تبلیغات
. - قسمت دوم ❣زندگی بازی سرنوشت❣

قسمت دوم ❣زندگی بازی سرنوشت❣

چهارشنبه 12 آبان 1395 10:24 ق.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: ❣زندگی بازی سرنوشت❣ *




صـ ـ ــحـ ـ ـبـ ـ ـت نـ ـ ـویـ ـ ـسـ ـ ـنـ ـ ـده:
هم چنان لدونه پوستر هسدیم!!
نظرات حداقل باید به 14000 برسه
لینکایی که نظر نمیدن حذف میشن
+برو ادامه
استاد چشماش شده بود اندازه توپ والیبال و زل زده بود به ما!! از تو شوک در اومدم و سریع بلند شدم و برای اینکه امیرم از شوک خارج شه مچشو گرفتم و کمک کردم بلند شه روبه روی هم وایساده بودیم و من مچشو گرفته بودم خواستم مچشو ول کنم که نمیدونم چی شد تعادلمو از دست دادم و به سمت زمین رفتم و مچ امیر بیچارهم کشیدم و با هم به سمت پایین رفتیم امیرم برای اینکه نیافتم دستش دور کمرمو گرفت و منم ناخوداگاه دستم دور گردنش حلقه شد و خودمو به سمتش کشیدم چشمامو از زور خجالت بسته بودمو لپام گل انداخته بود فاصله صورتامون ی وجبم نمی شد به خاطر بسته بودن چشمام نه وضعیت امیرو می دونستم نه استاد و نه بچه ها.حلقه دستام رو شل کردم و اونم کمرمو ول کرد و از هم فاصله گرفتیم سرمو از خجالت تو یقم کرده بودم که با صدای شیخی سرمو به زور بالا اوردم 
-خانونم فیاضی،آقای کامیاری
به شیخی که از عصبانیت سرخ شده بود نگاه کردم صدای دادش بلند شد:این چه حرکاتی بود من دیدم؟؟؟؟!!
منو امیر شروع کردین:استاد،ما اصلن....
صدای داد شیخی باعث شد درمعنای واقعی کلمه خفه شیم:ساکت،نمی خوام از هیچکدومتون هیچی بشنوم و رو کرد به بچه ها و از مرجان پرسید: میتونید بگید چی شد؟
مرجان از جاش بلند شد و بی توجه به نگاه خیره منو امیر گفت: با جازه استاد،ترنم میخواست موبایلشو از امیر بگیره که امیر موبایلو کنار کشید و خوردن بهم و افتادن زمین بقیشم که خودتون دیدید
شیخی گفت:خوردن بهم‌؟؟ اینا دیگه....استغفر الله 
و رو به من پرسید:گوشی شما دست(و با اشاره به امیر ادامه داد)ایشون چی کار میکرد؟
به اته پته افتادم چی بگم؟بگم داشتن به عنوان تلافی پیاممو میخوندن؟؟مرجان صدفو فرینوشم که زبونشون موش خورده!:چیزه!...راستش میدونین..
بی توجه به نگاه منتظر شیخی سعی کردم ی دروغ بی نقص بسازم که بالاخره گفتم:راستش منو فرینوش اول رو میز آقای کامیاری نشسته بودیم بعد جامونو تغییر دادیم گوشیم اونجا جا موند
شیخی بعد کلی فکر کردن گفت:شاید ولی این جلسه باید بیرون باشید دیگه هم به هیچ وجه تکرار نشه و گرنه...
وحرفشو نصفه گذاشت منو امیرم بی هیچ حرفی و سر افکنده به سمت در رفتیم و خارج شدیم روی ی نیمکت نشستم و مشغول مگس پروندن شدم امیرم کنارم نشسته بود و زل زده به پاهاش که تکونشون میداد فکرم مشغول چند دقیقه پیش بود ولی خدا وکیلی خیلی بعد افتادم بغلش هرکس دیگم جا شیخی بود تعجب میکرد همینطور مشغول فکر کردن بود که ی صدای شنیدم به امیر نگاه کردم.به!داره با اپلش بازی میکنه زل زدم به بازی از اون بازیا بود که ی چیز دنبالت بود باید فرار میکردی مث سابوی سورف و من عاشقشون بودم خوب بازی میکرد ولی من ماهرتر بودم گوشیو از دستش قاپیدم و مشغول بازی شدم اونم بعد 2 دقیقه از بهت در اومد و بهم نگاه کرد و پرسید:چی کار میکنی؟
همونطور که سخت مشغول بازی بودم گفتم:دِ کوری! دارم بازی میکنم
جواب داد:نخیر کور نیستم ولی این موبایل منه!
و گوشیو از دستم گرفت و خودش مشغول بازی شد همونطور که مشغول بازی بود گفت:ولی شیخی کپ کردا!!!
لبمو گاز گرفتم گفتم:بی ادب!!همش تقصیر تو بود!
ابروهاش رفت بالا:من؟شما نبودی که مثل چی پریدی بغل من؟؟
چشمامو با حرص بازو بسته کردم و گفتم: نه دیگه لابد من بودم که گوشیو دادم کنار!اگه گوشیو نمی دادی کنار هیچکدوم از این اتفاق نمیافتاد و الان سر کلاس نشسته بودیم
بازی رو باخت و سرشو بالا گرفت و به من نگاه کرد:داری به طور غیر مستقیم میگی گوشیو بهت تقدیم میکردم
گفتم:اون گوشی...
و یهو محکم زدم تو پیشونیم.گوشیمممم!!!!!!!!!!! با نگرانی رو به امیر که با تعجب نگام میکرد گفتم:گوشیم!!!
مثل احمقا پرسید:گوشیت چی؟
این چی جوری قبول شده اینجا؟نه خدا وکیلی!نمیدونم اصن چی جوری ترم پیش پاس کرده!
دوباره گفتم:ای بابا گوشیم! تو گوشی از دست من دادی کنارو اون اتفاقا افتاد حالا کوشش دستم من نیست که
با صدای بلندی گفت:آهان! اینجاس
و دسشو تو جیبش کرد و گوشیو دراورد دستمو جلو بردم که گوشی دردسر سازو بگیرم که گفت:نوچ نوچ مودبانه!
در حالی که سعی میکردم گوشیو بگیرم زیر لب گفتم:برو بابا دیوانه!
اونم نامردی نکرد گوشیو برد عقب و گفت:بی ادب
چون مطمئا بودم دستم بهش نمیرسه تلاشی نکردمو گفتم:یعنی به این درجه رسیدم که استادم حکم بی ادبو بهم بخشیده؟ وبا لحن عصبی گفتم:بدش
سرشو به نشونه منفی تکون داد و گفت:تا وقتی که درست نگی نمیدم
ی لبخند که از صدتا فوش بدتر بود بهش زدم و با لحن مسخره ای گفتم:میشه بدیش‌
اونم با دلخوری گوشیو کمی جلو برد منم از فرصت استفاده کامل بردم و گوشیو از دستش گرفتمو گذاشتم تو کیفم ی چشم غره بهم رفت که منم جوابشو دادم که صدایی توجهمو جلب کرد:به!آقا امیر!!
شهاب سمت چپم بود و به ما نگاه میکرد با اشاره به من گفت:میبینم که!!
حق داشت تعجب کنه چون من با هیچ پسری رابطه نداشتم گوشیو نشونش دادم گفتم:نخیر آقا شهاب داشتم اینو ازش میگرفتم
شهابم سرشو تکون دادو گفت:آها گوشی دردسر ساز
بی تربیت!(حالا خوبه خودتم گفتیا!) اره ولی من منم میتونم بگم ولی اون نه (جان تو نمی گفتی فک میکردم دختر شرلوک هلمزی)دیوانه ی بی مزه!(حالا ماشدیم دیوانه بی مزه!)
بی خیال جروبحث با خودم رو به شهاب گفتم:تو برا چی اومدی بیرون؟
شهاب گوشیشو دراوردو گفت:میخواستم به شادی زنگ بزنم دِ نمی زارید دیگه!
و مشغول شماره گیری  شد و کمی دورتر از ما مشغول صحبت با شادی شد منم مشغول اس ام اس بازی با تارا شدم:
-سلام تارا خانوم!
-سلام هیچ معلومه کجایی تری؟
-من که جاهام معلومه یا دانشگام یا خونه!چه خبر؟
-هیچی الان کجایی؟
-دانشگاه کوفتی
-راستی مگه الان کلاس نداری؟
-چرا
-خاک به سرم سر کلاسو اس بازی؟
-نه الان تو حیاطم پرتم کرد بیرون
-چرا؟؟
-به خاطر ی سری غلطا
-اونو میدونم برای درس خوندن که شوتت نمیکنه نکه تو هم خیلی درس میخونی
-الان نمیشه گفت
-چه طور؟
-چون باعثو بانی اون غلطا کنارمه
-جان من حالا کی هست؟
-امیر
-دروووووووووووووووووووغ!!!!
-به جان تو
-چی شده بنال دیگه
-میگم نمیشه
-پس عصر ساعت 7 بیا خونمون
-با فَری یا بی فَری؟
-میدونه؟
-شاهده عینی ماجراهه
-پس بیارش
-اوک
-تا هفت
-بای
خدا نکشت تارا که تا اسم امیر میاد ول کن نیستی!شیر کاکائومو در اوردم تا بخورم.آخیش! داشتم میمردم اصلن حوصله اینکه 1 سانت تکون بخورم رو نداشته پس جعبشو پرت کردم و بعد 2 دور سر خوردن لبه سطل که منو جون به لب کرد افتاد توش!آخیش وگرنه مجبور میشدم برش دارم حدود 20 دقیقه با پاهم ضرب گرفتم و جزوه ها رو نگاه کردم و باسه خودم داستان گفتم تا کلاس تموم شد و دانشجو ها مث ملخ ریختن بیرون منو امیر با حالت دو به سمت شیخی رفتیم کنارش وایسادمو گفتم:استاد!
ی نگاه به ما کردو گفت:بله؟
امیر دست پاچه گفت:حالا چی میشه؟
-باید بیاید دفترم باید حرف بزنیم
خب میمیری همینجا بنالی؟داره باسه من کلاس میزاره دفترم دفترم میکنه!بوزینه! ناچارا همراه امیر پشت سرش راه افتادیم و باهاش وارد دفتر شدیم منو امیر زل زده بودیم به دهنش تا ببینیم آقا چه میفرمایند بالاخره حرف زد:کارتون خیلی اشتباه بود!
امیر کلافه گفت:استاد ما که گفتیم عمدی نبود
-درسته ول اقای کامیاری شما میتونستی اون کارو نکنی!
امیر از دهنش پرید:میذاشتم مثل آرد پخش زمین شه که ی وقت قوانین اسلامی رو زیر پا نزارم!
و بلافاصله پس از این حرف لبشو گاز و سرشو انداخت پایین!ولی خدایی راس میگه اگه نمیگرفته خیلی بد میشد
استاد از حرف امیر جا خورد:آقای کامیاری حرف شما صحیح ولی ی خورده زیاده روی نبود
امیرم جواب داد:استاد اگه زیاده روی بوده از طرفه ایشونه(و به من اشاره کرد)
بمیری الهی امیر!حلواتو خیرات کنم!آمینو بلند بگو!!استادم رو کرد به من تا بشنوه چی میگم منم سعی کردم خودمو حفظ کنمو گفتم:استاد من زیاده روی نکرده هرکس دیگهم جا من بود همین کارو میکرد حرکتم نا خوداگاه بود
استاد سری تکون داد و به ما زل زده و بعد چند دقیقه که انگار در حال تصمیم گیری بود گفت:باشه!ولی فقط این دفعه!
منو امیر با خوشحالی بهم و بعد به شیخی نگاه کردیم و با نیش تا بناگوش همزمان گفتیم:حتما
و بعد با اجازه خارج شدیم فَری خودشو بهم رسوندو گفت:چی گفت؟
-علیا حضرت عفو فرمودن
پوفی کشید یاد تارا افتادم و با خوشحالی گفتم:راستی..
منتظر نگام کردو این باعث شد ادامه بدم:ساعت 7 خونه تارا
-چرا؟
-داشتم باهاش اس بازی میکردم گفتم شیخی شوتم کرد اونم گفت چرا منم گفت به خاطر اینکه کسی که باعثش بوده کنارمه نمیتونم بگم اونم پرسید کیه خودتم که میدونی موضوع امیر کافی بیاد وسط
فَری با دلخوری گفت:طبق معمول داری منو خود سر دعوت میکنی؟
-نه گفت ساعت 7 خونشون و چون گفتم تو هم دیدی گفت بیای
فرینوش با نارحتی گفت:ولی من ساعت 7 باید برم مهمونی
بادم خالی شد! اه هر دفعه ما این فَریو میخوایم ی جاییه فرینوش منو که دید گفت:خب باهاش ی ساعته دیگه قرار بزار
راس میگه این میشه تو لیست مخاطبین رو تارا زدم بعد 3 بوق برداشت و با ذوق جواب داد:بله؟
-سلام تارا
-سلام
-راستش فرینوش ساعت 7 مهمونی تشریف داره ی ساعته دیگه بگو بیایم
-چه خوب اتفاقا خودمم همین چند دقیقه پیش یادم افتاد کلاس دارم میخواستم بهت زنگ بزنم
-حالا کی بیایم؟
-ساعت 4 میتونید؟
گوشیو گرفتم و به فرینوش گفتم:ساعت 4؟
اونم سرشو تکون داد دوباره گوشیو گرفتم:الو؟
-الو چی شد؟
-حله!
-خوبه
و گوشیو قطع کردم
****
خسته کولمو انداختم و همراه فرینوش از کلاس خارج شدم ساعت 2ونیمه!کلاسامون تموم شد. به سمت ماشین فرینوش حرکت کردیم وسوارش شدیم جلوی خونه پارک کرد کیلید انداختم و وارد خونه مجردی شدیم خسته بودم در حد تیم ملی که کمه لالیگا!لباسامو در اوردم و ی بلیز استین کوتاه کالباسی که روش طرح گلو بلبل داشت و شلوار زرد پوشیدم و موهامو باز کردم اصلن حالو حوصله اینکه ست بپوشمو نداشتم باید تو خونه راحت بود فرینوش از ساندویچی بغل خونمون دو تا مخصوص گرفت و من تا اومدنش چرت زدم فرینوش با ساندویچا اومد بلند گفت:دست نزن تامن بیام!صبر کردم تا بیاد ی تاپ ابی پوشیده بود با ی شلوار قهوه ای مشغول خوردن ساندویچا شدیم.آخیش سیر شدم!ولی خوابم گرفته بود شدید خونه مجردیه خیلی شلوغی داشتیم و هردومون ازاین وضع کاملا راضی بودیم در واقع بمبم میترکوندن این جوری نبود ی ملافه وسط هال بود بالشای بزرگ مبل پخش بودن مانتو ها رو مبلا و رو فرش پر از جزوه و کاغذو خودکار بود موبایل و ساعتم روی مبل تک نفره افتاده بود و موبایل فَری هم رو میز تلویزیون یکی از بالشای مبل که رو زمین بودو برداشتم و و ملافه رو کشیدم رو خودمو خیلی میچسبید فرینوش درحال موبایل بازی بود خیلی خوابم میومد همین شد که پلکام زود سنگین شد
****
با تکونای فرینوش چشمامو باز کردم
-پاشو دیگه آبرومون میره الان
چرا آبرومون بره؟اصن مگه ما داریم؟بزار فک کنم!نه نداریم فک نکنم داشته باشیم نه بابا آبرومون کو؟هرچی داشتیمو نداشتیم بر باد رفته بود مخصوصا باحرکت امروزم تو کلاس!(ولی فَری چی اون بیچاره که هیچ کاری نکرده!)فَری غلط میکنه وقتی من آبرو ندارم آبرو داشته باشه!!بچه پرووو
-پاشوووووووووووووووووووووووو
آییییی!!کر شدم خو!چه خبرته دیوونه!پا میشم حالا گیر دادی!!بالاخره افتخار دادمو گفتم:ها؟
عصبی جواب داد:ها و مرض!ها و درد!ها و کوفت!ها و...
-تا فراد صبح میخوای همینجوری بگی بذار بگیرم بخوام
با التماس گفت:نه من غلط بکنم شما بلند شو عزیزم
با عشوه چشمامو باز کرد و یهو واییییییی!!
اب پاشیده شد رو صورتم!میکشششششششمتتتتتتتتتتتتتت!!!!!
سر جام نشستم و عصبی بهش که پیروزمندانه نگام میکرد زل زدم
با همون نگاش گفت:من دو ساعته دارم خودمو تیکه تیکه میکنم وای به حال شوهرت!!
ملافه رو کنار زدم و چهار زانو نشستم:حالا چته منو بیدار کردی
پوفی کشیدو گفت:محض اطلاع مغزتون که ریست شده باید بگم با تارا قرار دارید!
وایییییییی!!!نه قرارمون با تارا!!! زدم تو سرم و نگران نگاش کردم:ساعت چنده؟
ی اشاره به ساعت دیواری کرد: 3:57 دقیقه
خو حالا وقت هست!!منو نگران کرده کو تا ساعت 4!!!
در حالی که دوباره دراز میکشیدم گفتم:وقت هست حالا!
جیغ زد:چی چیو وقت هست؟بلندشو ببینم
دلخور از جام بلند شدم و مانتو های صبمو پوشیدم و دستشویی رفتم و موهامو شونه کردم و صورتمو شستم فرینوشم مثل صبح لباس پوشیده بود از خونه زدیم بیرون ایندفعه من پشت فرمون نشستم خیلی سریع و دقیق رانندگی میکردم درست مثل بابام!منو فرینوش اصلا از اینجور چیزا نمیترسیدم و در ضمن باهاش حال میکردیم سر ساعت 4 رسیدیم در خونه تارا!چون خونه تارا زیاد ازمون دور نبود و خیابوناهم خلوت!فرینوش زنگو زد و تارا درو باز کرد تارا تهرانی بود و با مامانش تو ی آپارتمان 6 طبقه زندگی میکرد سوار آسانسور شدیم و طبقه 5 که خونه تارا بودو فشار دادیم "طبقه پنجم" با صدای باز شدن در خارج شدیم و تارا رو تو چهارچوب دیدیم اون اول گفت:سلام
منو فرینوشم به ترتیب جواب دادیم و وارد شدیم طاهره جون مامان تارا بهمون سلام کرد و ازمون پذیرایی کرد بعد از خوردن 5 تا شکلات وارد اتاق تارا شدم ست اتاق مشکی طوسی بود پارسال بابای تارا توی ی تصادف مرد و تختو کمدی که تارا انتخاب کرد به همین خاطر این رنگی بود رو تختش نشستیم تارا با ذوق پرسید:خب چی شد منو فرینوشم براش تعریف کردیم و اونم مرتب لبشو گاز گرفت وقتی حرفامون تموم شد پوفی کشیدو گفت:سوتی ها تموم شد؟یا بازم هست؟
فرینوش با خنده گفت:تموم شد
بعد چند لحظه سکوت تارا با خجالت و ذوق گفت:بچه ها!
منو فرینوشم کنجکاو پرسیدم:چی؟
تارا با خجالت تمام گفت:قرار باسم خواستگار بیاد
جا خوردم!تارا..خواستگار!نه اینکه بگم تارا خواستگار نداره نه اصلا ولی به هیچکدوم اجازه نمیداد بیان پس لابد اینو خیلی دوس داره که گذاشته و خجالتشم اینو ثابت میکرد با تعجب پرسیدم:کی؟
سرشو بالا اورد و با لبخند جواب داد:شهاب
شهاب؟؟؟؟؟؟؟!!! میدونستم شهابو تارا ازهم خوششون میاد ولی نه در این حد!!ولی بالاخره تاراهم داره میره سر خونه زندگیش صدا فرینوش در اومد:خوشحالم خوشبخت شین برای تایید حرف فرینوش لبخند گرمی زدم تار هام مهربون و با ذوق نگامون کرد هرسه تامون میدونستیم جوابش بلس
****
امشب مهمونی ساره بود به سمت کمد رفتم و بعد نیم ساعت خیره شدن به لباسا کاندیدا رو اوردم که شامل:ی پیرهن مشکی که ی کمربند پهن چرم مشکی دورکمرش داشت و سر استینش تنگ میشد ی تونیک بنفش با شلوار لی پاچه گشاد و ی بلیز که دکمه داشتو سفید بود  پر از طرح های طوسی و ی شلوار لی مشکی بود بعد کلی کلنجار بلیزو انتخاب کردم و پوشیدم یکم عطر زدم و ی شال سفیدم سرم کردم طبق معمول هیچ ارایشی نکردم کیف طوسیم هم رو شونم انداختم ی نگاه به خودم تو ایینه کردم موهای بلند خوش حالت پرکلاغیم زیر شال بود فقط جلوم یکم معلوم بود پوست سفیدم خوشگلترم میکردو لبام که همیشه سرخ سرخ بود سرخ تر شده بود لباسه مناسبی پوشیده بودم تا بدنم سینمای چشمای هرزه نشه!از پشت پنجره بارون رو میدیدم بارونیه سبزمو از تو کمد در اوردم و تنم کردم محشر بودم از اتاق خارج شدم فرینوش داشت کیفشو میچید ی بلیز ابی با ی دامن مشکی پوشیده بود تا بالا زانو ی ساپورته سیاهم پوشیده بود ی شال سرمه ای هم سرش بود یکم ارایش کرده بود و چون سرش پایین بود مدام موهای مشکی لختش میریخت رو صورتش و اون کنارش میزد چشمای سبزش خیلی قشنگ بود و من خیلی دوسشون داشتم بالاخره سرشو بالا اورد و با دیدن من با چشمای سبزش نگام کردو گفت:بریم
سرمو تکون دادم و زودتر از فرینوش از در بیرون رفتم



دیدگاه ها : ثابت
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 آبان 1395  10:52 ق.ظ