تبلیغات
. - قسمت سوم ❣زندگی بازی سرنوشت❣

قسمت سوم ❣زندگی بازی سرنوشت❣

چهارشنبه 3 آذر 1395 10:15 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا




صـ ـ ــحـ ـ ـبـ ـ ـت نـ ـ ـویـ ـ ـسـ ـ ـنـ ـ ـده:
با عرض معذرت فعلا پوستر نداریم!!
نظرات حداقل باید به 14000 برسه
لینکایی که نظر نمیدن حذف میشن
+برو ادامه
زنگو فشار دادم و طولی نکشید که صدای تق باز شدن در اومد با هم وارد شدیم از حیاط کوچیک گذشتیم و در رو باز کردم دختر و پسرا وسط مشغول رقص بودن بعضیا هم رو صندلی هایی که گوشه سالن بود نشسته بودن ساره با دیدن ما به سمتمون اومد و گفت:سلام فکر کردم نمیاین
ی پیرهن قهوه ای دکلته بالا زانو پوشیده بود و موهاشو باز گزاشته بود و مثل همیشه ارایش غلیظ کرده بود ساره زیاد مقید نبود با لبخند جواب دادم:مگه میشه من نیام
ساره با لبخند ما رو به سمت سه تا صندلی خالی راهنمایی کرد و کنارهم نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم از ساره بدم نمیومد ولی زیاد از حرف زدن باهاش خوشم نمیومد بعد 10دقیقه مرجان تنها اومد پس صدف جان رفته سر قرار!!با دست جامون بهش نشون دادم اونم به ما ملحق شد بیشتر با مرجان حرف میزدم تا ساره بعد چند دقیقه ساره برای رقص بلند شد و مرجان و فرینوش(با اصرار)به دنبالش و من تنها شدم داشتم به فرینوش که داشت میرقصید نگاه میکردم که چشمم افتاد به ی پسر چهرش اشنا بود ی خورده دقت کردم... اِ اینکه رهامه!!داشت با خواهر دوقلوش رها میرقصید رها و رهام بچه های عموی مامانم میشدن به سمتشون رفتم و با صدایی بلند که بشنوه گفتم:سلام رهام،سلام رها
به سمتم برگشتن و از دیدنم جاخوردن رها جواب داد:سلام،توکجا اینجا کجا؟
با خنده جواب دادم:ساره دعوتم کرده
رهام با لحن کمی متعجب گفت:اِ جدا ما رو مژده خانوم مامان ساره دعوت کرده اخه مژده خانوم دوست صمیمی مامانمو ی جورایی فامیله دورشه
گفتم:چه جالب!!
رها دختر خوبی بود موی خرمایی کوتاهی داشت و چشمای درشت رهامم موهاش مثل خواهرش بود با چشمای ابی نزدیک به مشکی
رها یهو پرسید:نمی رقصی؟
حالا باید ی جوری دربرم رها خانومم که ول کن نیس با لبخند گفتم:نه..
رها با شنیدن کلمه نه دستمو کشیدو گفت:اوا چرا؟به اون خوبی میرقصی من که دیدم!!
آخه این چه حرفی بود رها!!من هیچ وقت جلو مردا نمی رقصیدم!!مگه این که عروسیه کسی که خیلی دوسش داشته باشم بوده باشه وخیلی خیلی شلوغ باشه کسی منو نبینه.حالا ایشون داره از رقص من جلو آقا رهام حرف میزنه ولی خب تعریف از خود نباشه خوب میرقصیدم با چشم ی اشاره به رهام کردم که ادامه نده ولی خوب که نشد هیچ بدتر شد!!
گفت:خب با خودم برقص!
دستمو کشیدم بیرون و با لبخند تعصنی گفتم:نه عزیزم کلا نمیخوام برقصم
دوباره اصرار کرد:بیا دیگه!!
میدونستم اگه نشینم حتما باید برقصم به سرعت به سمت ی صندلی خالی رفتم:نه دیگه عزیزم شما برقصید و نشستم و همون لحظه یکی شربت اورد سریع ی لیوان برداشتم و شروع کردم به خوردن رها ام بیخیال شد شربتو که خوردم گذاشتم رو عسلی و به رقص رهاو رهام نگاه کردم خیلی شبیه هم بودن لباسای همرنگم پوشیده بودن رهام ی تیشرت قرمز و شلوار خاکی رها هم ی بلیز قرمز که از بالا به پایین گشاد میشد و ی شلوار لی خاکی پوشیده بود بعد نیم ساعت مگس پروندن ساره به مرجانو فرینوش اجازه داد برن اونا هم از خدا خواسته اومدن و کنارم نشستن
فرینوش در حالی که با دستمال عرقشو پاک میکرد گفت:گیر افتاده بودیما ده دور رقص تند رفتم ساره هم که ول کن نیس
مرجان ادامه داد:هردفعه میگفتیم بریم بشنیم میگفت :تازه میخوام با نمیدونم کی کی اشناتون کنم و فامیلاشو میاورد
منم لبخند زدم
فرینوش با دیدن لبخندم حرصی گفت:اره دیگه شما اینجا نشسته بودی ساره اگه رقصتو میدید عمرا اجازه میداد بشینی
با لحن لج دراری گفتم:حســــــــــود!!
فرینوش قیافه متعجبی به خودش گرفت:کی؟من؟
-پــَ نــَ پـــَ
مرجان پرید وسط بحث:بس کنید کلاس اولیا
و با لبخند شیطونی رو لبش ادامه داد:شما ام که تنها نبودی!!
با تعجب نگاش کردم فرینوشم که انگار ی چیزی یادش اومده باشه گفت:آره
و به رهاو رهام اشاره کرد پس اونا دیدن دارم باهشون حرف میزنم حالا فکرکردن چیه! با خنده گفتم:منحرفـــــــا!!اصلن منو به این حرفا!!فامیلامون بودن ی خواهر برادر دوقلو بچه های عموی مامانم که تهرانین اسماشونم رهاورهام
مرجان بادش خالی شدو زیر لب گفت:خدایا میشه مارو ی بار جلو این ضایع نکنی.مچشو بگیرم!!
فرینوش یدونه زد پشتشو گفت:ای جون که همدردیم
و دوباره ی نگاه بهشون انداخت و گفت:ولی چه فامیلای خوشگلی دارید
یدونه محکم زدم تو سرش که فک کنم جمجمش شکست:بی ادب
-آیییییییییییییییییییی!!بیشعور
حق به جانب گفتم:اِ من؟یا تو؟!
حرصی گفت:تو!
داشتم تو ذهنم باسه تو ی جواب میساختم چی مثلا؟!تو و مغز پسته!(واقعا که بچه دوساله قشنگ تر میسازه اصلن هلاکم)تو و طوطی!(شباهت تو لوزالمعده)تو و تلمبه!(الان من سرمو کجا بکوبم؟)
دیدم دارم زمان مصزف میکنم و از این مغز من هیچ برنمیاد پس ی چیزی پروندم:تو و تخم مرغ گندیده!
مرجانم کودک درونش شوکفا شد ادامه داد:آی گندیده،آی گندیده
فرینوشم به مسخره ادامه داد:دستا پشت چشا بسته!
با این حرف سه تایی زدیم زیر خنده تا آخر مهمونی چرت پرت گفتیمو خندیدم ساعت 1:30 بود که کم کم همه مهمونا رفتن ماهم بلند شدیم و بعد 10 بار خداحافظی از ساره رفتیم بیرون مرجان ماشین نیاورده بود همین شد که با ما اومد تو ماشینم مشغول حرف زدن بودیم که فرینوش گفت مرجان بیاد خونه ما منم موافقت کردم و کلی اصرار کردیم بیاد آخرشم به مامانش زنگ زدو گفت خونه ما میمونه اونام بعد 90 جور نصحیت موافقت کردن سه تا دخی چل به سمت خونه رفتیم فرینوش ی تشک به تشکای هال اضافه کرد کنارهم دراز کشیدیم تا بخوابیم ولی ازبس مرجان چرتو پرت میگفت مگه میتونستیم بخوابیم از خنده نفسم بالا نمیومد اخرشم مرجان موبایلشو در اورد ماهم همینطور و عکس بهم نشون دادیمو چرتو پرت گفتیم و خلاصه کلی خندیدم ساعت 5 بود که فرینوش به زور مجبورمون کرد بخوابیم خیر سرمون هفت کلاس داشتیم
****
چشمامو باز کردم مرجان و صدف هنوز خواب بودن با یاد دیشب خنده اومد رو لبم و با مرور حرفامون خندیدم به سمت دستشویی رفتم و بعد موهامو شونه کردم و با کلیپس پایین بستم با یاد اینکه کلاس داریم سریع مثل احمقا به سمت ساعت رفتم با دیدن ساعت کپ کردم3:30 بود!!خاکـــــــــــ تری واقعا خاکــــــــــ!!بعله دیگه وقتی 5 صبح میخوابی همینشم عالیه آخرین کلاسمونم تموم شده بود رفتم چاییو بار گذشتم و مشغول پختن کوکو شدم حاضر که شد چیدم تو ظرف شربتم درست کردم کلافه به سمت دوتا خرس قطبیا رفتم ساعت 4:10 بود و هنوز اینا خواب بودن با هزار بدبختی مرجانو بیدار کردم و بهش گفتم کلاسامون تموم شده اونم خیلی ساده کنار اومد و با هم فَریو بیدار کردیم بعد از رفتن به دستشویی و شونه کردن موهاشون و... اومدن سرمیز غذا رو خوردیم بعدشم چایی اوردیم و با پولکی و قند خوردیم که صدا زنگ تلفن بلند شد برش داشتم و صدا تارا تو گوشم پیچید:الو؟
-به تارا خانوم
-خوبی؟
-مرسی تو چی؟
-اره عالیم دیشب خواستگارا اومدن
ذوق زده گفتم:خب؟چی شد؟چی گفتی؟
-دارم عروس میشم
با ذوق و لحنی که خنده توش موج میزد گفتم:وایییییییییییییییییییی تارا!!!!
بعد چند لحظه سکوت گفتم:خب حالا کی؟
-عقدمون 3 هفته دیگس!!
-چه زود!!
-آخه میدونی منو شهاب خیلی وقته باهم اشناییم 2 یا 3 سال همو خوب میشناسیم
-وای تارا نمیدونی چه قدر برات خوشحالم
یهو صدا تارا بغض الود شد:دلم براتون تنگ میشه
صدا منم بغض گرفت:اِ تارا بغض نکن دیگه!بهت سرمیزنیم تو هم سربزن
-باشه
و بعد چند لحظه سکوت ادامه داد:هر روز باید بیاییا!
-هیی اونوقت اون بیچاره که بدبخت میشه؟
-کی؟شهاب؟
-آره
-اون غلط بکنه
-از همین الان؟!
-هه!من تارام اون عمرا بتونه روحرف من حرف بزن
-اونکه صحیح ولی من الانم هرروز نمیام تو باید بیای
-من میام حالا
بعد یکی صداش کرد اونم سریع گفت:باید برم کاری نداری؟
-نه برو بای
-بای
گوشیو قطع کردم که مرجان پرسید:چی شده؟
با ذوق گفتم:تارا داره عروس میشه
مرجان با ذوق گفت:واقعا؟
با خنده جواب دادم:بعله!!
فرینوشم گفت:پس بله رو داده
تک خنده ای کردم مرجان سگرمه هاشو کرد تو همو پرسید:شما میدونستین؟
فرینوش سرشو تکون داد و گفت:رفته بودیم ماجرا امیرو ترنمو توضیح بدیم فهمیدیم
مرجان سرشو تکون داد و بعد خیلی ناگهانی لبشو گاز گرفت و سرخ شد فرینوش با تعجب گفت:مرجان؟!
مرجان در حالی که سرش پایین بود با لحن خجالت زده ای گفت:چی؟
متعجب و کمی نگران پرسیدم:چیزی شده؟
در حالی که با انگشتاش بازی میکرد گفت:نه فقط فقط..
فرینوش با لحن مشخص نگران پرسید:چی شد مرجان جون به لبمون کردی
اگه پسر بود صددرصد میخواست به یکیمون پیشنهاد ازدواج بده!
به زور گفت:راستش مبینو پریروز دیدم گفتم میخوام جمعه شب با ترنمو فرینوش برم مهمونی اونم گفت..
با شندین اسم مبین داغ کردم
فرینوش پرسید:گفت چی؟
بالاخره گفت:از ترنم خواستگاری کنم.
رفتم تو شوک!!کامللللللللللللللللل!!فرینوشم بهت زده شد!!مبین...ازمن..خواستگاری؟باید مواظب میبودم زرافه نره تو دهنم!!جان من این چی گفت!!من...مبین..امکان نداره!!!!مبین منو دوستداره؟؟؟!!!
بعد 10 دقیقه به زور گفتم:من؟!
سرشو با خجالت تکون داد مبین داداش مرجان بود باهاش فبلا دوست بودم اونم با هام خوب بود ولی فکر اینو نمی کردم خواستم جواب نه بدم که فرینوش با لبخند رو کرد بهمو گفتم:ترنم کی از مبین بهتر؟خوشتیپ!با کمالات!پولدار!مهربون!دوستم که داره!
چییییییییییییییییییییییی؟چی گفت؟فرینوش دار بهم میگه بله بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرجانم ادامه داد:همه دوسدارن مرد آیندشون دوسشون داشته باشه!مبین دوست داره ترنم!!همه چیز تموم هست
به زور گفتم:اما..اما..من
فرینوش پرسید:تو چی؟
-منم باید دوسش داشته باشم وگرنه زندگیشو جهنم میکنم
مرجان بادش خالی شد:دوسش نداری؟؟؟
فرینوش با نارحتی گفت:جوابت نس؟
تصمیم گرفتم رودربایستی رو بزارم کنار الان وقتش نبود پای آیندم وسط بود بهش نگاه کردمو گفتم:فرینوش مبین پسر خوبیه.مهربون!با کمالات!پولدار!ولی به درد من نمیخوره نه من میتونم خوشبختش کنم نه اون منو!ما به درد هم نمی خوریم
مرجان بلند گفت:ولی اون دوست داره!
جواب دادم:ی دوست داشتن دو روزه! اون دربارم خوب نمیدونه
مرجان ادامه داد:میدونه مردی که به دوست داشتنش اعتراف کنه عشقش دوروزه نیست
داد زدم:اون اعتراف کرد؟یا یکیو ناجی کرد؟؟؟؟هاااااااااااااااااااااااا؟؟؟
اونم با داد جواب داد:ولی به من گفت که بهت بگم
ی قطره اشک از گونم اومد:مردی که یکیو مامور کنه به درد نمیخوره!!!مردی که خودش جرات نداشته باشه بدرد نخوره!!!مردی که برای انجام کارش به مامانو باباشو خواهرش نیاز داشته باشه هیچه!!!هیچ!!!!! بچس!!!بهش بگو اگه دوسم داشت خودش بهم میگفت!!!بهش بگو اگه مرد واقعی بود مامور نمیکرد کسیو و به خواهرش وابسته بود!!من نمیخوامش میفهمی نمـــیخــــوام!!نـــــــه!!اگه دوستم داره ولم کنه!!!!!!!
و به سمت اتاقم رفتم و درو محکم بستم و اروم اروم شروع کردم به اشک ریختن درو قفل کردم و گوشیمو از جیب در اوردم و هنذفریو برداشتم و اهنگ same old love از سلنا(بیشتر اهنگ تیلورو محسن یگانه گوش میدم و تنها اهنگم از سلنا همین بود ولی متناسب بود با حالم)رو پلی کردم و گریه کردم بعدم اهنگ super star از تیلور و ی اهنگ دیگه باز ازتیلورو همینطور.. شام اصلا دلم نمیخواست تا ساعت 1 که اهنگ گوش کردم در حالی که هنذفری تو گوشم بود خوابم برد
****
صبح که چشمامو باز کردم چشمم به صفحه گوشی خورد که روی ی آهنگ استپ شده بود و هنذفری از گوشم در اومده بود هنذفریو از گوشی جدا کردم و گذاشتم رو میز ایینه و رو تخت نشستم چشمام قرمز بود دختری نبودم که به خاطر ی خواستگاری ساده گریش بگیره...هه وگرنه هر روز باید گریه میکردم داستان مبین فرق میکنه....اسمشو که میشنوم اشک تو چشام حلقه میزنه...مبینی که الان داره میگه دوستم داره باعثو بانیه گریه های دیشب بود.....داستانش بر میگشت به 19 سالگیم،سال اول دانشگاه.....سالی که با مرجان آشنا شدیم......
روز اولی که وارد دانشگاه شدم برام محیط غریبی بود!!از بین اون همه دانشجو فقط فرینوشو میشناختم که کنارم وایساده بود گنگ زل زده بودم به دانشجو های در تکاپو!!!فرینوشم مثل من بود یک ماهی گذشتو فقط منو فرینوش بودیم که ی روز اتفاقی کنار مرجانو صدف نشستیم و با هاشون خیلی خندیدیم و خوش گذروندیم فردا دوباره کنار مرجان صدف بودیم فرداشم همینطور و......شدیم دوستای نزدیک با مرجانو صدف و رفتو آمد کردیم و با مبین داداششون آشنا شدیم سال اول تموم شد و ما وارد سال دوم شدیم و دوستیمون شدت گرفت، هر روز خونه هم بودیم.مبین 3 سال از ما بزرگتر بود و تو دانشگاه ما بود،پسر جذابی بود ی جورایی امیره زمان خودش!منم ازش خوشم میمود و اونم با هم مهربون بود...گذشتو گذشت و وسطای سال دوم بود که دوست داشتنم زیاد شد و یجورایی عاشقش شدم...همین شد که سعی میکردم بیشتر خونه صدف برم و بیام ی بار که تو هال با مبین تنها شدم گفتم اگه کسی دوس داشته باشه چی کار میکنه
گفت که میزاره اول اون به عشقش اعتراف کنه و غرورشو نگه میداره این ی قوت قلبی شد برای من!ولی....امان...امان از سادگی من!!خودمو بیشتر براش مهربون میکردم و سعی میکردم عشقمو جوری بهش بروز بدم که اعتراف کنه ولی اون مثل همیشه....تابستون شده بود و من هر روز خونه مرجانو صدف بودم که ی روز تو پارک که داشتم قدم میزدم و تو خیالتم خودمو تو لباس عروسی و مبینو کنارم با لباس دامادی میدیدم که از دور مبینو دیدم خواستم برم پیشش که ی صدای دخترونه اسمشو صدا زد صدای صدف مرجان یا حتی فرینوشم نبود...مبین جواب داد:جونم؟!
این جملش قلب منو لرزوند ولی به امید این که عمه یا مامانش یا فامیلاشه خودمو اروم کردم برای سر در اوردن از ته ماجرا روی ی نیمکت که دید خوبی به مبین داشت نشستم و ی جزوه گرفتم جلوم ی دختر با ارایش غلیظ به سمت مبین اومد جوون بود همسن من...چشمام لبالب اشک شد..دعا دعا میکردم با مبین نباشه که همون صدای قبلی که مال دختره بود گفت:عشقم!شب با هم بریم پارک؟
ی قطره اشک که از چشمم افتاد باعث شد که جلو چشمم کمتر تار باشه و بعدیو بعدی مبین جواب داد:آره عسلم!میدونی که من بدونه تو زندگی برام محاله! و از کولش ی کادو دراورد و داد به دختره و ادامه داد:برای عشقم مهسا!!!
صورت و مقنعم خیس خیس بود...دوسش داشت..مبین عاشق بود! بیشتر از اون نتونستم تحمل کنم و رفتم تو راه خیلی گریه کردم...مبین برام تموم شده بود...ایشالله بهش برسه...به هر حال عشقم بودو دوست داشتم خوشبخت شه حالا که عاشق یکی دیگه بود.....نمیدونم چی جوری رسیدم خونه فرینوش با دیدنم تعجب کرد!خیلی!!ازم کلی سوال کرد که چی شده و.... ولی من حالشو نداشتم و فقط گریه میکردم رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم 2 روز تو اتاقم بودم که با التماس فرینوش اومدم بیرون فرینوش با دیدن من رنگش پرید و با گریه شروع کرد به گفتن:چی کار کردی دختر؟هااااااااا؟قیافتو دیدی؟دیدی چه قدر لاغر شدی؟چه قدر چشات گود افتاده و رنگت پریده؟؟؟؟چی شده؟تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرنم بگو خواهش میکنم!!!!!!!!!
اشکام رو گونم سر میخورد و مدام لحظات پارک جلو چشمم میومد و اون دختره مهسا!!آروم گفتم هیچی و به زور فرینوش 2 لقمه به زور دادم پایین و دوباره رفتم تو اتاقو خودمو حبس کردم فرینوش برام غذا میذاشت و شبا با اشکو التماس ازم میخواست موضوع رو بگم ولی من هیچی نمگفتم و به درد خودم میسوختم گذشتو گذشت و 2 ماه سخت رفت...دانشگاه شروع شد به امید اینکه درسا فکرمو مشغول کنه رفتم دانشگاه 1 ماه اول با مرجانو صدف حرف نمی زدم تو اون سال فقط مانتو سیاه پوشیدم وقتی بالاخره با مرجانو صدف حرف زدم دعوتمون کردن و من نتونستم دربرم خونشون رفتم سعی کردم چشمم به مبین نیفته و هیچ کاری بهش نداشته باشم ولی اون خیلی خوب توجهم کرد..مگه اون عاشق نبود؟پس چرا این کارا رو میکرد؟؟ شاید فقط به عنوان داداش دوستم..
بعد مهمونی اون شب و دیدار دوباره مبین دوباره کارم گریه شد برای سومین بار که خونه مرجانو صدف رفتم مبین انقدر توجم کرد که فرینوش و مرجانو صدف شک به عاشقیش کردن که گوشیش زنگ خورد سریع برش داشت و رفت تو اتاق غیر ارادی انگار دارم موبایل بازی میکنم فالگوش وایسادم و صدا مبین پیچید:سلام...خوبی؟......ممنون عسلم
با خودم گفتم لابد مهساست ولی...ادامه داد:
من بیشتر عاشقتم...مرسی...گفتم که من بیشتر دوست دارم سیمین...فعلا کار دارم...بای عشقم
ی خنجر رفت تو قلبم و فهمیدم که مبین..مبین پاکی که تصویر میکردم...اصلا پاک نیس...بلند شدم و روی مبل نشستم ی قطره اشک از گونم چکید مبین از اتاق اومد بیرون و کلی احوالمو پرسید مرجان و صدف و فرینوشم همینطور ولی من هیچی نگفتم رفتم خونه و گریه کردم به حال خودم که عاشق ی آدم هوس باز شده بودم هر موقع تو دانشگاه میدیدمش با نفرت نگاش میکردم دیگه عاشقش نبودم ازش متنفر بودم اون سالم گذروندم فرینوشو مرجانو صدف هیچ وقت دلیل حال خراب اون سالمو نفهمیدن فقط متوجه شده بودن از مبین متنفرم سال چهارم مبین رفت و من دوباره تونستم خودمو پیدا کنم تو درسا غرق شدم و گاهی خودمو با دوستام مشغول میکردم تا حد ممکن خونه مرجان و صدف نمی رفتم که ی روز به اصرار رفتم مبین اومد دنبالمون تا راه خونه فقط با مرجانو فرینوش که کنارم بودن حرف میزدم گاهیم با صدف که کنار مبین جلو نشسته بود اولین نفر وارد خونه شدم خونه تزئین شده بود چند تا کادو خیلی خوشگل رو میز بود به سمتشون رفتم رو همشون نوشته شده بود تقدیم به عشقم مبین...پس تولد مبین بود اسمای کسایی که فرستاده بودنشون رو خوندم:سیمین-پانیا-مهراوه-مهسا و ....هه کشته مرده هایی مبین بیشعور...صدف و مرجان بهم نگفته بودن چون میدونستن اگه بفهمم نمیام به محض ورود مرجانو صدف و فرینوش به سمتشون رفتم و سرشون داد کشیدم:چرا بهم نگفتین؟هااااااااااااان؟شما کی منید؟
اونقدر عصبانی بود که ی سیلی محکم به هرکدومشون زدم که گریشون گرفت و التماسم کردن پلاستیک لباسمو از فرینوش که پنهانی اورده بودش گرفتم و با عصبانیت نگاشون کردم و خارج شدم مبین وقتی منو دید بهت زد شد با نفرت نگاش کردم و خودمو با آژانس رسوندم خونه...گذشت دیگه مرجانو صدف هر موقع منو دعوت میکردن که مبین نبود و اسمی از مبین جلوم نمی بردن شکست مبین ی سال داغونم کرد ولی بعده اون شدم خودم همون ترنم شیطون دیروز از این گریم گرفت که مبین گفته بود دوستم داره....میدونستم که میخواد به عنوان ی هوس ازم استفاده کنه...حتی اگه دیگه واقعا دوسم داشت دیگه من قبولش نداشتم..
صدای فرینوش من از یاداوری خاطرتم در اورد:ترنم....ما قصد نداشتیم ناراحتت کنیم...فقط..فقط...بگو چرا انقدر از مبین بدت میاد چی کار کرده؟
از اتاق اومدم بیرون ی لبخند تلخ بهش زدم و گفتم:نمی دونی...نمی فهمی...
موهای جلوی صورتشو عقب کشید
ادامه دادم:به مرجانو صدف بگو اگه هر دفعه که میخوان با هم باشن از مبین حرف بزنن دوستیمونو قطع کنیم
و دوباره به اتاق رفتم



دیدگاه ها : -
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آذر 1395  10:18 ب.ظ