تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت هشتمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت هشتمღ

جمعه 8 آبان 1394 12:52 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *


سلام اینم از قسمت هشتم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر:میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت 8 ام ادامه

احساس می کردم دیگه نمی تونم راه برم گفتم:تام دیگه بسه حداقل بزار ی خورده استراحت کنم
-نه لیندا
رک و راست همون جا که بودم وایسادم تام پرسید:چرا وایسادی؟ داد زدم :چون دیگه نمی تونم راه بیام رزا و ماریا راست میگفتن تام گفت:که چی؟ با پرخاش ادامه دادم:که با تو نیام تام جلو اومدو صورتش به صورتم نزدیک کرد طوری که میتونستم نفساشو حس کنم بعد آروم - طوری که انگار می خواد کسی حرفشو نشنوه -گفت :پس چرا باهشون نموندی؟ گفتم:چون...اما ساکت شدم واقعاٌ چرا؟به خاطر همون عشق ی دقیقه ای؟

تام منو طوری نگاه میکرد که انگار منو شکست داده به همین خاطر چیزی یهویی گفتم گفتم:چون دلم به حالت سوخت تام چینی به پیشونیش انداخت و پرسید:دلت به حال من سوخت ؟ آب دهنمو قورت دادمو گفتم:آره تام بلاخره منصرف شد و صورتش از جلو صورتم کنار کشید و گفت:دو دقیقه بشین راحت شدم و نشستم روی چمنای نمزده و به اتفاقات دیروز و 2 ساعت پیش که از ماریا و رزا جدا شدم فکر کردم

چرا انقدر احمق بودیم که به معلما کار داشتیم؟اگه دیگه هیچوقت راه خونمونو پیدا نمی کردیم چی؟باید توی این برهوت زندگی میکردیم؟بر سر رزا و ماریا چه اتفاقی افتاده؟اونا چی کار میکنن؟ این سوال همه ذهنمو مشغول کردبودن با خودم گفتم کاش باتام نمی آمدم وقتی مدرسه بدون من برگرده مامانم چه حالی میشه؟اشکم چکید افتاد روی سبزه نم خورده دست کسی رو شونم احساس کردم برگشتم تام بود

گفت:عیب نداره همه چی درست میشه برام دیگه مهم نبود از کجا فهمیده در حالی که هنوز گریه میکردم با صدای گرفته ای گفتم:نه درست نمیشه اومد کنارم نشستو گفت :صبور باش گفتم:تام من نمی تونم یعنی دیگه نمی تونم تام سرمو نوازش کرد و به خورشیدی که به وسط آسمون رسیده بود خیره شد سرمو گذاشتم رو پاهاش و از بس خسته بودم خوابم برد....

با تکون تام بلند شم وگفتم:چی شده تام در حالی که دوتا نارگیل نصفه تو دسش بود گفت:حدود یک ساعته خوابیدی بلند شو سرمو از رو زمین بلند کردمو ی نارگیله نصفه از تام گرفته و شروع کردم به خوردن اب نارگیل توش کردم تام پرسید :حالت بهتر شد؟سرمو تکون دادم و خواستم باز آب نارگیل بخورم که یکهو ی فکر وحشتناک بسرم زد و قلب در سینه فرو ریخت صدای تام فرق میکرد و حتی یکمی چهرش عوض شده بود علاوه بر این خودش چیزی نمی خورد آیا اون واقعا خود تام بود؟

نارگیل از دیتم افتاد و آب نارگیلی که خورده بودم از دستم افتاد تام پرسید:چی شده ؟ داد زدم :تو تام نیستی و....


خیلی زیاد بود قسمت بعدوقتی ثابت6100 شد



دیدگاه ها : x
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 خرداد 1395  04:52 ب.ظ