تبلیغات
. - رمان هــــــــوای عشــــــق قسمت پنجم

رمان هــــــــوای عشــــــق قسمت پنجم

شنبه 20 شهریور 1395 03:36 ق.ظ

نویسنده : elahe atash
ارسال شده در: هوای عشق *
ハート の デコメ 絵文字سلاااااااام دوستان عزیزمハート の デコメ 絵文字

ハート の デコメ 絵文字عذر میخوام دیر آپ کردم واقعا سرم شلوغه به خصوص امسالハート の デコメ 絵文字

ハート の デコメ 絵文字متاسفانه که دیگه آخر تابستونه و رمان من هم خیلی زیاده ハート の デコメ 絵文字

ハート の デコメ 絵文字و بقیش برای تابستون سال بعد میمونه ハート の デコメ 絵文字

ハート の デコメ 絵文字خب بفرمایید بخونید و نظرتون و بگید ممنووونハート の デコメ 絵文字
نزدیکتر که شدند تازه تونستم چهره ی پسره رو ببینم.ای وای! چه قدر آشناست!کجا دیدمش؟!
یهو یه جرقه توی ذهنم زده شد. ای دل غافل اینکه سپهریه، هم کلاسیم، همون که زدم ماشینشو داغون کردم، همونی که وقتی خواستم تو دانشگاه زمین بخورم و استخونام خرد شه، گرفتم و من رفتم توی بغلش و ...هییـــــــــی... با صدای هیی بلندم تازه فهمیدم چه سوتی دادم.زودی با دستم جلو دهنم و گرفتم تا بیشتر آبرو ریزی نکنم.
رها:مهربان جان، مهربان، چیزی شده؟! یه نگاه به رها کردم و گفتم :ن...نه نه چیزی نشده ..امم...کاری داشتی بامن؟
رها دوباره نیشش شل شد:آره، خوب شد یادم اومد. خواستم این آقا رو بهتون معرفی کنم.ایشون محمد برادر من هستند. محمد جان ایشون هم مهربان خواهر مینا دوست من هست.نگاهم چرخید سمت محمد ، اون هم هنوز توی شوک بود ولی زودی به خودش اومد و گفت:بله بله، میشناسمشون، باهم توی یه دانشکده هستیم.افتخار آشناییشون قبلا نصیبمون شده.
رها:اِ...شما هم و میشناسید؟!!! سرش و خاروند و متفکر گفت:نمیدونستم...
با این حرکت بامزش یه خنده کوچیک اومد رو لبم. به محمد نگاه کردم. من:خوشحالم که می بینمتون.
بعدم راهمو کشیدم سمت دیگه ای. رفتم پیش بچه ها که تازه رقصشون تموم شده بود. کنارشون نشستم و به جمعیت رقصنده شم دوختم. چشمم خورد به رها خانم که با یه پسر داشت می رقصید. یک هو نگاهم به محمد افتاد. با یه دختر که موهای طلایی و بازی تا کمر داشت و یه لباس دکلته قرمز تا سر زانوش پوشیده بود داشت میرقصید.نگاهم به خودش افتاد. تازه متوجه تیپ آقا شدم. یه کت و شلوار خوش دوخت صاف سیاه کرده بود که بهش میومد.کفش های مجلسی مردونه شیک و یه لباس سفید با کروات نقره ای کرده بود واااای که چه جیگری شده بود...
"هوووی دختره بی حیا...هی داره پسر مردم و دید می زنه..."
خب بذار یکم دیگه مونده، کارم تموم شد باش،چشم، دیگه تکرار نمیشه، دیگه نگاه نمیکنم...
داشتم با نیش باز برسیش می کردم. موهاش که همرنگ چشماش سیاه بود و ساده و قشنگ زده بود عقب و یه تار موش هم روی صورتش افتاده بود...آخـــــــــی....نــــــــازی...
"هـــوی چی بهت گفتم؟!!"
باشه باشه خو حواسم نبود وجدان جان...
هنوزم نیشم باز بود که یک هو....



خخخ دوستان عزیز اینطور کردم که بمونید تو خماریش
البته اگه خوندیدش نظرتون هم بگیـــــــــد



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 شهریور 1395  10:49 ب.ظ