تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت نوزدهمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت نوزدهمღ

دوشنبه 1 شهریور 1395 03:52 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *



سلام اینم از قسمت نوزدهم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر: میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت نوزدهم در در ادامه
چهار زانو نشسته بودم و گریه میکردم و اسماشونو صدا میزدم دلم میخواست خودمم بمیرم و برم پیششون صدای گریه فضا رو پر کرده بود بعد چند دقیقه نفس عمیق کشیدم بلکه اروم شم اشکامو پاک کردم ولی صدای گریه هنوز ادامه داشت تعجب کردم با فکر اینکه پژواکه بیخیال شدم ولی صدا هنوز ادامه داشت صدا ضعیف بود ولی شدتش کم و زیاد نمیشد درضمن صدای گریه با صدای گریه ی من فرق داشت از جام بلند شدم تا منبع صدا رو شناسایی کنم صدا از سمت راستم میمود سلانه سلانه به سمت منبع رفتم ی دختر که بدنش آغشته به خون بود درست کنار مرز افتاده بود سرش پایین بود و از شدت درد ناله میکرد درست شبیه همون صدای گریه اگه رزا و ماریا و تام مرده بودن حداقل باید اینو نجات میدادم اونموقع اقلا جون ی غریبه رو نجات دادم با صدایی که به خاطر گریه گرفته شده بود گفتم:بزارید کمکتون کنم دختره برگشت تا صاحب صدا رو ببینه با دیدنش خشکم زد.....خیلی تغییر کرده بود.....ولی میشناختمش.....با چشمای گرد بهم خیره شد...به زور گفتم:مــ...ما..ما..ماریا با صدای ضعیفش گفت:لیندا. صورتم خیس شده بود از اشک شوق از بهت در اومدم و در حالی که نیشم تا بنا گوش باز بود دستمو زدم زیر بازشو:بلند شو
با کمکم بلند شد و سرپا ایستاد وقتی ایستاد از درد نفسش بند اومده بود:تو..تو چی جوری اومدی؟
 جواب دادم:مهم نیست مهم نیست مهم اینکه الان پیدات کردم بقیه کجان؟
شونه هاشو بالا انداخت خواستم کمکش کنم تا قدم اولو برداره که ی صدای گریه به گوشم خورد دست از تلاش کشیدم شروع کرد به حرف زدن:لیندا کـ.. سریع با گفتن اروم کلمه ساکت پریدم وسط حرفش سکوت صدای گریه رو بهتر به گوشمون می روسند ازش پرسیدم:کیه؟
با عصبانیت گفت:مهم نیست ما باید بریم لیندا الان...
-چرا مهمه!ی دقیقه همینجا بمون تا من بیام
-میمیرم تو نباید..
-سریع بر میگردم
گذاشتمش زمین و به سمت جلو (جایی که صدا میومد) رفتم ی دختر به زور به سمتم میومد به پشت سرم نگاه کردم تا وضعیت ماریا رو ببینم داشت سعی میکرد بلند شهو قدم بردار که باسر به طرف زمین رفت دویدم طرفش و
گرفتمش با حالت عصبی گفتم:مگه نگفتم همونجا بمون
-نتونستم کمکم کن با هم بریم پیشش
چاره ای نداشتم پس اروم اروم رفتیم طرف دختره اونم چند قدم بهمون نزدیک شد فاصلمون 2 یا 3 متر بود صورت زخمیشو میدیم دهنم از تعجب باز موند...ماریا؟؟؟ با تعجب به سمت کنارمی برگشتم بهم نگاه میکرد باورم نمیشد دوتا ماریا؟؟ این امکان نداشت!!در ی زمان و ی مکان! سکوت کش دارمون توسط ماریای جلویمون شکسته شد:لیــــــــندا صداش ضعیف و درد الود بود دوباره با بهت بهشون نگاه کردم دختر روبه روییم زخمای کمتری داشت و حالا تقریبا با فاصله ی 2 متر رو به روم ایستاده بود و به سختی نفس میکشید چه طور امکان داشت ی نفر دوبار در ی مکان و زمان؟ و ناگهان فهمیدم .......... ی نفر دوبار در ی زمان و مکان ...امکان داشت ولی فقط در یک صورت...هشداری که فراموش کرده بودم...هشداری که به خاطر بی حواسی از یاد برده بودمش........فقط و فقط کار موجودات دنیای تاریکی بود....هیکس ها ، میمات ها و کازسین ها ..... موجوداتی با توانایی تغییر شکل و صدا...مطمئن بودم یکی از اون دوتا موجودات تاریکین و همین باعث شد که کسی رو که بغلم بود ول کنم و ازش فاصله بگیرم صداش در اومد:لیندا
و سعی کرد از جاش بلند شه وحشت کرده بودم به زور از جاش بلند شد و ایستاد:اون دروغیه اون ی موجود تاریکه و به کسی که پشتم بود اشاره کرد به سمتش برگشتم با صدای لرزونی گفت:نه لیندا اونه اون ی موجود تاریکیه رو به چپ ایستادم و عقب رفتم طوری که میتونستم دو تاشونو ببینم ماریایی که قبلش بغلم بود با دستای لرزون به زخمای دختره اشاره کرد و گفت:نگاش کن!لیندا زخماشو نگاه کن زخمای کم و کوچیکتر خودشو خوب شبیهم کرده ولی در این مورد خوب عمل نکرده دختره جیغ کشید:نــــــــــــــــــــــــه و روی زمین افتاد دوباره به سختی بلند شد دختره تکرار کرد:تو واقعی نیستی و طرف صحبتش با ناراحتی سرشو تکون داد و درست اون لحظه متوجه شدم!...چیزی که واقعیتو از دروغ جدا میکرد....چیزی که واقعی بودنو بهم ثابت کرد به سمت دختر سمت چپم که همین چند ثانیه پیش سرشو تکون داده بود و قبلش رو زمین افتاده بود دویدم دستشو روی شونم انداختم صدای کسی که مطمئن بودم ماریاست در اومد:لیندا ممنون
به عقب برگشتم تا وضع اون موجود پلیدو ببینم دندون هاشو نشونم داد دندونای نوک تیز مثلث شکل و از عصبانیت صورتش سرخ شد با صدایی که حالا دیگه ذره ای به صدای ماریا شباهت نداشت گفت:تصمیم گیری کردی و تونستی تشخیصش بدی ولی حیف که خواهید مرد
و به سمتمون هجوم برد میدونستم به زودی تغییر شکل میده و این تغییر شکل زمان میبره پس رومو برگردوندم و داد زدم:بدو
صدای ناله ماریا در اومد:من من زخمیم لیندا
در حالی که دنبال خودم میکشیدمش فریاد کشیدم:سعیتو بکن
ماریا سعی میکرد بدوه ولی در واقع من میکشیدمش بعد چند دقیقه دویدن برگشتم تا حریفو ببینم ولی به جاش ی اتیش بزرگو دیدم که به سمتم میومد خودمو پرت کردم رو زمین و ماریا هم به شدت افتاد با صورت به زمین خورده بودیم و درد داشتیم ی اتیشی بزرگ و قوی درست از بالای سرمون رد شد و باعث شد گرمای شدیدی در سرم حس کنم ماریا هم از درد نفسش بند اومده بود به سمت ماریا داد زدم:خوبی؟ با خس خس جواب داد:اره سرمو بلند کردم تا دوباره راه بیافتیم که با دیدن ی اتیش در فاصله سی سانتی دوباره سرمو به زمین کوبیدم بعد رد شدن اتیش دوم جرائت بلندکردن سرمو نداشتم و کار درستی هم بود چون اتیش سوم هم به سمتمون اومد نمیدونستم با چه موجودی طرفیم پس چی جوری میتونستیم از دستش فرار کنیم؟ ولی بود...ی راهی بود برای مقابلش......اگه میدیدمش میتونستم توسط نامه کلارا نقطه ضعفاشو بفهمم بعد برخورد اتیش چهارم به زمین پشتمون به زور سرمو برگردوندم تا موجودی که داشت با دستش اتیش میفرستاد ببینم مثل میمونی بود به رنگ سبز روشن که 4 پا و هشت دست داشت و صورت شیری بدونه مو دستمو تو کوله بردم و دنبال نامه گشتم درش اوردم ماریا با دیدن نامه داد زد:چی؟میخوای توی این موقعیت نامه بخونی؟ جوابشو ندادم و به سرعت نامه رو باز کردم و دنبال عکس گشتم:نمیات:میمات های قوی و بزرگ جهش یافته قابلیت پرتاب اتش دارندسر سخت هستن و باهوش توانایی خیلی خوبی در تغییر صدا و چهره دارند ولی کور هستن. نقطه ضعف نمیاتو پیدا کرده بودم به ماریا گفتم سینه خیز و بی سرو صدا از اون منطقه خارج شه اروم میرفتیم و زمانی که نمیات اتش پرتاب میکرد و سرو صدایی بلند ایجاد میشد سریع حرکت کردیم نمیات صدامونو نشنید و ما 4 متر از محل دور شدیم به ماریا کمک کردم تا بایستد و اروم اروم نمیات رو دور زدیم وقتی 5 مایلی از نمیات دور شدیم از ماریا پرسیدم بقیه کجا هستن و به خاطر راهنمایه ماریا به سمت غرب به دنبال رزا رفتیم بعد ده دقیقه از زمانی که راهی غرب شدیم نشستیم از زمان فرار از دست نمیات استراحت نکرده بودیم به ماریا غذا دادم و زخماشو شستم و پانسمان کردم و ی جفت لباس دادم عوض کنه بعد تعویض لباس کنارم نشست و گفت:ممنونم لیندا
با لبخند جواب دادم:خواهش میکنم
-لیندا؟
-بله؟
-چی جوری تشخیص دادی؟منظورم اینه که چه طور فهمیدی اون دروغیه؟
لبخند زدم و شروع کردم:ی فرقی هست بین دروغ و حقیقت،اونا احساس ندارن و من زمانی تونستم تشخیص بدم که ی قطره اشک رو گونت دیدم...ی قطره اشک....که نشون میداد تو ادمی احساس داری و..عاطفه داری...لرزش تو صدات...غم تو نگات...و نگرانیت تو تصمیم گیری....این نشانه انسانیته...ولی اون نه ترسی نه گریه ای و نه غصه ای داشت...ناله میکرد ولی گریه نه....چشاشو گرد میکرد ولی تعجب نه....وقتی ی قطره اشک از تو چشات سر خورد فهمیدم حقیقی ای
به اینجا که رسیدم دستشو گذاشت رو شونم و تشکر کرد لبخند زدم و بعد چند دقیقه سکوت بلند شدم و اعلام کردم وقت رفتنه با هم راه افتادیم تو گرما 20 دقیقه پیاده روی کردیم که خیلی ناگهانی شب شد سی ثانیه پیش هوا روشنه روشن بود و گرم گرم و بعد ناگهان اسمون مثل اسمون نصفه شب شد و هوا سرد ستاره ها راهمونو روشن میکردن پس ادامه دادیم 40 دقیقه بعد رزا رو پیدا کردیم و خیلی زود مطمئن شدیم خودشه رزا ی ماه گرفتگی کوچیکه خوشگل رو بازوش داشت و میدونستم هیچ موجود پلیدی نمیتونست ماه گرفتگی تو تغییر شکلش بزاره زخماش بیشتر از ماریا بود بلندش کردم با صدای ضعیفی ناله میکرد ماریا یی چشمه اون نزدیکیا میشناخت بردیمش و زخماشو شستیم و پانسمان کردیم و غذا و اب بهش دادیم وقتی حالش بهتر شد لباساشو با لباسایی که بهش داده بودم عوض کرد قرار شد همونجا بخوابیم به نوبت شیفت دادیم اول من بعد ماریا به خاطر حال بد رزا گذاشتیم بخوابه صبح رزا رو بلند کردیم تا راه بیافتیم هیچکدوم مکان تامو نمیدونستن پس بی هیچ هدفی راه افتادیم بعد 1 ساعت پیداه روی لکه های خونو دیدیم که به سمت شمال غربی میرفتم ردشو گرفتیم و رفتیم خون مارو به جای درستی برده بود تام درست روی خط مرز افتاده بود با دیدن چنین صحنه ای جیغ کشیدم و دویدم سمتش و چیز بدتری رو دیدم نیم بدنش در دنیای مردگان بود کنارش نشستم و داد زدم:تام تام دستمو زیر سرش گذاشتم و اوردمش بالا فکرای بدی به ذهنم هجوم اورد:نکنه مرده باشه....نکنه...خم شدم روی صورتش و شروع کردم به گریه کردن رزا و ماریا با ناراحتی همونجای قبلی ایستاده بودن و این کار رو به خاطر من انجام داده بودن بالای سرش مشغول گریه کردن بودم که صدای ضعیفی شنیدم:دوست دارم. سرمو بلند کردم و به اطراف نگاه کردم و درکمال تعجب دیدم چشمای تام بازه جیغ زدم:تام و از خوشحالی گریه کردم و اروم طوری که رزا و ماریا نشنون گفتم:منم دوست دارم تام.سرمو از کنار گوشش بالا بردم و دیدم چشماشو بسته دلیلش درد بود سریع از کولم دارو در اوردم و بهش دادم مطمئن بودم خودشه و گرنه دارو بهش نمی ساخت وضعش خیلی بد بود و نمیتونستم از اونجا ببرمش رزا و ماریا رو صدا زدم بدو بدو خودشونو بهم رسوندن ی ظرف بزرگ به هرکدومشون دادم و گفتم برن اب بیارن ظرفارو گرفتن و منو با تام تنها گذاشتن اروم صداش زدم:تام
با صدای درد الود جواب داد:بله؟
-میخوای بهت غذا بدم
سرشو به نشون توافق تکون داد بهش کمی غذا دادم لباساش پاره و بدنش غرق خون بود اگه ادامه پیدا میکرد زنده نمیموند دستمو رو زخمش گذاشتم تا جلو خون ریزیشو بگیرم ولی همچنان خون میمود بعد چند دقیقه ماریا اومد ابو روی زخماش ریختم که دادش رفت هوا برای اینکه زیاد دردش نیاد اروم اروم میشستم و تا شب شستن و پانسمان کردن زخماش طول کشید وقتی کارش تموم شد از روی مرز با کمکم بلند شد و کمی اونطرف تر نشست نشستم کنارش و مشغول رسیدگی به زخماش شدم تا اونموقع به این اندازه بهش نزدیک نشده بودم نفسای گرمش به صورتم میخورد منم از خجالت صورتم قرمز شده بود ماریا و رزا مارو میدیدن ولی خودشونو مشغول حرف زدن نشون می دادن وقتی کارم تموم شد سریع کنار رفتم و نفس عمیقی کشیدم ماه کامل و درست رو به روم بود خیره بهش نگاه کردم اونقدر زیاد که نمیدونم کی خوابم برد وقتی بلند شدم دیدم سرمو تکیه دادم به شونه تام از خجالت سرخ شدم و از کنارش بلند شدم ماریا و رزا هم میخواستن لبخندشونو مخفی کنن با زبون اشاره به ماریا گفتم که بره پانسمان تام رو عوض کنه سرشو به نشونه منفی تکون داد به رزا نگاه معنا داری کردم که اونم با سرش جواب منفی داد و بعد دوتایی دست به سینه و لبخندی که سعی داشتن مخفیش کنن بهم نگاه کردن بالاخره به سمت تام رفتم و مشغول پانسمان زخماش شدم خیلی زود زخمارو پانسمان کردم و رفتم تا وسایل خودمو جمع کنم ساعت 11 راه افتادیم به سمت دریا ای که ازش اومده بودم خوشحال بودم از اینکه تموم شده بود و همه نجات پیدا کرده بودیم از اینکه داشتم برمیگشتم خونه 1 ساعت بیشتر به دریا نمونده بود که ی صدایی از پشت سرمون شنیدیم همه برگشتیم عقب دوباره همون صدای رعب اور از سمت چپمون به گوش رسید صدا رو میشناختم صدای ی هیکس بود دوباره صدا از پشت به گوش رسید با فرق اینکه همزمان صدا از چپ اومد از ترس بهم چسبیده بودیم گیر دو هیکس افتاده بودیم که صدای هیس هیس مانندی هم اضافه شد و بعد صدای خرخر وقتی موجودات بهمون رسیدن تونستیم اونارو ببینیم حداقل 12 تا بودن و داشت به تعدادشون افزوده میشد همه موجودات بودن! هیکس ها ،ولیژ ها،کازسین ها و...چند تایی که شکلشو دیده بودمو میشناختم ماریا با صدایب لرزون پرسید :باید چی کار کنیم؟ و هممون به همه نگاه کردیم و همزمان داد زدیم:فرارررر به سمت جلو رفتیم و لی ما محاصره شده بودم پس هرکدوم جای رفتیم با تموم سرعت میدویدیم از ضربه ی کازسین جا خالی دادمو از روی ضربه موجود بعدی پریدم در همین لحظه با ی ضربه از ی موجود پخش زمین شدم از درد به خودم میپچیدم ولی بلند شدم قبل از اینکه فرار کنم تامو دیدم که پخش زمین شده بود و از زخماش خون میومد دویدم سمتش وبلندش کردم دستشو انداختم رو شونم و با هم شروع کردیم به حرکت سرعتمون خیلی کند بود به خاطر ی ضربه ی غلت به عقب زدم 30 ثانیه بعد ماریا کنار پامون کوبیده شد و رزا هم به سمت ما عقب نشینی کرد هممون برگشته بودیم حلقه محاصره تنگ تر و تنگ تر میشد راه فراری نداشتیم!...



خب متاسفانه این قسمت اخر نبودولی قسمت بعدی جدا قسمت اخره نظران 13000



دیدگاه ها : نات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 شهریور 1395  12:23 ب.ظ