تبلیغات
. - قسمت اول ❣زندگی بازی سرنوشت❣

قسمت اول ❣زندگی بازی سرنوشت❣

سه شنبه 20 مهر 1395 03:54 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: ❣زندگی بازی سرنوشت❣ *


صـ ـ ــحـ ـ ـبـ ـ ـت نـ ـ ـویـ ـ ـسـ ـ ـنـ ـ ـده:
با عرض معذرت فعلا پوستر نداریم!!
نظرات حداقل باید به 14000 برسه
لینکایی که نظر نمیدن حذف میشن
+برو ادامه

ی نگاه به خودم تو ایینه کردم:ی مقنعه بنفش با ی مانتو یاسی و شلوار لی یکم از جلوی موهای مشکی بلند خوش حالتم معلوم بود هیچ ارایشی هم نداشتم حتی ی برق لب. بعد برداشتن کولم از اتاق خارج شدم فرینوش کنار در بود به سمتش رفتم با هم از خونه مجردی بیرون رفتیم و سوار ماشینش شدیم فرینوش برامون 2 تا شیر کاکائو و کیک گرفت و تا رسیدن به دانشگاه خوردیم از ماشین پیاده شدیم و اشغالا رو تو سطل اشغالی جلو دانشگاه انداختیم با هم وارد حیاط شلوغ دانشگاه شدیم و به سمت در کلاس راه افتادیم بعد ده دقیقه حرف زدن با فرینوش و مگس پروندن استاد وارد کلاس شد و بچه ها هم ساکت استاد طبق معمول بعد گذاشتن کیف بزرگش روی میز مشغول درس دادن شد و منم تمام سعیمو کردم تا درسو گوش بدم و بفهمم

سرمو تو دستام گرفتم واقعا مغزم داشت با این درسا منفجر میشد تو زمان 60 دقیقه 184 صفحه درس میده و انتظار داره یاد بگیریم و بعد 37 صفحه بعد هم میگه حفظ کنید خسته کولمو انداختم رو شونم و همراه فرینوش به سمت در کلاس رفتیم

-ترنم...

با شندین اسمم به سمت صدا برگشتم و با دختری با پوست سبزه و چشمای قهوه ای درشت و نسبتا قد کوتاه روبه رو شدم:ساره! دختر خوبی بود و من ازش خوشم میومد مهربون و دوست داشتنی و اهل ارایش  بود مثل همیشه ریمل و رژگونه زده بود و ی رژ قرمز مایل به قهوه ای و ی سایه قهوه ای کم رنگ که زیاد معلوم نبود و به پوستش میومد درسته ارایش زیاد میکرد ولی دختر پاکی بود با مهربونی جواب دادم:بله ساره جان؟

تک خنده ای کردو گفت:ما جمعه شب مهمونی داریم میای؟

ی خورده فکر کردم و جواب دادم:اره حتما چرا که نه؟ و رو به فرینوش ادامه دادم :تو هم میای؟

فرینوش  با چشم به ساره اشاره کرد منظورش این بود که اول نظر ساره رو بپرسم عاشق همین اخلاق و ملاحظاتش بودم میدونست ساره دوس داره بیاد ولی باز میخواست مطمئن شه رو به ساره پرسیدم: میتونه فرینوشم بیاد؟

چشماشو ی بار بازو بسته کرد گفت:اره خیلیم خوب میشه به مرجانو صدفم بگید و روبه فرینوش پرسید:میای دیگه؟

فرینوشم به نشانه موافقت سرشو تکون داد بعد خداحافظی با ساره از کلاس خارج شدیم فرینوش ی نگاه به ساعتش کردو گفت:اُه من کلاس دارم باید برم

گفتم:خب خانوم باهوش این کلاسارو بر نمی داشتی که هی مجبور بشی بدونه استراحت از این کلاس بری اون کلاس

-اِ حالا که من میخوام درس بخونم شما ایراد میگیری

در حالی که هلش میدادم گفتم:برو برو الان که دیرت بشه خانوم درس خون!

و بدونه اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم گفتم:بای بای و ازش دور شدم اونم بعد ی چش غره به سمت کلاسش رفت خب حالا من توی این 1:30 چیکار کنم؟؟؟ روی یکی از نیمکتای دانشگاه نشستم و گوشیمو از تو جیبم در اوردم و با دیدن مقدار شارژش از خوشحالی سوت زدم %83 ایوووووووووووووووووول خدا جونم مرسی بوس بوس اگه %20 به پایین بود که هیچ غلتی نمیتونستم بکنم مشغول بازی شدم نمیدونم چقدر مشغول بازی بودم که ی صدای حال بهم زن اسممو صدا کرد به سمت راستم برگشتم و با یلدا رو به رو شدم ی دختر چندش حال بهم زن که یک سال از من کوچیکتر بود! ارایشش درست 3 برابر ساره بود و هیچکدوم از اجزای صورتش مال خودش نبود دماغشو عمل کرده بود لباشم همینطور همه جای صورتش پوتاکس بود مژه های خیلی خیلی بلند مصنوعی گذاشته بود همینطور ی لنز ابی پوستشم به طرز افتضاحی برنزه کرده بود و تو هرکدوم از گوشاش 5 تا سوراخ بود!! سرد و بی تفاوت جواب دادم:بله؟

صداشو که عمدا حال بهم زن میکرد و فکر میکرد خیلی قشنگه تو گوشم پیچید:میای با هم بریم کافی شاپ؟

چییییییی؟ این الان چی گفت؟ کافی شاپ؟؟؟؟ هه برو بابا دلت خوشه!! من ...با تو...کافی شاپ....برو برو حاجی خدا روزیتو ی جا دیگه حواله کنه سرد و بی احساس تر از قبل جواب دادم:نه

با صدای مسخرش گفت:اِ چلا عسیسم؟

عسیسم؟؟؟؟؟؟؟؟چی گفتی؟؟؟؟؟

جدی زل زدم تو جشاش البته چشم کلمه درستی نیست منظورم لنزه!! زل زدم به لنزاش و جدی گفتم:اولا باسه من صداتو مسخره نکن فقط خودتو 4 تا دختر لوس دیگن که از صدات خوششون میاد مث: مریم-فاطمه-نیلوو...  دوما نمیام یعنی نمیام چراشم به خودم مربوطه سوما دیگه به من نگو "عسیسم"

و از کنارش بلند شدم و به نگاه غضب الودش توجه نکردم به اونطرف دانشگاه رفتم به ساعت نگاه کردم 20 دقیقه دیگه مونده بود مشغول قدم زدن در حیاط بزرگ دانشگاه شدم بچه خرخونی نیستم اصلا!!! ولی اگه بخوام شب جمعه برم مهمونی باید ی خورده درس بخونم جزوه ها رو از تو کیفم در اوردم و به مغزم خیلی فشار اوردم که دو کلمه بفهمم گذر زمان رو فراموش کرده بودم که یکی دستش به شونم زد و صدای فرینوش به گوشم خورد:دو ساعته دارم دنبالت میگردم همون طور که نگام به جزوه بودگفتم:عه تعطیل شدید؟

با لحن شیطونی گفت:اره، خورشید از کدوم طرف بیرون اومده خانوم داره درس میخونه

مشتی حواله بازوش کردمو گفتم:خف فَری ولی خدایی خیلی سخته هیچی تو مغزم نرفته دارم به جای مهمونی پنجشنبه شب میخونم

فرینوش گفت: نه پس انتظار داری بره و بعد کشیدن اه ادامه داد:من بدبخت دو برابر تو درس دارم تازه جلسه بعد امتحانه

جزوه رو بستم و در حالی که داشتم میذاشتم تو کیفم گفتم:جداٌ ،چه بد!!

ادامه داد: از اون بدتر اینکه الان کلاسه!!

با تعجب گفتم:بازم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تک خنده ای کردو گفت:ایندفعه توام داری

با چشای گرد شده بهش نگاه کردم اونم به ساعت تو دستم اشاره کرد اَه لعنتی راست میگه با استاد شیخی کلاس داشتیم با هم رونه کلاس شدیم و کنار مرجان و خواهرش صدف نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم تا استاد تشریف بیاره!! خبر مهمونیو به مرجانو صدف گفتیم اونا هم قبول کردن داشتم با صدف حرف میزدم که صدای اس ام اس گوشیش بلند شد گوشیش در اورد و مشغول خوندن شد منم به خاطر فوضولی زل زدم به صفحه گوشیش اسمس از نیما بود(نیما دیگه چه خریه؟؟؟؟) ولی هر خری بود صدف با خوندن اسمش گل از گلشنش شکفت و اس ام اس بی توجه به وجود من باز کرد نیما نوشته بود: سلام عزیزم،خوبی؟ میای شب جمعه با هم بریم پارک؟

صدف هم بی معطلی جواب داد:اره حتما میام عزیزم فقط کجا؟

دو دقیقه که صدف با ذوق زل زده بود به گوشیش دوباره صدا اس ام اس بلند شد:همونجا همیشگی نزدیک خونتون

صدف سریع زد:باشه حتما تا اونموقع مواضب خودت باش بای

اونم زد:بای

و صدف با شور شوق گوشیو گذاشت تو جیبش با اخم روی پوشینم گفتم:ما که جمعه شب مهمونی ایم چه طوری میخوای بری پارک؟

لبخند رو لب صدف ماسیدو گفت:اِ تو..تو ...خوندی؟

با شیطنت و ی لبخند رو لبم گفت:نیما کیه؟ عروسی افتادیم؟؟

صدف با اته پته گفت:نه نه اصن...اینجوری نیست..من ...ما..یعنی چیزه

با شیطنت گفتم:چیزه؟

صدف پاک هول شده بود:م...مااا..

منم از فرصت استفاده کردم و گوشیو از تو جیبش برداشتم و روشن کردم خوشبختانه گوشی هنوز کامل خاموش نشده بود و من بدون وارد کردن رمز وارد شده بودم هنوز تو بخش اس ام اس های نیما بود شروع کردم بلند بلند خوندن: : سلام عزیزم،خوبی؟ میای شب جمعه با هم بریم پارک؟

با اخم ساختگی رو به صدف که تو شوک بود گفتم:مگه ما مهمونی نبودیم

و با این حرف از شوک در اومد و به سمتم خیز برداشت:بدش

گوشی ور از مسیر دستش خارج کردم و گفتم: نوچ!

و سریع بلند شدم و به سمت گوشه کلاس رفتم و دوباره بلند بلند ادمه دادم: اره حتما میام عزیزم فقط کجا؟

با خنده گفتم:اوه چه بی چون چرا قبول کرد صدفم به سمتم میمود و تکرار میکرد بدش منم مثل گرگم به هوا از دستش فرار میکردم حالا همه کلاس توجشون به ما بود و با ذوق به من نگاه میکردن تا بقیشو بخونم رو ی صندلی خالی وایسادم و خوندم:سلام عسلم چه طوری؟

و با خنده رو به صدف که به سمتم میومد گفتم:اوه عسلم چه حرفا!!

روی صندلی رو به روم وایساد و بهم چشم غره رفت هیچ راه فراری نداشتم راست و پشتم دیوار بود روبه رومم صدف و سمت چپم بچه ها صدف دسشو دراز کرد تا گوشیو بگیره که گوشیو به سمتم بچه ها پرتاب کردم همه بچه ها هم با ذوق به سمت نقطه ای که گوشی رو پرتاپ کرده بودم رفتن منم با نیش تا بناگوش باز به بچه نگاه کردم تا ببین کی میگیرش که صدای فرینوشو شنیدم:منم دلم برات تنگ شده چرا هیچ نیستی من خوبم! پس فَری گرفتش صدف با دلخوری پاشو رو میزی که وایساده بود کوبید فرینوش گوشی رو ته کلاس پرت کرد یکی از پسرا گرفتش و اس ام اس بعدی خوند مرجان طرفدار صدف شده بود و سعی میکرد با صدف گوشیو از دست بچه ها بگیره همه بچه ها وارد شده بودن و اس ام اسا رو میخوندن برای نمیدونم چندمین بار گوشی به سمتم پرتاب شد خواستم اس بعدی بخونم که با دیدن چهره غمگین و دلخور صدف دلم به رحم اومد و نخوندم و گوشیو به سمتش که نا امیدانه به سمتم میومد گرفتم و گفتم:بیا با تعجب نگام کرد خنده ای کردمو گفتم:کلکی تو کارم نیست جدی میگم بیا به کسی نمیدم مشکوک به سمتم قدم برداشت دوباره تکرار کردم:بیا دیگه گوشیو از دستم گرفت و مشکوک نگام کرد منم گفتم:چیه؟

اونم در حالی که به عقب قدم برمی داشت گفت:هیچی!

و رفت سر جاش نشست منم رفتم سر جام مرجانم همینطور صدف دلخور بود گفتم:چیه مگه گوشیتو نگرفتی با عصبانیت رو به من برگشتو داد زد و گفت:چیه؟؟؟ بگو چی نیست!گرفتی همه پیغامو خوندی بازم پرو پرو میگی چیه؟؟ خیلی رو داری من میام پیغامتو بخونم؟ و اشک تو چشماش جمع شد باورم نمیشد کارم انقدر نارحتش کرده باشه فرینوشوم  طرفداریشو کرد و گفت:راس میگه تری نباید این کارو میکردی عصبی رو بهش گفتم:خوبه خودتم اینکارو کردی اونم عصبی تر جواب داد:من که شروعش نکردم مرجانم بدجور نگام میکرد صدفم داشت اروم اروم گریه میکرد با ناراحتی بهش گفتم:نمیدونستم انقدر ناراحتت میکنه

اونم داد زد :از این به بعد قبل هر کاری مطمئن شو

اون لحظه واقعا از خودم متنفر شدم راس میگه چه قدر پرو بودم گوشیمو در اوردم و بعد زدن رمزشو رو بهش گرفتم و گفتم:بیا با تعجب بهم نگاه کرد گفتم: بیا دیگه درسته من کار اشتباهی کردم بیا توهم تلافی کن همه پیغامو رو بخون به مامانم به تیام یا به بقیه همشونو بلند بخون چشاش شده بود قد توپ والیبال بچه ها هم که کلا لال بودن گوشیو رو بیشتر جلوش گرفتم و گفتم:بیا دیگه پشیمون میشما! بالاخره با صدا ارومی جواب داد:من؟

منم گفتم:اره!

گوشیرو با شکو تردید از دستم گرفت و رفت تو پیامای مامانم و خوند صداش بلند بلند نبود ولی چون کلاس ساکته ساکت بود همه شنیدن:سلام مامالی گلم چه طول متولی؟ سل لات بستنی گیفی میگلی؟ همه کلمات با غلط املایی و لحن بچگونه بود و من خجالت کشیدم کلاس در سکوت بود که یهیو از خنده ترکید و منم سرم از خجالت تو یقم بود صدفم میون اشکا خندید مرجان و فرینوشم که دیگه هیچ صدف پیغام بعدیمو با صدای بلندتری خوند:چه خبل مبلا؟خاله نلگسی چی جوله؟گوگل مگولی چی؟

و دوباره کلاس ترکید صدفم شد صدف همیشه و شروع کرد به خوندن همه پیاما منم افتادم دنبالش تابگیرم اونم گوشیو به سمت یکی از بچه ها پرتاب کرد و اونم به یکی دیگه و همینطوری کنار امیر وایساده بودم که گوشی به سمتش پرتاب شد دوتامون خیز برداشتیم تابگیریم که باهم گرفتیمش و افتادیم زمین من سعی میکردم گوشی از دست امیر دربیارم اونم همین طور به خاطر این به سمت امیر پرتاب شده بود که پسر معروف کلاس بود و دخترا براش میمردن بچه ها زل زده بودن به ما و ما هم رو زمین غلت میزدیم رو زمین که امیر گوشیو گرفتو بلند شد منم در یک حرکت به سمتش خیز برداشتم تا نتونه پرت کنه اونم گوشیو برد کنار و من صاف افتادم تو بغلش!!!! خیلی محکم پریده بودم همین شد که به سمت زمین سقوط کردیم اون دستش دور کمرم نا خوداگاه حلقه شد منم دستم دور گردنش و خوردیم زمین دستم من زیر سرش بود و اون هیچیش نشده واقعا وضعیت افتضاحی بود من تو بغل اون کف زمین بودم و صورتم زیر گردنش بود دست من حلقه دور گردنش و دست اون حلقه دور کمرم بود خواستم بلند شم که استاد وارد شد




دیدگاه ها : ثـ❣ـآبـ❣ـت
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 مهر 1395  04:12 ب.ظ