تبلیغات
. - xxدو دختر رو در روی هم xx قسمت اول

xxدو دختر رو در روی هم xx قسمت اول

چهارشنبه 30 دی 1394 04:47 ب.ظ

نویسنده : پریـωــا
ارسال شده در: xxدو دختر رو در روی همxx *



xxدو دختر رو در روی همxx

به قلم :میس آبنبات

پوستر:میس آبنبات

تعداد فصل ها:15 یا بیشتر

تعداد شخصیت اصلیا:2 نفر

تعداد شخصیت های فرعی:5 شش تا
 
اولین قمست......
آروم گفتم:دروغ میگی نه؟
-نه عزیزم گوش کن..
قلبم از تپش افتاد دنیا دور سرم چرخید نفس نفس زدمو گفتم:تو..تو...شما..همتون
گریه ام شدت گرفت25 سال بیست و پنج سال تموم نعره زدم:آشغال
-گوش کن ......
-ی عمره من گوش کردم شما ها گوش کنید
دویدم تو اتاقم تو طبقه بالا  درو قفل کردم شروع کردم هق هق کردن بارنیمو پوشیدم کتونیمو پام کردم کولمو اندختم رو شونم از در پشتی اتاق اومدم بیرون ی نگاهی به اتاقم کردم همه وسایلم تو کولم بود آروم درو باز کردم برم بیرون
-کجا میخوای بری؟
باصدای گرفته ام گفتم:هرجا که از دست ی مشت دروغگو راحت باشم و رفتمو در محکم بستم بارون مثل شلاق می خورد به صورتم واقعا باید میرفتم کجا ؟ رفتم دوتا خیابون اون ورتر ی خانمه ای منو دید
-کاتلینا؟
اسم منو از کجا میدونست
-بله؟
- وا چرا تو این سرما اومدی بیرون(قیافه من:
؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
-ببخشید شما؟
- مریض میشی بیا تو
ما رفت آمدامون تو خیابون زیاد بود هیچوقت این خانومو ندیده بودم به هرحال باهش رفتم خونشون
-چه طوری اومدی تو این سرما بیرون(تو دلم:آخه بــ  تــو   چهـــ ) گفتم:کار داشتم
-نسکافه میخوای؟
-نه مرسی
رفت تو اتاق تا بارنیمو بزنه به چوب لباسی ساعت تو کیفش(که حالا بیرون بود)توجهمو به خودش جلب کرد تا به حال ساعت اینجوری ندیده بودم شکل ی جور خروگوش بود که رو دوپاش وایساده بود و مثل ی رویه بود این رویه یا در ساعتو که باز میکردی جای ی انگشت خالی بود در بعدی ی جور پلاک باید توش قرار میگرفت و در در آخر ی ساعت بود ساعت کار نمکرد که یهو همون خانموه(نمی دونم کی)اومد کنارم نشست وقتی دید به ساعت چشم دوختم گفت:باید جاهای خالی پرشه تا کارکنه بعد از کمی مکث گفت شب اینجا بخواب گفتم:نه مرسی دیگه باید برم
-بمون دیگه قبل از اینکه دوباره برم تو فاز ساعت گفتم:ببخشید باشه ساعت بدجور مجذوبم کرده بود آخه مگه چی توش بود ی لباس راحتی تقریبا نو که از گفته خودش برای مهموناش بود بهم داد رفتم طبقه بالا که بخوابم خانوم ـــــــــ بهم گفت:اگه با ساعت کاری داری ببرش منم از خدا خواسته با ساعته رفتم طبقه بالاو شروع کردم با خیال راحت ور رفتن با ساعته انگشت اشارمو گذاشتم رو جای انگشت خالی و دقیقا فیت فیت بود یهو ساعت نورانی شد حالا فقط جای پلاک خالی بود اگه انگشت من باید اونجا بوده باشه پس پلاکم دسته منه چه چیزه پلاک مانند اونجوری داشتم پلاک و گوشوارهای زیادی داشتم ولی هیچکدوم اون شکلی نبود ی پلاک مونده بود پلاکی که هیچوقت مامان بابای دروغیم برام نخریده بودن پلاکی که پدر و مادر واقعیم بهم داده بودنپلاک ازتو گردنم در آوردم گذاشتم روی جای پلاک جا افتاد انگشتمم گذاشتم ساعت نورانی نورانی شد چشممو زد یهو زیر پام خالی شد تو آخرین لحظه خانم ـــــ دیدم داد زد :نه بعد من رفتم ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 اسفند 1394  12:59 ق.ظ