تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت نهمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت نهمღ

چهارشنبه 20 آبان 1394 06:24 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *


سلام اینم از قسمت نهم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر:میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت nine ادامه

تام -یا حداقل کسی که شبیه تام بود-گفت:دیونه شدی
دادزدم:من دیونه نشدم تو اون نیستی
-چی میگی بابا
درحالی که عقب عقب می رفتم نعره زدم:چرت و پرت نمیگم
پام به ی سنگ خورد و افتادم زمین سنگ برداشتم و زدم تو سرش ناگهان تام -یا تام دروغی از نظر خودم-شروع به تغیر شکل کردا ول موهاش از بین رفت و کم کم صورتش تغییر کردو شفاف شد بعد از چند ثانیه تام دیگه کاملا یکی دیگه شد شبیه ی روح دراز و کشیده که صورتش معلوم نبود و اونقدر شفاف بود که میتونستی اون طرفشو ببینی از رو زمین بلند شدم تلو تلو خوران عقب رفتم

روح به سمت هوجوم آورد و با صدای فش فش مانندی چیز نامفهومی گفت منم پا به فرار گذاشتم سرعت روح از من بیش تر بود ولی خب با تمام وجود میدویدم چمنا خیس بود و من لیز می خوردم همینجوری که داشتم میدویدم روح جلوم ظاهر شد جیغ کشیم وبه‌سمت عقبم برگشتم ی روح دیگه پشتم بود شوکه شدم دوتا روح باهم به سمتم هجوم آوردم سریع کلمو کشیدم پایین ،دوتا روح بهم برخوردکردن از طرف چپم سه تا روح دیگه به سمتم میومدن

به سمت راست دویدم وزیگزاگی جلو رفتم به نفس نفس افتاده بودم ولی نمی تونستم صبر کنم هرچند دقیقه ی بار ی روح از اطراف میمود بیرون نمی دونستم چیکار کنم باید ی جوری از اون مخمصه فرار می کردم همونطر که داشتم میدویدم چیزی به پام خورد و افتادم زمین خون از دماغم جاری شد‌‌دستمو محکم رو دماغم نگه داشتم تا خونش بند بیاد به زیر پام نگاه کردم که ببینم چه چیزی باعث زمین خوردنم شد چندتا شنل روهم انباشته شده بود

اخم کردم کی اونارو اینجا گذاشته بود لباس رو با دستم نگه داشتمو غلت زدم وگرنه با ی روح برخورد میکردم شنل رو روی لباس خون آلودم  پوشیدم‌ناگهان روح ها از هیایهو وایسادن نمی دونم چرا بعد آروم به طرف من اومدن دوباره فش فش کردن اما ایندفعه حرفشونو فهمیدم اون گفت:پس اون کجا رفت؟ به زبون خودم گفتم:دختره؟ولی ی صدای فشفش مانندی ازم خارج شد همون روح قبلی گفت :آره دیگه دختره چشمام از تعجب گشاد شد

یعنی اونا منو نمی دیدن به خودم نگاه کردم تا مبادا روح شده باشم ولی نه خودم بودم گفتم:نمی دونم یکی از روحا گفت:ارباب ناراحت میشه  و دندون قروچه کرد از خودم پرسیدم ارباب؟ ارباب دیگه کیه؟ با همون صدای فش فشی گفتم:آه ارباب یکی از ارواح گفت:پس بهتر بریم اونجا که بهش بگیم دختره گمشده از خودم پرسیدم اونا منو باسه چی میخوان؟ولی چاره ای جز بله گفتن نداشتم پس گفتم :بریم و در جمع ارواح به پیش رفتم تا با ارباب دیدار کنم

قسمت بعد وقتی نظرات x ی دختر شد 200 تا



دیدگاه ها : خودت میدونی
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 خرداد 1395  04:51 ب.ظ