تبلیغات
. - اشباحی به رنگ خواب ღقسمت دهمღ

اشباحی به رنگ خواب ღقسمت دهمღ

چهارشنبه 4 آذر 1394 07:03 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: اشباحی به رنگ خواب *


سلام اینم از قسمت دهم

نام:اشباحی به رنگ خواب

نویسنده:میس آبنبات

پوستر:میس آبنبات

ژانر:ترسناک-علمی تخیلی-ماجراجویی

تعداد فصل ها:نا معلوم

تعداد شخصیت ها:بیش تر از 10 تا

خلاصه:سه دختر به نام رزا-لینداو ماریا به اردو می روند 2
 روز قبل معلم غیبش زده در راه هواپیما سقوط می کند و....

قسمت 10 ادامه

در بزرگ با صدای بلندی باز شد و ما وارد شدیم تو ی سالن بزرگ تو ذهن خودم میپرسیدم ارباب کیه؟ از تو دو تا اتاق بزرگ رد شدیم و رفتیم توی اتاق با درای قهوه ای اتاق خیلی بزرگ بود باز پیش رفتیم سقف آینه کاری بود و زمین زیر پامون مرمر تو انتهای اتاق دو تا صندلی به پشت از طناب معلوم بود که کسایو رو به صندلی بستن رفتیم جلو و جلو صندلیا وایسادیم دو تا دختر به صندلیها بسته شده بودن وقتی سرشونو بالا کردن شناختمشون اونا رزا و ماریا بودن..

دهنم از تعجب باز موندزل زدم تو چشاشون برام ی سوال پیش اومد آیا اوناهم منو روح می دیدن ناگهان چشم ماریا برق زد و تعب کرد آروم گفتم:سسسس چیزی نگفت و عادی به بقیه روحا نگاه کرد دهنشو با چسب پهن سیاه بسته بودن اون به رزا سقلمه ای زد و به من اشاره کرد و بعد با کلش نوشت:لیندا رزا چشاش گرد شد ولی چیزی نگفت به سمت روحا برگشتم تا عکسوالعملشونو ببینم

اونا هیچی نگفتن با صدای فش فشی پرسیدم ارباب کجاست کی میاد یکی از روحا گفت :هنوز نیموده باید منتظر بمونیم پرسیدم اینا برا چی اینجان؟اون روحی که خودشو شبیه تام کرده بود اولش گفت اینا رو رئیس خواسته پرسیدم گرگان دیگه ای هم هست روحا سرشونو تکون دادم گفتم :کو یکی از روحا به سمت دری رفت و وارد اون شد وقتی برگشت کسی رو به همراه اشت همهجای بدن پسر کبود بود روح به زور سر پسرک رو بلند کردن اون تام بود

شوکه شده بودم میدونستم تام میتونه ذهنمو بخونه پس آروم و شمرده تو ذهنم گفتم:سلام اینو برای این گفتم که بفهمم آیا روحا هم صدامو میشنون یا نه روحا هیچ عکسوالعملی نشون نداده بودن انگار نه انگار که صدایی شنیده باشن ولی تام سرشو بلند کرد تو ذهنم ادامه دادم:تام من لیندام فقط ی شنلی پوشیدم که روح به نظر میام تو میدونی ارباب کیه؟ فک نکردمکه چیجوری میخواد جواب بده

تام سرشو به معنای نه تکون داد تو ذهنم گفتم:تام حالا به من نگاه نکن به بقیه رو ها نگاه کن تام انجام داد و عادی رفتار کرد بعد با اکراه با صدای بلند گفتم:هه ببریدش تو ذهنم گفتم:ببخش تام روح تامرو برد از روحه پرسیدم :چرا پسررو انقدر کبود کردن؟ جواب داد:چون جای دختره رو لو نمیداد دلم به حال تام سوخت صدای سرفه ای اومد ماریا بود تکونی به صندلیش داد میدونستم میخواست بدونه داریم درباره چی حرف میزنیم

نگاه معنا داری بهش کردم و ساکت شد دوباره پرسیدم :رئیس چند دقیقه دیگه میاد؟ یکی جواب داد:به زودی ناگهان پای یکی از روح ها به شنل گیر کرد و شنل افتاد و من دوباره معلوم شدم  یک لحظه سکوت با دلهره همه همراه شد بعدروحا به سمتم هجوم آوردن تام از تو اتاق برگشت و هیاهو شد من درحالی که کمیدویدم سعی می کردم طنبای دسو پای ماریا و رزا رو باز کنم

تام هم با روح میجنگید غلتی زدم وطناب پای رزا رو باز کرد رزصندلی به پشت به روح ها حمله برد پایه صندلیش بعد از دو تا حمله دیگه شکست بعد از 5 دقیقه صندلی خورد و خاکشیر از پشتش ازاد شد سریع چسب دهنشو کند و داد زد لیندا من داد زدم:ماریا ماریا هنوز به صندلی بسته شده بود تام غلتی زد دست ماریا رو باز کرد ماریا پچ دستشو مالید چسب دهنشو کند و شروع کرد باز کردن طناب پاش بالاخره از دستش خلاص شد

روح ها با شدت بهمون حمله می کردند ی روح از تو بدنم گذشتو ناگهان احساس سرما و گرمای شدید کردم و جیغ کشیدم رزا مظطرب شد و به تام گفت که کولش کجاست تام سرشو تکون داد و رفته اتاق دسته چپ دو دقیقه بعد با سه میلیه برنزی برگشت گفتم:پس میله آهنیا؟جواب داد:روحا به اینا حساسیت بیشتری دارن دورح به سمتم هجوم آوردن ومن سرم خورد زمین مزه خون را در دهانم حس کردم پلک زدم تا خون جلو چشممو نگیره در این لحظه در های پشت اتاق باز شد و رئیس وارد شد......

هم زیاد بود هم قشنگ پس کامنتای ثابت باید برسه به6500



دیدگاه ها : ـــــــــــــ
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 خرداد 1395  05:51 ب.ظ