تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت پنجمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت پنجمღ

جمعه 3 مهر 1394 12:36 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *



شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهسلام اینم از قسمت پنجمشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهخیلی نارحتم دخیا تا آپ بعدیم خیلی طول خواهد کشیدشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهاما اگه زیاد کامنت بدین نهشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهنام:اشباحی به رنگ خواب شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهنویسنده:میس آبنباتشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهپوستر:میس آبنباتشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجوییشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهتعداد فصل ها:نا معلومشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهتعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تاشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهخلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهقسمت پنجم ادامهشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

تق

-مواضب باشه

پچ پچ کنان گفتم:باشه و از اون تیکه ای که چوب زمین کلبه شکسته بود دور شدم رزا آروم گفت :بهتر نیس برگردیم؟ رو مو به سمت در کلبه (که حالا حدود 2 متر ازش دور شده بودیم) کردم در نیمه باز بود چیزی نگفتم هنوز شک داشتم سرمو برگروندم و به راهمون ادامه دادم کلبه از بیرون کوچیک بنظر میرسید ولی خیلی طولانی بود 2 دقیقه بود که داشتیم میرفتیم 3 دقیقه بعد یهو ی صدای وحشتناکی اومد ستامون برگشتیم سمت در ناگهان شترق در بسته شدسه تامون مثه آدامسی که چسبیده باشه به سطل آشغال بهم چسبیده بودیم

 ماریا که داشت انگار از هیپنوتیزم در می مود به خودش تکونی دادو رفت سمت در و سعی کرد درو باز کنه من و رزا هم رفتیم کمکش انگار یکی درو از پشت گرفته یا قفلش کرده بود در اصلن تکون نخورد بالاخره بعد از 10 دقیقه تلاش از پا افتادیم و از کار دس کشیدم رو به رزا و ماریا گفتم:دربستس ماریا:گفت:باید بازش کنیم ابرو هامو بالا انداختم و گفتم:چی جوری؟چیزی نگفت فقط سرشو تکون داد رزا با نا امیدی تمام جمله ایو گفت که داشتم به خودم تلقین می کردم که دروغه:دربستس ما گیر افتادیم ما زندادنی شدیم

باید حرف رزا رو قبول می کردیم ماریا گفت:ما ب...که یهو ی صدایی اومد که انگار ی تشت پر از آبی افتاده باشه از ترس به خودم لرزیدم و بعد انگار یکی شنمو گرفت و محکم کوبوندم به زمین از رو زمین بلند شدم در حالی که سرمو میمالوندم گفتم:هی رزا و سرمو به سمت رزا چرخوندم رزا 3/5متر ازم دور بود و محال بود اون منو کوبونده باشه زمین به چندین دلیل اولاٌ خیلی ازم دور بودو اون حمله ناگهانی بود و نمی تونست زودی بیادومونو بکبونه و دوماٌ زمین اونجا مرطوب بود تقریبا و من حتما صدا پاشو میشنیدم و سوماٌ اون دوستم بود و از عمد منو نمی کوبید و معلوم بود ندویده بود که من رو -به طرز اتفاقی -بکبونه

روبه ماریا کردم وگفتم:ماریا؟ماریا میخواست چیزی بگه که یهو پرید بالا و ملق زد چشمام گرد شد چند ثانیه تو هوا معلق بود و بعد به سوی زمین افتاد با اینکه هم خیلی ترسیده بودم و تعجب کرده بودم رفتم طرفش و گرفتمش و قتی گرفتمش با هم افتادیم زمین بعد از چند لحظه ای که بلند شدیم گفتم: چی بود ماریا؟ماریا داشت از ترس میلرزید رزا جواب ترسناکی بهم داد:جن

گفتم:ینی چی؟ که مشتی از هیچکی یا همون جن بهم خورد گفتم:باشه اونا جنن ولی اونا غیب میشن و هر لحظه میتونن بهمون آسیب بزنن اونا نامرعین ماریا در حالی که میدوید گفت:باید جاخالی بدیم رزا-قبل از اینکه با ضربه ی شبح یا جن به سمت چپ کلبه پرتش کنه-اما وقتی نمی دونیم کجان چی جوری؟وقتی که به طرف چپ پرت شد-رزا-صدای ترقی اومد که انگار به ی چیز برخوردکنه دو دقیقه بعد سرکلش با دو تا عینک و عینکی که خودش زده بود پیدا شد

به سرعت به سمت ما پرید و ی عینک دست من و یکی دیگه دست ماریا بعد داد زد این بائس میشه جنا رو ببینین ما عینکا رو زدیم وقتی زدمش همه چیز تقریبا صورتی شد و بعد نا گهان ی موجود زرد بهم حمله کرد جا خالی دادم جن بود ما حدود 30 دقیقه جا خالی دادیم سر و بدنمون زخمی شده بود که ماریا گفت نیاز به سلاح داریم نمی تونیم تمام مدت جاخالی بدیم راس میگفت رو به رزا کردمو عینکمو بسمتش پرتاپ کردم و گفتم :هوامو داشته باش سرشو تکون داد

حالا بدون عینک همه جیزو راحت می دیدم جز جنا به سمت خرابترین نقطه کلبه رفتم صدای لگد زدن ماریا و رزا رو به جنای پشت سرم میشنیدم زیر لب گفتم :ممنونم بالاخره رسیدم چند تا چوب کندم و به سمت رزا و ماریا پرت کردم رزا چوبو گرفت و عینکم رو پس داد عینکمو به چشمم زدم و چوب خودمو برداشتم و به جنی که به طرفم میمود ضربه محکمی زدم و پرتش کردم اون طرف حدودای 20 :1دقیقه همینجوری می جنگیدیم داشتیم از پا در میمودیم یهو ی جن بهم حمله ور شد

با چوبم بهش ضربه زدم ولی چوبم شکست ماریا هم چوبش شکست پام به درز چوبای کلبه گیر کرده بود و نمی تونستم دربرم که یهو شترق کسی ضربه محکمی به جن زد......



خب وارد قسمتای اصلی شدیم خیلی هیجان انگیز شد مگه نه؟اگه میخواید بدونین اونکیه کامنتا رو برسونین به 4500 تا



دیدگاه ها : uP
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 خرداد 1395  04:54 ب.ظ