ظ