تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت ششمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت ششمღ

چهارشنبه 8 مهر 1394 02:35 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *




سلام اینم از قسمت 6ام

کامنتا زیاد بود انتظار نداشتم ممنون

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر:میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....


قسمت ششم ادامه

-ممنون که جونمو نجات دادی

اینو من داشتم به اون پسرکی که جونمو نجات داده بود میگفتم

پسرک گفت:خواهش میکنم باید میکردم

پرسیدم:اسمت چیه؟چه طور یهو اینجا پیدا شدی؟ کجا زندگی میکنی؟ مامان بابات کجان؟چندسالته؟

سرشو پایین انداخت شایدم حق داشت خیلی سوال پیچش کرده بودم آروم گفتم:ببخشیدسرشو بلند کرد و گفت :نه به خاطر اون نیس من مامان و بابا ندارم ناراحت شدمو سرمو انداختم پایین

ادامه داد:اسمم تامه من اینجا زندگی میکنم و از وقتی تونستم راه برم دارم برای نابودی جنا تلاش میکنم و باهشون میجنگم و کاملا به طرز اتفاقی اومدم اینجا تا ین کلبرو از شر جنا پاک کنم که توام نجات دادم الانم نزدیکای14 سالم هست به حرفاش گوش میدادم وقتی تموم شد گفتم:متاسفم که اونا یعنی پدر و مادرت مردن ولی چی جوری؟منم 14 سالو 15 روزمه جوابمو درباره سوالم دادو گفت:اونا تو یه حادثه کشته شدن توسط جنا بعد من همه ماجرا و اینکه من و رزا و ماریا کی هستیمو براش توضیح دادم

سرمو پایین انداختم دلم به حالش می سخوت با این حال به نظر پسر مرموزی بود خیلی سوال ازش داشتم مثلا اینکه کجا به دنیا اومده؟ ویا کی مامان باباش مردن؟ پیش کیی بزرگشده؟ و خیلی چیزای دیگه ولی روم نشد چیزی دییگه ای بپرسم و ساکت موندم صدا ماریا بلند شد :نمیخوای کمک کنی؟رزا گفت:نه؟اونا داشتن جنا رو دور میکردن تا منو تام حرف بزنیم

گفتم:باشه و رفتم تا ی چوب بکنم که تام دستمو گرفت و ی میله نارنجی داد دستم و گفت:با این چه طوره؟شک داشتم هنوز بهش اعتماد نداشتم ولی تا ی جای سوراخ کلبه خیلی دور بودم بدون اینکه چیزی بگم گرفتم و رفتم کمک رزا و ماریا تام خودش ی دونه میله سبز برداشت -از تو کولش-و آماده جنگ شد

هنوز تو فکر بودم که ی جن بهم حمله ور شد محکم با میله زدم بهش برخلاف چوب جن کوچلو شد سفید قرمز و بعد به رنگ سیاه درومد و پودر شد و پودرش 5 ثانیه بعد بخارشد و بعد غیب تعجب کرده بودم از تام پرسیدم :این ینی چی؟تام لبخندی زدو گفت:میدونستم میپرسی سرمو تکون دادمو گفتم:آفرین به تو حالا میشه بگی ینی چی؟تام گفت:ینی این که اون جن مرده ودیگه هیچوقت برنمیگرده

وای این عالی بود گفتم: به رزا و ماریاهم بده ی میله ارغوانی و ی میله طوسی در آورد و داد به رزا و ماریا حدود2 یا 3 ساعتی داشتیم میجنگیدیم از سورخای کلبه بیرونو گاه کردم ماه کمکم داشت میرفت به قطع و یقیاٌباید ساعت حدودای3 یا 2:30 بود پس چرا معلما بیدارنشده بودن؟یا اینکه نیامده بودن تو کلبه؟باید میرفتم بیرون تا پاسخمو بگیرم تام همانطور که میجنگید داد زد :وای یا علی چه قدر فکر!

رزاگفت:چی؟ تام گفت:با لیندام و رو به من گفت چه قدر فک می کنی و چه قدر از خودت سوال میکنی چه ذهن شلوغی چه طوری کنترلش میکنی؟چه قدر ریز بینی! چیزی از حرفاش نفهمیده بودم واقعا مرموز بود گفتم:چه چرت و پرتی باسه خودت میبافی ؟ تام اخم کرد و گفت:من چرت و پرت نمی گم دارم میگم چه ذهن خلاقی که میخوای بدونی من کجا بزرگ شدم و هم داری درباره خانوم کالن فک میکنی

چه طور ممکن بود من هیچی بهش نگفته بودم ینی داشت مخمو میخوند چیزی نگفتم ولی دهنم ازتعجب باز مونده بود بلاخره همه جنارو کشتیم از دس و پامون خون میمودخسته و کوفته بودیم گفتم :بالاخره تموم شد رزا تکرار کرد:بالاخره تام زد تو ذقمون:نه تموم نشد باید بریم شر تمام جنارو بکنیم ماریا داد زد:به ما ربط نداره تا اینجاشم خیلی اشتباه کردیم دیگه به ما ربط نداره رزا 4 تا برگ مثل قبلیا اورد همومن مالوندیم به پاهمون و پاهمون خوب شد

تام با خود جانبی گفت باشه به من ربط نداره من میرم و در کلبو رو که حالاو میشد بازش کرد باز کرد تا بره درست در همون لحظه احساس نزدیکی شدیدی بهش کردم داد زدم:نه تام وپیرنشو گرفتم....



خب کامنتا باید بالای5200 باشه میخوام پوسترهم عوض کنم پس فعلاٌخدانگهدار برم 300 تا کامنتای مونده رو تایید کنم



دیدگاه ها : خودت میدونی
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 خرداد 1395  04:55 ب.ظ