تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت آخــــــــرღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت آخــــــــرღ

شنبه 6 شهریور 1395 04:53 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *



سلام اینم از قسمت بیستم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر: میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت آخــــر در در ادامه
برای سومین بار با بدن خونالود به سمت زمین پرتاب شدم که رزا گرفتم پشت سر هم حمله های بی فایده به امید شکستن این حلقه محاصره میکردیم زخمای زیادی برداشته بودیم هرکدوم از موجودات بهمون حمله میکردن و مارو نقش زمین میکردن امیدی وجود نداشته تو این حلقه تاریکی ما بازنده بودیم ماریا با ناله گفت:نمیشه اینجوری نمیتونیم بریم. تام به سمتمون غلط زد و گفت:باید ی نفر اینجا وایسا و حواسشونو پرت کنه تا بقیه بتونن برن. فکر وحشتناکی بود ولی حق با تام بود وگرنه هممون می مردیم تام ادمه حرفشو بعد سکوت کوتاهی گفت:من اینجا میمونم شما برید جیغ کشیدم:نــــــــــــــــه!!! تام با نگاه معنی داری گفت:من اینجا میمونم من بودم که پای شما رو به این ماجرا کشوندم همش تقصییر منه شما باید برگردین پیش خانوادتون اونا منتظرن ولی من کسیو ندارم بمیرم کسی برام گریه نمیکنه پس من میمونم درحالی که بازشو میکشیدم و اشک میریختم با جیغ گفتم:نه نه تام من نمیزارم اگه تو بمونی منم باهات میمونم
تام درحالی که سعی میکرد بازشو از چنگم در بیاره گفت:نه لیندا برو تو باید بری
رزا برای اولین بار وارد بحث ما شد و روبه تام گفت:نه تام! تو برو!من میمونم برو! و با چشم به من اشاره کرد بازوی تامو ول کردم و باناباوری سرمو تکون دادم و گفتم:نه..نه..نه..امکان نداره رزا
رزا با قاطعیت جواب داد:چرا لیندا برو این به نفع هممونه!
ماریا هم مثل من صورتش از گریه خیس بود و زبونش بند اومده بود رو به رزا گفتم:تو باید بری تو پدرو مادر داری باید بری اون چشم به راهتن
رزا حرفمو نشنیده گرفت نمیتونستم نبودشو تحمل کنم نمیتونستم شاهد مرگ هیچکدومشون باشم هیچکدوم! بالاخره گفتم:من میمونم ماریا جیغ کشید:نه،لیندا تو نه! با عصبانیت رو بهش گفتم:چرا؟چرا نه؟
با اته پته گفت:آخه...آخه..تو..
عجولانه پرسیدم:من چی؟هاااااااااااااااا؟من چه فرقی دارم؟چیو داری مخفی میکنی؟
رزا طرف ماریا رو گرفت:نه تو باید بری منتظرته فقط تویی که براش موندی دیگه خودتو ازش نگیری
داد زدم:از کی؟
رزا سرشو با نارحتی تکون داد و زمزمه کرد:مهم نیست..بعد سرشو بالا گرفت و تکرار کرد:من میمونم شما برید با التماس گفتم:نه رزا نه خواهش میکنم و با زانو رو زمین افتادم و گریه کردم رزا کنارم نشست و با مهربونی بغلم کرد و گفت:گریه نکن!گریه نکن لیندا من خودم میخوام و بلندم کرد و بعد بغلم کرد و همون لحظه بغضش ترکید و شروع به گریه کرد وقتی سرشو از رو شونم برداشت صورتش خیس و چشماش قرمز بود ماریا هم بغل کرد و با تام دست داد سعی میکردم جلو گریمو بگیرم تا بتونم برای آخرین بار ببینمش و حرفای آخرشو گفت اول روبه ماریا:تو بهترین دوستم بودی ممنون....بعد رو به تام نگاه معنا داری کرد و با لبخندی پنهان ادامه داد:خوشبخت شی!..که تام سرشو پایین انداخت و روبه من گفت:تو هم بهترین دوستم بودی ممنون سلاممو به خانوادم برسون بگو چه قدر دوسشون دارم ... و با گریه حرفش تموم شد تام منو به سمت حلقه هل داد اشک جلو دیدمو گرفته بود رزا نعره زد:آهااااااااااااااااااااااااااااااای و به سمت مخالف ما به سرعت باد رفت همه به سمتش رفتن دلم میخواست گریه کنم ی حسی بود ی حس خیلی خیلی بد اون مثل خواهرم بود ولی این حس رو تجربه کرده بودم نمیدونستم کیو کجا ولی تجربه کرده بودم ماریا منو کشون کشون به سمت دریا برد وقتی به لب دریا رسیدیم برای اخرین بار به عقب نگاه کردم رزا رو گرفته بودن و خون از سر و بینیش جاری بود!مرده بود!قایقی گوشه دریا بود سوارش شدیم از شدت گریه جلومو نمیدیم ماریا و تام شروع به پارو زدن کردن 2 ساعت تموم در دریای مثل شیشه جلو رفتیم و من تموم اون دو ساعت گریه کردم بالاخره دست از پارو زدن کشیدن ماریا کنارم نشست و برای همدردی بازومو نوازش داد تامم نگاهمون میکرد در حالی که گریه میکردم دستمو تو کوله بردم وقایع تموم شد و با چه پایانی!!!  دیگه هیچ خطری نبود به کلارا زنگ زدم گوشی رو بعد اولین بوق با نگرانی برداشت با گریه گفتم:کلارا! و گریه بهم اجازه بقیه صحبتو نداد و از دستم افتاد خسته بودم ماریا گوشی رو برداشت:الو؟ گوشام صحبتای ماریا رو نمیشنید و من در میون گریه هام خوابم برد!!

وقتی چشمامو باز کردم لباس خواب قشنگی تنم بود و روی ی تخت تو ی اتاق با کاغذ دیواری ابی خوابم برده بود بلند شدم و از اتاق خارج شدم به خاطر گریه سرم کمی درد میکرد وارد اتاق نشنین من شدم ماریا و تامو کلارا دور ی میز نشسته بودن با دیدن من کلارا و ماریا بلند شد و روی ی صندلی نشوندنم ماریا با خوشحالی گفت:آه خدا ررو شکر حالت خوبه با تعجب بهشون نگاه کردم تام سرشو پایین انداخته بود پرسیدم:چی شده؟چه اتفاقی افتاد؟
ماریا سرشو با ناراحتی پایین انداخت و بعد سکوتی گفت:وقتی رزا مُرد ما سوار قایق شدیم تو به کلارا زنگ زدی ولی ازبس گریه کرده بودی نتونستی حرف بزنی من گوشیو برداشتم و تو گرفتی خوابیدی به کلارا ماجرا رو گفتم و اینکه بیاد دنبالمون وقتی از طریق نقشه از دریا خارج شدیم و به خشکی رفتیم کلارا منتظرمون بود و تو همچنان خوابیده بودی ترسیده بودیم ولی کلارا بهمون گفت مشکلی نیست و مارو سوار هواپیما کرد و اورد بعد من به مامانم سرزدم همینطور به مامان رزا به مامان توهم تلفنی گفتم پیش مایی گفتن موضوع به مامان رزا سخت بود مامانش تشکر کرد از اینکه بهش گفتم تو و تام رو اوردیم خونه کلارا و تو الان حدود دو روزه که خوابی! سرمو تکون دادم دلم برای رزا تنگ میشد برای اون همه شوخیا که با هم میکردیم رفته بود!به خاطرما !به خاطر من!!کلارا دستشو رو شونم گذاشت و گفت:متاسفم و بعد سکوت کشداری با نارحتی برام مقداری صبحونه اورد صبحونه رو خوردم کلارا ازم خواست که با هم بریم باغ لباسامو عوض کردم و به طرف باغ رفتیم به وسطای باغ که رسیدیم کلارا وایسد و گفت:لیندا میدونم تو شرایط روحی خوبی نیستی ولی برای موضوع مهمی اوردمت اینجا...سرمو تکون دادم و ادامه داد:ببین چیزی از این باغ یادت میاد؟اشنا برات؟ اول با تعجب بهش نگاه کردم و بعد با دقت به باغ نگاه کردم بعد چند دقیقه خیره موندن گفتم:نـــ.. و درست همون لحظه ساکت شدم چرا چرا ی چیزی یادم بود از بچگیام انگار تو این باغ میدویم کلارا با خوشحالی گفت: پیکنیک چیه یادته؟رو میزی چهارخونه قرمز مینداختیم... وسط حرفش پریدمو گفتم:اره اره چون دقیقا مشخصات خوابم بود اون خوابی که تو راه مرز دیدم!!!!! کلارا منو به سمت خودش برگردوند و دستمو تو دستاش گرفت:لیندا..امممم...ببین خب...یادته بهت گفتم ی خواهر ی دادش داشتم که دادشم مرد و خواهرمو به سر پرستی گرفتن..سرمو به نشان تایید تکون دادم کلارا ادامه داد:امممم...راستش ..خواهرم نمرد........تموم عمرم دنبالش بودم...و...وحالا پیداش کردم... با خوشحالی سرمو بالا گرفتم و گفتم:خب اون کیه؟سکوت کرد و بعد چند دقیقه گفت:تو! سکوت عجیبی بینمون شکل گرفت من خواهر کلارا بودم؟؟؟؟؟؟؟ چه طور امکان داشت؟؟؟؟؟؟؟؟این دروغ بود!! با عصبانیت دستمو از تو دستش کشیدمو گفت:نه!من خودم پدر مادر دارم ما فقط دوستیم! کلارا دستمو کشید و گفت:میدونستم میگی و منو وارد خونه کرد و به اتاقش برد اتاق اشنایی بود منو کنار صندوقی نشوند در صندوق باز کرد و چند تا عکس بیرون اورد و گذاشت جلوم:عکسای من و کلارا و ی پسر دیگه چندتا عکس که توش ی خانم و اقا هم بودن و این اثبات میکرد من خواهرشم و حتی یه شناسنامه داد دستم شناسنامم بود!خاطرات بچگیم زنده شد با ی مامان و بابای مهربون میرفتیم سفر!پیک نیک!همهو همه خاطرات با ی پسر که دادشم بود بازی میکردم به اسم فرد بعد خاطره اون کشتی سواری و اون طوفان شنایی که میکردیم جیغی که میزدیم و خاطرات یتیم خونه تو ی اتاق میخوابیدیم و خاطرات سرپرستیمون زیر دست اون وحشیا و لحظه مرگ برادرم اون شب حالا میفهمیدم چرا کلارا رو درک میکردم چرا موقع مرگ ماریا حس آشنایی داشتم و بعد اینکه چه طوری با اشک از کلارا جدا شدم عکس توی دستم از اشکام خیس شده بود خودمو داخل اغوش گرم خواهرم رها کردم بعد چندین سال برگشتم دوباره به همون خونه ای که بودم وقتی سرمو از رو شونه کلارا که به خاطر اشکام خیس شده بود برداشتم چشمای اونم قرمز بود بعد چندین سال دست در دست خواهرم به نشینمن برگشتیم ماریا لبخند میزد حالا فهمیدم  منظور رزا و ماریا رو که میگفتن چشم به راهته و فقط تو رو داره منظورشون کلارا بود اونا میدونستن !!کنار شون نشستم و باهم شروع به گپ زدن کردیم تام رفته بود خونه یکی از فامیلاش که در شهرمون بود و من شب با خیال راحت در خانه خودم به خواب رفتم صبحا با کلارا بیرون یا باغ میرفتیم و عصر ها ماریا بهمون اضافه میشد و به همین ترتیب  یک هفته گذشت و تام برگشت حدودای ساعت 4:30 در حال حرف زدن با کلارا و ماریا بودم که تام اومد و کنارمون نشست و مشغول حرف زدن شدیم کلارا به اتاقش رفت  تاطبق معمول چند عکس بهمون نشون بده مشغول دیدن عکسا بودیم که به عکسی رسیدیم که من کلارا و فرد و ی پسر دیگه رفته بودیم پیک نیک! یک لحظه از تعجب دهنم باز موند چون دقیقا عکس همونجایی بود که در خواب داخل قایق به سوی مرز دیده بودم و اون پسر دقیقا همون پسر بود خاطره واقعی بود!!!! و حالا خیلی راحت پسرو میشناختم داد زدم:تام و به پسرک توی عکس اشاره کردم تام و کلارا سرشونو تکون دادم با تعجب نگاهشون میکردم که کلارا گفت:تام پسر عموی ماس لیندا ما باهم دوستای صمیمی بودیم و اینجا باهاش رفتیم پیک نیک دهنم از تعجب باز موند عکسو از کلارا گرفتم و خواستم پیش خودم باشه تام به من نگاه کرد و گفت:لیندا میشه ی دقیقه بیای بریم باغ؟ باسر موافقتمو اعلام کردم باهم به طرف باغ رفتیم بعد نیم ساعت تام به حرف اومد:لیندا!
-بله
-راستش میدونی من تو رو از بچگی دوستداشتم
-خب؟
بالاخره دلشو به دریا زد:با من ازدواج میکنی؟
شوکه شدم و با بهت بهش خیره شدم و واقعا دوسش داشتم در هر شرایطی میخواستم سالم باشه بعد سکوت گفتم
-بله
نگاه واقعا پر شوقی بهم کرد و دستمو گرفت:ممنون
لبخند زدم و باهم به سمت اتاق راه افتادیم ماریا و کلارا با دیدن ما لبخند زدن

حالا چند سال از اون موقعه میگذره و من هنوز گاهی دلم برای رزا تنگ میشه کلارا با برادر ماریا ازدواج کرد و ماریا ها هم همسر خیلی خوبی پیدا کرد
من یعنی منو تام دو تا بچه داریم دخترمون موهای بور و چشمای سبز خوشگلی داره و پسر مون هم موی تیره به رنگ پدرش و چشمای ابی رنگ اسماشونو فرد و رزا گذاشتیم به احترام کسانی که جونشونو به خاطر ما فدا کردن
پایان


تموم شد و اینم از قسمت اخر نظرتون چی بود؟ببخشید قسمت اخر کوتاه بود!هر چه قدر از کل داستان خوشتون اومد نظر بزارید+نظرسنجی عوض شد حتما شرکت کنین+اشتباهات تایپی درست کردم



دیدگاه ها : ثابت گلـҐ
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1395  02:46 ق.ظ