تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت هفتمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت هفتمღ

چهارشنبه 22 مهر 1394 03:18 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *


سلام اینم از قسمت هفتم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر:میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت 7 ادامه

فک کنم تام هم همین احساس کرد و منو محکم تو بغلش فشرد اشکم در اومد نمی دونم چرا آروم گفتم:تام تام خیلی آروم گفت:بله؟ یهو احساس کردم کسی به شونم چنگ میزنه از رنگ دستش فهمیدم ماریا هست ماریا شونمو همون جوری گرفت و منو کشوند عقب ناخوناش رفت تو گوشتم داد زدم:آی ماریا گوش نداد و منو انداخت عقب با پشت افتادم رو سبزه ها رزا دون دون اومد طرفم و گفت:لیندا از رو زمین-با کمک رزا- بلند شدم و خودمو تکوندم و رفتم سمت ماریا ماریا هم اومد طرفم گفتم:معلمو چی شده؟ ماریا باتندی گفت:معلومه چی شده حداقل اگه میخوای مخفی کنی از من مخفی نکن چینی به پیشونیم انداختم و گفتم:چیو مخفی کنم؟

تام به ماریا گفت نه این طوری نیست که فکر میکنی ماریا با تندی بیشتری گفت:چرا دقیقاٌ همینجوری تعجب کردم که ماریا نپرسید چی این طوری نیس؟رزا از جایی که نشسته بود-همونجا که ماریا منو اونجا پرت کرد-بلند شد و گفت:هست تام هم پشت سرش گفت:نیست گیج شده بودم پامو به زمین کبوندمو گفتم:چی نیست؟چی هست؟به منم بگید تام دهنشو تکون داد که حرف بزنه که رزا گفت:به تو مربوط نیست تاحالا رزا رو انقدر عصبانی و خشن ندیده بودمبه هر حال داد زدم هست تام ماریا و رزا رو کنار زد و دستمو گرفت

 شروع کرد به گفتن:ماریا و رزا بر این اعتقادن که تو...یهو ماریا دستمو از تو دست تام کشید و گفت:هیچی هیچی گفتم :چرا هست چه چیزی بود که داشتن ازمن پنهون می کردن؟و ناگهان رزا حرکتی کرد که دهنم از تعجب باز موند رزا باهمون برافروختگی قبلی به سمت تام رفت و صاف جلوش وایساد زل زد تو چشاش و با حالت آمرانه و جدی ای گفت:تمومش کن و به صورت تام سیلی زد باورم نمی شد رزا که اوصولاٌ خجالتی بود-مخصوصاٌ جلو پسرا- به ی پسر سیلی بزنه

تام که مثل اینکه براش ننگ بود ی دختر بهش سیلی بزنه گفت:باشه پس من میرم ماریا گفت:باشه برو چه بهتر تو دلم داد زدم:نـــــــــــــــــه تام راهشو به پیش گرفت اشک تو چشمام حلقه زده بود فک کنم تام متو جه شد برگشت و نگاهم کرد انگار داشت با چشماش بهم می فهموند:خداحافظ در اون لحظه از همه اوقات مظلوم تر به نظر می رسید خیلی مظلوم و تنها دلم براش می سوخت و عجیب ترین تصمیم عمرمو گرفتم

داد زدم:منم باهات میام گفت:نه.. گفتم:چرا ماریا گفت:نه تو باهاش نمیری برگشتم و به ماریا نگاه کردمو با قاطعیت گفتم:میرم و تو هم نمی تونی مانعم بشی و دویدم طرف تام رزا گفت:پس تو دیگه دوست ما نیستی و دیگه هیچ وقت مارو نمی بینی و دیگه هیچ وقت کمکت نمی کنیم هنوزم میری ؟لحظه ای درنگ کردم و وایسادم نه به خاطر اینکه فک کنم به خاطر اینکه بتونم بهتر بدوم برگشتم رو به ماریا و رزا-که حالا2 یا3 متری ازشون دور بودم-گفتم:باشه دیگه من نه رزا آلفینی میشناسم و نه ماریا سالیس و دویدم طرف تام...

قسمت بعد وقتی نظرای پست دختر شد500تا



دیدگاه ها : گفتم کجا
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 خرداد 1395  04:52 ب.ظ